مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

و سی ساله شدم!

شروع این دههء زندگیم از اولش تا حالا که دو روز میگذره که خیلی پرکار بوده! تا ببینیم بقیش چی از آب در میادچشمکزبان

از همون ساعات اولیه شب (دوازده) که شد 25م، تبریکات ملت سرازیر شد برام. دوستام، فامیل... حتی خواهرشوهره توی گروه فامیلیشون هم تولدم رو همون دوازده و دو سه دقیقه تبریک گفت و بقیه هم مَجازاً جشن گرفتن توی واتساپ برام!خنده همزمان کلی از دوستام هم هی تبریک میگفتن و ... و اینگونه بود که ساعاتِ اولِ شب رو مشغول بودم و خیلی دیر خوابیدم بعدشم...

برا خوده روز تولدم از اولش برنامه خاصی نداشتیم. فقط خودم قصد داشتم یه کیک موس از اون سه لایه های شکلاتی برا خودمون درست کنم. و استارتش رو زده بودم. البته حدس هم میزدیم شاید خاله ها بیان، ولی خب زیاد باور نکردیم!زبان

خوده صبح روز تولدم اول رفتم آرایشگاه که موهام رو کوتاه تر کنم (پنجشنبهء قبلش رفته بودم کوتاه کرده بودم، ولی راضی نبودم. گفتم برم یه کم کوتاه تر و مرتب تر کنم موهام رو). خلاصه که رفتم و بعدم یه کم خامه و اینا که برا کیک کم داشتم رو خریدم و اومدیم. همین حین هم پسرخاله واو توی گروه فامیلی اومده بود نوشته بود که تولد من هست و بقیه رو تشویق کرده بود که شام بیفتن سر ِ ما!خنده اولش هم سعی کردیم جدی نگیریما! ولی خب بعد جدیش گرفتیم و رسماً زنگ زدیم دعوتشون کردیم (ولی نگفتیم برا تولد، گفتیم همینطوری بیاید دور هم باشیم) و خب یهو من وصل شدم به برق که دو طبقه به کیکمون اضافه کنم که کافی باشه برا بیس نفری که اضافه میشن یهو!

و خلاصه اینگونه شد که ما افتادیم توی بدو بدو! از طرفی هم از اونجایی که خواهره میدونست من لازانیا دوست دارم، برا ناهار داشت لازانیا درست میکرد و گفتیم شام یه چی ساده میذاریم که دیدیم مامان خیلی دلش میخواد شام لازانیا باشه و دندون تیز کرده بود واسه لازانیاهای ظهر که گفتیم بابا بی خیال، اینا رو بذا بخوریم، برا شام هم درست میکنیم! و مسئولیت کامل پختش رو هم خودم پذیرفتم باز!

و اینگونه شد که بازم افتادیم توی بدو بدو! کلاً من اصلاً این روزا حوصله کار خونه ندارم. گفتم تمیزکاری و مرتب کردنا با شما، آشپزخونه با من! یه دستم به کیک بود، یکیش به سوپ، یکیش به ظرف شستن، یکیش به لازانیا!!... کلاً هزار دست و پا شده بودم!

از اون جالب تر هم این بود که عصرش هم باشگاه داشتم و قصد نداشتم که کنسلش کنم!! فک کن باشگاه ساعت 5:30 داشتم، 5:27 دقه موس سفید کیکم رو ریختم و بدو بدو رفتم باشگاه (البته باشگاه نزدیکه، ولی خب همون دو قدم راه هم زمان میبره و با ده دقه تاخیر رسیدم)... دیگه بعدش هم بدو بدوی برگشت و اتمام کار لازانیا و سس شکلاتی ِ کیک و ... اومدن مهمونا...

خداییش فکر نمیکردم کسی چیزی بیاره. واقعاً حس میکردم به قصد دور هم بودن میان. ولی خب همه هم زحمت کشیده بودن کادو و اینا و ... الک الکی شد تولد 30 سالگی بنده! کیک هم با اینکه خیلی عجله ای شد و حداقل ظاهرش چیزی که باید از آب در نیومد، ولی چنان همه رو به وجد آورده بود که تا قِرونِ آخرش رو خوردن!زبان (خداییش خوشمزه شده بود)

دیگه بعدشم تا ملت برن و جمع و جور کنیم بخوابیم شد 4 صبح!!


امروز صبح هم هنوز چشم باز نکرده بدو بدو داشتم (کار بانکی) و بعدش دو اینا بود که رفتم خونهء پدرشوور. مادرشوهره از شب قبل از تولدم گفته بود که بیا خونمون، ولی خب نشد برم. دیگه امروز رفتم خونشون و اونا هم کادوشون رو نقداً دادن و ... خلاصه که تا الانش برا جیبم خوب بودهچشمک

عصر هم با دخترخاله هام قرار داشتیم بریم کوچهء قدیم پدربزرگه، که دیگه از خونه مادرشوور بدو بدو اومدم رفتم سر قرار با اینا و تا 9 شب هم بیرون بودم و بعد که اومدم هم تند تند عکسا رو از روی دوربین ریختم روی گوشی که برا بچه ها بذارم توی گروه...

و چه شب خاطره انگیزی بود امشب... هم از عصرش که رفتیم بیرون و خونه پدربزرگ و هم الان: عصر که رفتیم بیرون، بعد از مقادیری دور هم نشستن و گپ و گفتمان و عصرونه خوردن، رفتیم توی کوچه قدیمیه قدم زدیم. خالهه هم زنگ همسایه روبروی خونهء سابق رو زد و داشتیم با دختر اونا که الان دیگه دو سال تنهای تنها زندگی میکنه و خوده مادر و پدره فوت شدن (خواهر و برادراش هم متاهلن) صحبت میکرد که یهو دیدیم درب خونهء سابق پدربزرگ باز شد. همه در حال جیغ و سوت و هورا و هیجان بودیم که دیدیم صاحب جدیدش یه پیرمرد همسن همون موقعای پدربزرگ هست... دخترخاله بزرگه رفت آشنایی داد که ما نوه های صاحبخونهء سابق هستیم و اجازه گرفت که بریم حیاط رو ببینیم... از همون دم درب که واساده بودم بغضم رو دیگه نتونستم کنترل کنم. با چشمای خیس رفتم داخل... به وسطای حیاط که رسیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. تا الانش بقیه اوکی بودن. داشتن محیط رو نیگا میکردن که... وقتی بغض من اساساً ترکید، حال بقیه هم دگرگون شد. بنده خدا پیرمرده با یه حالت پدرانه ای نیگامون میکرد، طوری که بیشتر دلم برا بابابزرگم تنگ میشد. حالتش و آرامشش کامل مثل پدربزرگم بود... با این که آقاجون حتی 2سال بعد از رفتن از اون خونه هم زنده بود و خونهء دیگه ای بودن، و حتی دوازده سیزده سال بعدش هم خونهء مادربزرگ جای دیگه ای بود، باز اون خونه برام بوی بچگی هام رو میداد. گوشه به گوشه حیاطش مث آینه برام گذشته رو نشون میداد. وجب به وجبش پدربزرگ رو میدیدم... نفس کشیدن برام سنگین بود... پیرمرده هر چی اصرار کرد اگه میخواید برید داخل ساختمون رو هم ببینید قبول نکردیم، به هر حال تعدادمون زیاد بود و دلیلی نداشت مزاحم زندگی مردم بشیم...

دیگه شب که اومدیم، چن تا از عکسا رو گذاشتیم گروه واتساپ فامیلی و ... همین بهونه ای شد که یاد و خاطرات همه زنده بشه و هر کی از یه گوشه ایران بیاد بشینه بگه یادش بخیر! چن نفری هم عکسایی از قدیما که توی همین خونه داشتن رو گذاشتن و ... بعدشم دیگه بحثای عادی و مسخره بازی شروع شد و تا دو اینای شب ادامه داشت! یعنی قیافهء ما توی خونه دیدنی بود! من و خواهره و برادره ظاهراً نشسته بودیم دور هم، ولی هر سه گوشی به دست و توی گروه! جالبه که اگه چیزی میخواستیم به همدیگه هم بگیم دیگه توی گروه مینوشتیم!خنده

خلاصه که شب خوبی بود، گرچه همچنان خستهء بدو بدو های این دو روز بودم، ولی خیلی خوش گذشت بهم (به همه ظاهراً خوش گذشته بود! طوری که تصمیم گرفتیم از این به بعد مهمونیای فامیل رو توی گروه برگزار کنیم!نیشخندخنده).

حالا هم که اومدیم بخوابیم، خواهره باز پی.ام داده که: میای فردا به جای عصر، صبح بریم باشگاه که عصر بریم برا مامان یه چی بخریم؟ (هنوز کادوی روز مادر به مامانِ خودم ندادیم!). فعلاً که یه ربع به سه هست و من اینجام! موندم کِی بالاخره میخوابم و کِی میتونم بیدار شم که هشت و نیم هم بتونم برم باشگاه؟!زبان تازه بانک هم باید برم صبح! از طرفی برا جمعه هم باغ پدرشوور خواهره دعوتیم و تصمیم گرفته شده بوده که من یه کیک همین مدل کیک تولدم هم برا اونا درست کنم ببریم! و بنده در این فکرم که اون رو دیگه کی میخوام درست کنم؟ (البته خواهره میگه بی خیال، ولی خب دیدم مامانم دلش میخواد، گفتم بذا درست کنم... نصفیش رو هم تا دیروز درست کرده بودما! ولی گفتم شاید یه کم خشک شده باشه، الکی آوردم برش زدم بخوریمش که دیدم نه طفلی خیلی هم تازه اس! ولی خب خورده شد دیگه! باید فردا از اول درست کنم همهء لایه ها رو!)

+ کلاً روز تولده از صبحش خوب بود! وایبرم هم درست شد بالاخره! البته همچنان روی گوشی جدیده! روی قبلیه اکتیو نشد که نشد! بعد حالا من خیلی باحالم! واتساپم روی گوشی قبلیمه، وایبرم روی جدیده! کلاً دو گوشی ای زندگی میکنم!!!!زبان

++ خیلی مرسی از تبریکاتون، همهء اونایی که به یادم بودن: چه اونایی که تلفن زدن، چه پی.ام ها و چه کامنتا یا پیامای فیس بوکی... خیلی مرسی که به یادم بودین و هستین. خیلییییی خوشحالم کردین. امسال خیلی حس خوبی بود... مرسی...

[ چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ]