تلخ..

حسی شبیه روزای آخر مالزی نشینی. البته نه شاید به اون سختی... شایدم چون نیستم و آواره شدن وسایل خونه زندگیمو نمی بینم...

گرچه شایدم بار اول خیلی سخت بود، اونم بعد از اون همه سال. الان که به کل سه سال هم نشد. تازه کل زمان حضور من با حذف زمانای ایران بودن که 2 سال هم نشد شاید.

ولی به هر حال آدم خونه زندگیشه. یه وابستگی، یه دلبستگی... کلی عادتا و خاطره ها... همینطوری همه رو ول میکنیم به امون خدا و میریم!

هر تیکه از خاطراتم یه جاست. هر تیکه از دلم و نوستالژیکام توی یه سرزمینی آواره شده... خودم یه جا دیگه سردرگم!

خوده سالهای اول بچه داشتن، گیجی و فشار عصبی و حس بلاتکلیفی و بی ثمر بودنِ خودشو داره، بعد این روزگار بی ثبات ما هم غوز بالا غوز!

اونقددد گیجم که نمیدونم چه خبره دور و برم دقیقا! روزی هزاااار بار هم به خودم فحش میدم با این ریسکای مالی جدید یا بهتر بگم هچلی که برا خودم ساختم! هر چی همه بگن خوب، من واقعا استرس دارم، مخصوصا با این طلبای معوقه بی حساب کتاب و بدقولانه!

بدم نمیاد جزیی بنویسم که حداقل سبک شم از خیلی حرفایی که توی دلم مونده، مازادا که ثبت هم شه و همیشه یادم بیاد چه روزی بود و روزگاری، ولی حس میکنم اینجا دیگه جاش نیس. اونم با این همه تابلو و شناسا بودن من! نه که از بابت خودم مشکلی باشه، نه. فکر میکنم زیاد درست نیس از کسانی بنویسم که ازشون دلگیرم، و شاید کسی بشناسدشون و نخوان کسی بدونه...

/ 0 نظر / 27 بازدید