مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

گاهی وقتا واقعاً از وقتی که اینجا میذارم یا بهتر بگم اعتیادی که این 12 سال به این وبلاگ و نوشتن پیدا کردم عاجز میشم، ولی گاهی هم می بینم واقعاً چقدددد خوبه که مینویسم، که میخونید، که نظر میدین! حالا از بُعد سبک شدن خودم که بگذرم، بُعد کسب اطلاعاتش خییییییییلی خوب بوده همیشه برا خودم.

عرض میکنم خدمتتون: صبح توی عالم گیجی و خواب که بیدار شدم، همش داشتم فکر میکردم که پاشم برم بانک که پول مامان طفلک رو هم آزاد کنم (پولش رو گذاشتم توی حساب خودم که نامه ساپورت مالی بگیرم. حالا این هم ماجرا داشت! عرض میکنم این رو هم باز!)... خلاصه که هی با خودم تعارف میکردم که نه بخواب، نه پاشو! نه برو! دیگه نهایتاً به زور پاشدم و توی همین قدم زدنا توی خونه، یهو یادم اومد که امروز پنجشنبه است و دکتری که میرفتم برا پام و اینا، درمانگاه نزدیک خونه خودمونه. دیگه به سرعت فشنگ لباس عوض کردم و از خونه جهیدم بیرون. رفتم دکتر و نتیجه آزمایشا رو هم نشونش دادم و گفتم هم که شرایطم آنچنان تغییری نکرده. همچنان معتقد بود که بیشتر به خاطر رگ سیاتیک و دیسک هست. وقتی گفتم فلان حرکتا رو توی باشگاه نمیتونم بزنم هم (چیزی مث گهواره زدن ساده حتی! البته برا این مورد دنبالچم اذیت میشه)، گفت کلاً بعضی حرکت ها رو فعلاً نباید بزنی... بعد پرسید که فیزیوتراپی رفتی؟ گفتم نه! شما نگفتی برو که! گفت: اِ فک کردم نوشتم قبلاً! ... خلاصه که دیدم یه مشت مشق نوشت و دفترچه بیمه رو داشت تحویلم میداد، و هیچی هم در مورد آزمایشای تیروئید و اینا نگفت، که دیگه خودم به زبون اومدم که: دکتر آزمایشام خوب بود؟ گفت آره مشکل خاصی نیس! گفتم: خب این که T.S.H بالاس؟ مشکل کم کاری تیروئید نمیتونه باشه؟! بعد نیگام کرده میگه: آخرین باری که آزمایش تیروئید دادی کی بوده مگه؟! گفتم والا هیچ وقت! شااااید قبل از بارداری! نمیدونم! ... یهو تعجب کرد گفت: مگه تو کم کارِ تیروئیدی نبودی و قرص نمیخوردی؟ گفتم نه! گفت وا من فکر کردم قرص مصرف میکردی!!! (ببقشین از کجا شما برا خودتون چنین تصوراتی میکردین دکترجان!؟ کلاً امروز توی فاز تصورات بود! هم فک میکرد فیزیو فرستاده من رو! هم فک میکرد قرص میخوردم!!) خلاصه که گفت اوکی پس آزمایشت رو تکرار باید بکنی. گفتم یه چیز دیگه هم هست که میگن اگه اونم تغییر کرده باشه نشونهء کم کاری تیروئید هستا، اونم نوشتین؟! گفت چی؟ گفتم والا اسمش رو دقیق نمیدونم، ولی توی نت خوندم. گفت شاید جدید اومده، من نمیدونم! ... اصلاً این قد شاخم درومده بود که اینو گفت که نگو! آخه من حتی پیش دکتر خون ام هم که میرم، با این که خییییییییلی از ایناها مسن تر هست، ولی خییییییلی به روز هست. طوری که به ماها هم ایراد میگیره اگه بگیم از چیزی خبر نداریم، و همش میگه: "الان دیگه عهد اینترنته. خیلی زشته که کسی چیزی ندونه، هر یه ساعت هم از نت بی خبر باشین، کلی مقاله و مطلب علمی از دست دادین". خیلی برام عجیب بود این حرف دکتره. طوری که تقریباً پشیمون شدم که ادامه درمانم رو برم پیشش! گفتم بذا فعلاً آزمایشا رو بنویسه، نتایج رو میبرم پیش کسی دیگه...

دیگه گفت که شما برو خودت توی نت اسمش رو ببین چیه به آزمایشگاه بگو برات انجام بده! (میخواستم بگم خب ببقشید بنده برا چی اومدم پیش شما؟ خب اگه خودم هر آزمایشی که میخوام برم بگم انجام بدن که خب هزینه هم باید آزاد بدم که! میخوای اصلاً شما مُهرت رو هم بده من، هم خودم تحقیق میکنم، هم آزمایش مینویسم، هم میرم آزمایشگاه دیگه!! والا!!)... خلاصه که اومدم بیرون و سریع زنگ زدم دکترمحبوبه و اسم اون گزینه رو پرسیدم که باید میگفتم به آزمایشم اضافه کنم (anti tpo) و رفتم بهش گفتم. دکتره اصلاً انگار به عمرش این رو نشنیده بود!!! طوری که حتی tpo رو چن بار ازم پرسید تا نوشت و بعدشم گفت ها اینا جدیده!!!! (واقعاً برام جا نمیفته که یه دکتر اونم با سن کمی که این داره، این قد به روز نباشه. نمیدونم شایدم عادی باشه توی کاراشون یا چون مرتبط با تخصصش نیست، ولی خب به هر حال من ِ مریض ِ ایشون، نیاز به این مدل آزمایشا دارم!)...

خلاصه که بعدشم پرسیدم کجا رو برا فیزیوتراپی معرفی میکنید؟، یهو گفت اِ فیزیو نوشتم برات؟! بعد دید که نه اونم یادش رفته بنویسه!!! (یعنی فقط مونده بود بگم: دکتر عاشق شدی این قد گیجی؟! یا تصور میکنی فلان چی رو گفتی یا فلان مریضی رو دارم من، یا یادت میره بنویسی!! کلاً نیستی با ما!!! دل به کار بده جانم، دل به کار بده!!!خنده)

خلاصه که ننه سرتون رو درد نیارم، کلی خودم رو دعا کردم که وبلاگ مینویسم و از شرایطم میگم، و کلی هم امثال دکترمحبوبه و بقیتون رو مشورت میدین بهم رو دعا کردم...

+ آب و هوا برام یه طورایی شبیه زمانی هست که کنکور داشتم... یه طورایی دلشوره و اضطراب داره... کلی هم واسادم به شیرینی پزی و کیک و اینا برا فردایی که مهمونیم و پس فردایی که مهمون داریم، ولی حسم خوب نشد... حالا برم باشگاه و اگه بهتر نشده بودم یه کم برم پیاده روی با خواهره شاید مود روحیم درست شه...

++ یه چی دیگه هم میخواستم بگم، ولی مث که یادم رفته! شایدم نمیخواستم بگم! نمیدونم! ولی همش حس میکنم یه چی میخواستم بگم!

ولش کن! پاشم، پاشم برم باشگاه که دیر شد!

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ]