مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

پریشب که تولد بچهء دخترخاله میم بود. منم با اجازتون رفته بودم شب قبلش کفش خریده بودم، بعد در زمانی کفش خریده بودم که حس پام با خودم نبود(!)، البته همون موقع هم یه لنگش یه کم اذیت میکرد، ولی گفتم شاید به خاطر خستگی زیاده که کلی راه رفتم. بعدش در زمان غیرخستگی که تستش کردم، حس کردم واقعاً انگشت پام رو میزنه یکیش... دیگه قبل از تولد گفتم برم اینو عوض کنم بیام، تازه شماره بزرگترشم نداشت مغازهه و میدونستم، میخواستم برم بگم که هفتهء بعد که جنس میارن میام برا تحویل، ولی جاتون خالی هر چی گشتم مغازه رو پیدا نکردم!!!خنده آی گشتم! آی گشتم! دو طبقه از پاساژ رو زیر پا گذاشتم ولی خب نبود که نبود! نهایتاً که دست از پا درازتر برگشتم رفتم تولد. حالا اونا هم یه ریز هی به من تلفن که بدو بدو! دیگه رفتیم و ... رفتیم خب! (قبل از که من برم دنبال تعویض کفش، فسقل رو با مامان و خواهره گذاشته بودیم خونه دخترخاله. من و بابا با هم رفته بودیم).


دیگه چارتا دونه عکس گرفتیم و شام و ... کیک و میوه هم که خدا رو شکر به ما ندادن!زبان (میوه که قبل از اومدن ما سرو شده بود. ما که رفتیم هی گفتن الان براتون میوه میاریم، ولی خب هنوز خبری نبود. فسقل داشت شیطونی میکرد، من یه موز از روی یکی از میزا برداشتم دادم دستش که اونم نگرفت و من دوباره گذاشتمش سر جاش. بعد یهو خالهه ظرفه رو برداشت و داد به شوهرخاله آخریه که: دکتر شما میوت رو بگیر! دکتر شما بگیر!!! اصلاً من شاخم درومد!!! خب مگه میوه قحطی بود! یه موز از ظرف اصلی برمیداشتی میذاشتی برا اون! البته به روی خودم نیاوردم. ولی خب بابا مامان فکر میکردن من بهم برخورده. طوری که توی ماشین پرسیدن ازم. منم اولش اصلاً به روی خودم نیاوردم که حتی این حرکت رو هم متوجه شدم. اونا هم فکر کردن کلاً از پایه نفهمیدم چی شده... ولی صبح گفتم منظورتون دیشب این بود در مورد میوه؟ آره فهمیدم ولی مهم نبود که! ولی خدایی حرکت زاغارتی بود!)

بعدشم که کلاً کسی برا ما میوه نیاورد! فقط مامان گیر داده بود میوه بخور که اونم فقط بیشتر کفری میکرد من رو! آخه مامانه من شما مگه صابخونه ای؟ بذا خودشون به کاراشون برسن...! والا!

موقع کیک هم که من داشتم فسقل رو عوض میکردم و توی اتاق بودم، اومدن گفتن کیک و چایی و اینا؟ گفتم الان میام بیرون میخورم! آقا ما اومدیم بیرون، دیدیم هیچ خبری نیس باز و هیشکی یادش به ما نیس! فقط جناب مادربزرگ حواسشون به این بود که نصف کیک اِلا و بلا بمونه که فرداش ببرن برا اون یکی مادربزرگ بچه!! من نمیدونم خب نمیشد دو تا کیک بگیرن؟ یا کیک به این بزرگی فکر میکردن کلاً تموم میشه؟!... دیگه منم دیدم هیشکی حواسش به ما نیس، خودم رفتم پرسیدم که چنگال تمیز کجاس؟ یهو خالم (مادربزرگ بچه) مث که به خودش اومد، گفت اِ وا الان برات میذارم کیک. گفتم نه من کیک بخور نیستم زیاد، فقط میخوام یه تست کنم ازش. و خب همین کار رو کردم!

و این شد تولدبازیِ ما... برا کادو هم که همونطور که قبلاً تصمیم گرفته بودم، یه پلاک کم سوت دادم (البته از سوت تولد اون یکی دخترخالهه بیشتر بود). ولی خب دلیلی هم ندیدم مثل موقعای دیگه خیلی زیاد کادو بدم. والا!

دیگه بعدشم برنامه گذاشتن برا دیروز که جمعه باشه، که خاله ها برن در و بیرون و کوه و دشت و دمن، به صرف کنگر چیدن! این شد که دیگه با اجازتون دیروز هم در دامان طبیعت چریدیم! (کلاً شیراز بودن توی فصل بهار به بیرون بودنشه... واقعاً هوا عالیه. واقعاً طبیعت معرکه اس...)

هر چند جایی که دیروز برا ناهار انتخاب کردن آنچنان جای مناسبی نبود و خیلی جاهای بهتری هم میشد رفت، ولی خب در کل بدک نبود... شصت کیلومتر کوبیدیم از سمت غرب شیراز رفتیم بیرون، ولی رفتم توی یه قسمت که رودخونه و درخت بین خونه های محلی بود نشستیم! اونم در شرایطی که داشتن درخت می بُردین و آهن جوش میدادن و این همه سر و صدا! (یا میخواستن ویلا بزنن احتمالا، یا جای توریستیش کنن! نمیدونم. هر چی بود در دست بکوب بکوب بود!)... ولی دیگه بعدش برا کنگر چیدن رفتیم کوهای اطرافش، خوب بود... به نظرم اگه از همون اول هم اومده بودن همین سمت و درخت و رودخونه های همین ور، خیلی بهتر بود!

دیگه زین روی که تا پاسی از عصر هم موندیم اونجا و عملاً غروب زدیم به جاده، برا تبریک روز مادر هم نشد خدمت مادرشوور برسیم! زنگول کردم که امروز میرم...

گفتم مادرشوور یادم افتاد باز که چه غلطی کردم! عامو ما اومدیم تصمیم بگیریم برا روز مادر چی بخریم؟ یادم اومد اینا گوشت کوب برقی نیاز دارن و احتمال میدم نداشته باشن. بعد من خودم سری قبل که اومدم ایران، یه گوشت کوب برقی عادی خریده بودم دو زار(!)، خیلی هم خوب بود. به خودم گفتم از همین براشون میگیرم. این شد که برا اطمینان بیشتر به خوارشووره مسیج زدم که دارین یا نه؟ گفت نه ولی زحمت نکشین. گفتم نه چه زحمتی، به هر حال که باید یه زحمتی بکشم(!) چه بهتر که چیزی باشه که نیاز داشته باشین! خلاصه که رفتیم بخیرم، بعد یهو به خودم گفتم بابا حالا که میخوای هدیه بدی، یه مارک درست و حسابی بگیر... خلاصه که ننه سرتون رو درد نیارم، به همین نوم و نشون، اول که کلی مسافت انداختیم روی دست خودمون و کول کردیم رفتیم اون سر شهر برا خرید(!)، هم این که عملاً پنج برابر اون قیمتی که متصور خودم بود (اون گوشت کوب برقی که اول مد نظرم بود)، افتادم توی خرج!!! اونم در شرایط کنونی که این طوری دست و بالم بسته است و اوضام داغونه!!!... آی از دست خودم کفرم درومد!!! و جالب تر اینجاس که برا مامان خودم هیچی نخریدم!!! (قرار شد البته بعد با خواهره و اینا بریم یه چی مشترک بخریم. ولی مسلماً اون قد نمیتونم هزینه کنم در شرایط کنونی. حالا نه که بگم اونم خیلی گرون بودا. نه. زیر پونصد بود. ولی خب به هر حال برا من زیاد بود... ولی همونطور که گفتم، چون میخواستم کادو بدم ترجیح دادم یه چی درست و حسابی باشه. ولی به قول مغازه داره: هر کی برا کادو یه چی رفع تکلیفی میده! شما میخوای بهترینا رو بدی؟!)...

خلاصه که اینطوریا!...

دیگه دیشب هم از دامان طبیعت که نجات اومدیم، رفتم دوباره سراغ کفشیه. بنده خدا گفت برات میارم هفتهء دیگه، ولی این قد خوش اخلاق بود که همینطوری الکی واسادم کفشای دیگش رو باز تست کردم، و باز خودمو انداختم توی خرج و یه سوم بیشتر از پول کفش قبلی هم پرداخت کردم و یه کفش Air Max نایک برداشتم!نیشخند (البته در این یکی مورد هنوز آنچنان به فحش دهی به خودم نرسیدم! هنوز خیلی عاشق رنگ کفشه هستم مخصوصاً! من واقعاً هنوزم نمیدونم چرا این قد آدم خوشالی ام (=جوگیری ام!): تصمیم ندارم میرم گوشی میخرم! پول ندارم میرم کادو میخرم! قصد یه کفش دیگه دارم، میرم یه چی دیگه میخرم!! خلاصه کلاً خودم و جیبمو و تصمیمم رو باور ندارم مث که!زبان)

+ گفتم گوشی... یادم افتاد باز که چقد زورم گرفته بود که چرا این قد یهویی گوشی خریدم و این قد هزینه کردم در شرایطی که وضعم اون قدرا اوکی نبود... دیروز دیگه این شدته زوره خیلی بهم فشار آورد، تصمیم گرفتم شده حتی صد تومن زیر قیمت هم گوشیم رو رد کنم بره که حداقل آینهء دق نباشه برام! این شد که به خواهره هم گفتم و به خاله و اینا! کلاً به ملتِ نزدیک! گفتم هر کی هم میدونین S5 میخواد بهش بگین. گوشیم نو ِ نو هست و یه هفته هم حتی دست نگرفتم، ولی میخوام بفروشمش. که یهو در یه تماس تلفنی با مسترنیک، دیدم داره میگه از گوشیم ناراضی ام و یادت باشه گوشی قبلیت رو بیاری که من بگیرم دست و گوشیِ الانم رو بفروشم. منم یهو ذوق زده که بالاخره پیدا کردم کسی که گوشیم رو بهش بندازم: براش رفتم منبر که خب تو مگه نمیگی مشکلت با جی.پی.اس گوشیت هست؟ گوشی قبلی منم جی.پی.اسش قدیمی هست و اینا، تو بیا این S5 رو بردار، من گوشی تو و قبلی خودمو میفروشم برا خودم یه چی دیگه میخرم. اونم اولش یه کم مِن و مِن کرد (حس میکرد من S5 ِ رو دوست دارم ولی دارم به خاطر اون از خودگذشتگی میکنمنیشخند)، گفت هر چی باشه نو خریدی تازه، دلت خواسته که خریدی و اینا و من همون گوشی قبلیت رو برمیدارم و ... یه مشت از این تعارفات، که گفتم نه باور کن اصلاً این گوشیه توی دلم نیست. من ترجیح میدم حداقل قیافهء گوشیم نسبت به گوشی قبلیم یه کم تغییر کنه! این کاملاً مث قبلی هست فقط یه کم هیکلش رشد کرده و رفته حموم سفید شده! (گوشی قبلیم مشکیه). دیگه گفت اوکی حالا تا بیای تصمیم میگیریم که کدوممون کدومش رو برداریم... البته مسترنیک کلاً از اون آدماس که سامسونگ ستیز هست(!)، ولی خب الان که خودش به این نتیجه رسیده که گوشی قبلی من رو برداره، و خب گوشی قبلی منم سامسونگ هس، مسلماً میشه این گوشی جدیده رو بهش انداخت!شیطان برا اونی که عشق عکاسی هست و حاضر نیست دوربین دست بگیره و ترجیح میده با همون موبایل که توی جیبش هست از هر چی که می بینه عکس بگیره هم خیلی خوبه دیگه! دوربینه این گوشیه 16 هست الان! (یه کم باید بازار گرمی کنم براش دیگه حالا که میخوام گوشی رو بهش بندازم دیگه! نه؟!چشمک)

++ دیگه هم یواش یواش توی فکر کم کردن زحمتم... تا فردا زنگ بزنم سفارت مالزی توی تهران و یحتمل به زودی مدارک رو بفرستم که ویزام رو بگیرم و برم!

وقتی میام، دلم با اومدن نیست، وقتی میخوام برم، دلم با رفتن نیست! کلاً دلم گیج میزنه بدبخ!! البته این سری که اومدم انگار فقط یه مشت هوای سرد بار کنم برا خودم و یه مشت دکترا رو زیارت کنم و ... حالا که هوا بهتر شده پاشم برم! والا!

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ]