مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز یعنی از بوق سگ من در حال ورزش کردن بودن تا خوده نصفه شب!! باور کن یه مربی ورزش این قد ورزش نمیکنه که منه طفلک دیروز ورزشیدم! حالا شبش هم نخوابیده بودم، دیگه کلاً داشتم کلاً می مُردم! شبش این فسقلک ساعت دو و نیم اینا بود به ما مجوز خواب داد! تا خوده صبح البته ربع ساعتی یه بار پاشد!! دیگه هفت دیدم نمیشه! کلاً پاشدم! هشت تا ده که رفتم باشگاه خودمون (در اصل باشگاهم عصر بود، ولی چون عصر با دخترخاله ها قرار استخر داشتم، صبح رفتم). بعدش پاشدم رفتم دنبال جواب آزمایشم و کلاً در حرکت بودم!

جواب رو که گرفتم هم طبق معمول مزاحم دکترمحبوبه شدم و نسخم رو هم تلفنی تحویل گرفتم و توی راه برگشت رفتم داروخانه داروم رو هم گرفتم اومدم. از اونجایی که داروخانهه هم بدمسیر بود، یه نیم ساعتی توی سربالایی برا خودم پیاده روی ساختم! اونم ساعت دوازده یک ظهر! البته میشد هی تیکه تیکه سوار تاکسی شم و پیاده شم، ولی دقیقاً میشد مصداق اون جوکی که طرف یه جا واساده بوده و تاکسی میگیره، تاکسی میره یه کم جلوتر وامیسته، طرف میگه اونجا که میخوام پیاده شم!! واقعاً خب وجب به وجب بود فاصله ها، این شد که ترجیح دادم کلاً پیاده برم...

بعدش که اومدم خونه هم فقط یه ساعت و اندی وقت داشتم. دیگه تا یه کم به فسقل رسیدم و بعد به کارای خودم برا قبل از استخر، دقیقاً وقته تموم شد و باید از خونه میزدم بیرون که برم برا استخر....


دیگه رفتیم و توی راه هم دیدم دخترخاله واو داره توی گروه واتساپ پیام میده که اگه بچایی که خونشون این ور هست، اگه میخواین بیاین با من که ماشین دارم، دیگه ما هم وسط راه واسادیم باهاش رفتیم!نیشخند

از وقتی این استخره پارک آبی شده من بار اول بود داشتم میرفتم. حالا منم تصورم از پارک آبی خب پارکای مالزی بود. رفتیم دیدیم عامو سه تا سرسره گذاشتن، دلشون هم خوش(!)، اسمش رو گذاشتن پارک آبی!! هر چند ناامید نشدیم و گفتیم بریم بازی یه کم. ولی ... چشمتون روز بد نبینه! وسیله که استاندارد نباشه همینه ننه! من این همه توی مالزی توی انواع سرسره ها رفته بودم، حتی اون ارتفاع شونصد متریا، حالا نمیگم خیلی عالی هم بودن، ولی خب حداقل نمی مُردم هم!! وای من اینجا رفتم، توی تونلا و پیچ های سرسره ها، مثل توپ بالا و پایین پرت میشدم!! یه بار با کمر ناقصم کوفته میشدم یه ور، یه بار با دنبالچهء داغونم!!! بعد جالبه که از روو هم نمیرفتم! باز میرفتم یکی دیگش رو امتحان میکردم میگفتم شاید این بهتر باشه! (البته بجز این مسئله، یه گزینه که بیشتر تشویقم میکرد که هی برم همه چی رو به عنوان نفر اول از این جمعی که رفته بودیم تست بزنم این بود که من به عنوان شجاع ترینشون بودم! هی میگفتن تو برو اگه خوب بود بگو ما هم بیایم!! بعد جالب تر از اون هم این بود که اینا از شیوهء پرتاب شدن و داغون شدن من توی آب مث که خوششون میومد، خودشون هم هی میومدن تست!! فک کنم فقط منتظر بودن احیاناً اگه تلفات جانی بدم من، اونا دیگه از اون وسیله استفاده نکنن! وگرنه پشت سر من که هی میومدن همش رو که!!)

خلاصه که ننه از یکی از سرسره ها هم چنان با سرعت پرتاب شدم پایین و ارتفاع آبی که میفتادیم توش هم کم بود که شصت پام محکم کوبیده شد کف استخر و برگشت!! طوری که الان یه پام چُلاق شده!

آخراش هم موجی که زدن توی آب این قد قوی بود که خواهره به سلامتی غرق شد! (چن تامون که شنا بلد بودیم رفته بودیم توی عمیق شنا میکردیم، خواهره و یه دخترخالهء دیگه شنا بلد نبودن، گفتن ما میایم فقط دست میگیریم به میله و کنار شما وامیستیم! بعد خب موج که زدن اینا نمیتونستن خودشون رو نجات بدن دیگه! موجه هم میزد توی چشمشون، کلاً دیگه نفس هم نمیتونستن بکشن و یه ریز داشتن آب میخوردن یا آب از دماغشون میرفت داخل! بعد خب ناخودآگاه دست به میله گرفتنشون هم با اختلال مواجه شده بود!! بعد خیلی هم جالب بود که نجات غریق ها مث بُز واساده بودن نیگا میکردن و میگفتن شما که شنا بلدین برید دستشون رو بگیرید بیارید این ور!!!! بنده شدیداً این سوال برام پیش اومده بود که: ببقشین پس شما چیکاره اید؟ میترسید بیاید داخل آب خیس شید؟!!! خلاصه که به زور تونستیم بیاریمشون این ور و زیاد شهید نشدن ته تهش! البته خداییش من اول فکر میکردم دارن فقط برام دست تکون میدن! نمیدونستم دارن خفه میشن!!خجالت به خاطر همین با کلی تاخیر رفتم سمتشون...)

دیگه وقتی داشتیم برمیگشتیم هم دیدم خاله کوچیکه باز داره توی گروه واتساپمون مینویسه که ما داریم میریم پیاده روی اگه کسی میاد. حالا ما هم جوگیر! هوا هم خب رو به غروب داشت میرفت دیگه! فقط زنگول کردم خونه ببینم اگه فسقل اینا رو زیاد عاجز نکرده، تا به ادامهء ورزش و جوگیریم برسم!! مامان گفت نه اوکی هست و منم اومدم کمک بابات، تو راحت باش (قبلش مامان مدرسه بود. از سه که ما رفتیم تا شش که مامان برسه، بابا فقط فسقل رو نگه داشته بود). خلاصه که با اجازتون با اون کلهء خیس و انگشت چُلاق، پاشدیم رفتیم پیاده روی! اولش خداییش یخ کردم، ولی بعد یه کم گرم شدم و از اون طرف هم موهام خشک شد دیگه عادت کردم و... به همین نوم و نشون تا 9 شب در حال علافی بودیم!نیشخند

وقتی هم اومدیم خونه فسقل مث که یه مدت خواب بود تازه بیدار شده بود، مگه حالا میخوابید؟ من خسته، کوفته، لِه! اونم شارژژژژ! به چه مصیبتی من تونستم این رو بخوابوم و کلاً تا خوده بوق صبح این بشر یه ربع به یه ربع پامیشد دست میکرد توی چشم من که یعنی پاشو بازی کنیم!!! کلهم اصلاً ملنگ میزدم دیگه!! این شد که امروز صبح دیگه هم به خاطر پام که بیشتر دردناک شده بود، هم اون خواب خرکی شب، دیگه نتونستم پاشم برم باشگاه! (فک کنم دیروز به اندازه یه هفته ورزش کرده بودم!)

+ اینا رو صبح نوشتم، بعدش فسقل بیدار شد، دیگه رفتم اون رو آماده کردم که بریم مهمونی (توی همون حالت مست و ملنگی!)، دیگه تا عصر که برگشتم. توی راه برگشت که بابام اومده بود دنبالم داشت تعریف میکرد که مامانت زیاد حالش خوب نیس و فسقل بیاد سرگرمش کنه. گفتم مگه چی شده؟ گفت امروز یکی از همکاراش تصادف کرده مُرده... خیلی شُک برانگیز بود. طفلک خانومه... واساده بوده منتظر تاکسی، یه ماشین از اینا که سیمان مخلوط میکنن (اسمش رو بلد نیستم!)، دنده عقب میاد و این رو نمی بینه، اینم ظاهراً پشتش به اون بوده که ندیدتش، نهایتاً که خب میره زیر ماشین و تموم!... مامان طفلی هم توی تاکسی که داشته میرفته مدرسه فهمیده بوده. میگفت دیدیم سر فلان خیابون شلوغه، دو نفر یه کم بالاتر سوار شدن، داشتیم میپرسیدم چی شده که گفتن خانوم معلمِ فلان مدرسه رفته زیر ماشین! گفتم مطمئنید؟ گفتن آره خانوم فلانی! مامان طفلک اصلاً سکته کرده بود...! همینطوری هنوز توی هنگ و شُک بود... من فقط میگم خدا رو شکر که بچه نداشته (سنش خوب بوده. بیس و شش هفت سال خدمت بوده، ولی خب بچه دار نمیشده). ولی خدا صبر بده به مادرش... (نمیدونم چرا حس نمیکنم باید بگم خدا به همسرش هم صبر بده! شاید چون فکر میکنم مردها خیلی راحت و زود با این مسئله کنار میان. کمتر دیدم مردی زیر 50-60 سال زنش رو از دست بده و بیش از شش ماه مجرد بمونه!! به هر حال لابد روحیش خوب شده که رفته زن گرفته دیگه!چشمکزبان نمیگم ناراحت نمیشن، میشن لابد. ولی خیلی زود فراموش میکنن یا شایدم با مسئله کنار میان)

خلاصه که این ماجرا هم بهونه ای شد که هی بیشتر دور مامان باشیم که غم و غصه نخوره، بعدشم دیگه شروع کردیم تدارکات مهمونیِ فردا شب رو ببینیم، دیگه تا الان که یک و نیم شب هم اسیر بودم... گفتم بعد یه سر بیام وراجیام رو بکنم بعد برم بخوابمزبان...

+ امروز همینطوری یه آهنگی افتاده بود سر زبونم، هی گفتم بیام اینجا هم برا خودم بنویسمش. حالا یا همینطوری، یا توی شخصی نوشت هام، ولی جالبه که حالا که رسیدم بیام، کلهم اجمعین یادم رفته آهنگه چی بود! حتی یادم نیس آهنگ شجریان بود یا افتخاری! (ولی خب در این حد که آهنگ یکی از این دو بود رو مطمئنم! خسته نباشم واقعاً)!

[ چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ]