مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

عجبی بالاخره پرشین بلاگ زنده شد! جونمون رو به لبمون رسوند! حالا دقیقاً چه موقع اینا یادشون اومده بود بروزرسانی کنن؟ موقعی که من کلی حرف قلمبه شده داشتم!! البته یه مقدارش رو خصوصی برا خودم نوشتم، ولی بعد که اومدم پابلیشش کنم یهو همه چی پرید و وقت هم نداشتم دوباره بنویسم، گفتم میرم به کارم میرسم و میام ادامه میدم که رفتن همان و شهید شدن پرشین بلاگ همان!

جالبه که اولش هم نوشته بودن که تا اولین ساعات روز "شنبه"! بعد شنبه شد و درست نشدن، اومدن تغییرش دادن و نوشتن اولین ساعات روز "یکشنبه"! بعد ساعت دوازده و یک دقیقه شد، ما دیدیم اولین ساعاتِ ایران یا بهتر بگم پرشین بلاگِ ایران شروع نشد! گرفتیم خوابیدیم، هفت صبح پاشدیم، هنوز اولین ساعات نشده بود! باز خوابیدیم یازده پاشدیم، باز اولین ساعات نشده بود!! بعدش دیگه نخوابیدیم و به زندگی رسیدیم، عصر هم شد و باز اولین ساعات نشد!! خلاصه که نهایتاً امروز صبح که چک کردم، دیدم بالاخره با "دوشنبه شدن" مث که اولین ساعات ِ یکشنبهء اینا هم ظهور کرد! صلواتی ختم بفرمایید!

(البته الانم همچین زنده نشده مث که. کامنت که برام میاد ایمیل نمیشه. تا نیام بلاگ نمیفهمم کامنت دارم. جوابا هم ظاهراً هزارتا در میون ایمیل میشه به کامنت گذارا! پیلیز اگه من جایی برا کسی که پرشینی هست کامنت گذاشتم، جوابم رو همینجا بیاد بده. جوابی به دستم نرسیده تاکنون)

خلاصه که این قد اینا کِشش دادن که درست کنن اینجا رو که من کلهم اجمعین یادم رفت چی میخواستم بنویسم اون روز! و کلاً دیگه سعی کردم هم یادم نیاد!


خلاصه که ننه این چن روز ما هم بیکار ننشستیم و هی خودمون رو انداختیم توی هچل! حالا چطوری؟؟ بعله! اولش که از هفتهء قبل برا شنبه مهمون دعوت کرده بودیم. از شانسمون هم از عصرش هی مهمونگیر شدیم، طوری که دیگه مهمون دومی که خاله کوچیکه و مابقشیون(!) بودن رو برا شام با اون مهمونمون نگه داشتیم. البته مهمونه ربطی به خاله کوچیکه اینا نداشتا، زن عموی بابا و دو تا دختراش بودن. یکی از دختراش رو پاگشا کرده بودیم که تازه مزدوجیده بود، ولی خب دیگه الکی ربطشون دادیم به هم! خالهه هم مث که بدش نمیومد بمونه... (قبلش هم خاله ن2. اومد یه سر اینجا. ولی دید مهمون داریم برا شام، یه ساعت بیشتر نموند و رفت)

بعد مهمونی رو به اتمام که بود دوباره جوگیر شدیم گفتیم مث که خوش میگذره(!)، بذا برا فردا شب هم مهمون دعوت کنیم! این شد که صبحش پاشدیم زنگول کردیم به خاله بزرگه که عروسش رو که حامله هست رو برا مهمونی بازی دعوت کنیم و خب دیگه یه پسر دیگش با خانوادش و یه دخترش هم که اومده بود پیششون و همین خاله ن2. که دیروزش اومده بود خونمون با کل خانوادش و عروسش و اینا رو هم دعوت کردیم و دوباره خودمون رو انداختیم توی هچل!

بعد بازم آخر شبش دیدیم مث که خوش میگذره(!)، دوباره امروز صبح زنگ زدیم به عمه کوچیکه که اونا رو هم برا پاگشای دخترکوچیکش که اسفند عروسیش بود دعوت کردیم!!!

البته بازم از روو نرفتیم که! بازم جوگیر شدیم که مهمونی بازی راه بندازیم، ولی اینبار شانس آوردیم مدعوین خودشون پنجشنبه رو پیشنهاد دادن! وگرنه باور کن فردا شب باز مهمونی بازی میکردیم! (اینبار پسرخاله مسی و زنش قراره مهمونمون باشن و خواهرش و شوهرش (البته با همه خانواده خالهه و دو سه تا بچهء دیگهء همین خالهه). هم برا پاگشاشون (عروسیشون زمانی بود که مامان اینا مالزی بودن) و هم مهمونی ویارونهء زن مسی که حامله اس...)

جمعه هم صبح جلسه فامیلی هست... برا بعدش هم خدا کریمه!

+ این روزا که مهمونی داریم، باشگاهم رو هم صبح میرم، بعدش هم که دیگه در تدارکات مهمونی و تا یک دو شب هم که مهمونی بازی... اساساً زِوارم در میره!

++ حالا فردا هم که مهمون نداریم، برنامه گذاشتیم با دخترخاله ها بریم استخر!! دوباره صبح باشگاه و اینبار عصرش میشه استخر!! خسته نباشم واقعاً!

+++ چه هزینه های پستی و زمان ارسالشون خووووب شده! یادمه زمان طفولیت ما(!)، یه بسته رو با پست پیشتاز هم حتی اگه میخواستیم بفرستیم تهران، میگفت 5 روز، ولی عملاً پونزده روزه میرسوند به دست طرف!!! الان من ظهر ساعت یک رفتم پست، بسته فردا ساعت ده میرسه دست گیرنده! ای ول بابا! البته من با پست ویژه فرستادم الان، اون زمانا که میگم (سال 80-81)، پست ویژه نبود. سریعترینش همون پیشتاز بود...

++++ رفته بودم توی اتاقم که وسایل شنام رو بیارم (این روزا به خاطر فسقل، طبقه پایین هستم. اتاقم طبقه بالاس)، توی کمد داشتم میگشتم، چشمم افتاد به سررسیدهای قدیما که داشتم... نوشته ها و یادداشتای اون موقعا... سال 81، 82... توی یه سررسیده اومده بودم آدرس ایمیل هر کی که داشتم با شماره موبایلش و کلاً هر اطلاعاتی که ازش داشتم رو نوشته بودم، الان که نیگاش میکردم، حتی اسم خیلیهاشون دیگه برام آشنا نبود! گفتم بیارم سیوشون کنم توی گوشی، ببینم کسی آیا هنوز اون شماره های اون سالهاش رو داره و توی وایبر و اینا اکتیو هست که ببینم اصلاً اینا کی بودن کی نبودن؟!زبان (کلاً بیکاری بد دردیه!چشمک). تازه بقیه که خوبه، کلی آدرس ایمیل به اسامی مختلف هم خودم داشتم که برا فرار از فراموش کردن آدرس و پسورد، همه رو یادداشت کرده بودم!! خخخخ... یادش بخیر!

+++++ الکی اومدم نشستم به چرت و پرت نوشتن، باز یادم افتاد به حرفایی که داشت یادم میرفت!! تا بیشتر یادم نیومده و بشینم برا خودم طومار بنویسم کاش لپ تاپ رو خاموش کنم پاشم برم! ساعت یک و ده دقه است و من فردا صبح باید اول برم باشگاه و بعد برم آزمایشگاه جواب آزمایشم رو بگیرم، عصرشم که باید برم استخر!...

[ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ]