مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

فروردین ماه توی فامیل ما خیلی ماه پُر تولدی هست. مخصوصاً بین چن تا خاله ها که با هم رفت و آمد خیلی بیشتری داریم. 17م دخترخاله میم هست. 18م دخترخاله واو، 19م بچهء دخترخاله میم و 20 یا 21 هم فک کنم تولد شناسنامه ای ِ خواهره میم... بعدشم که منم... البته من کلاً زیاد توی فاز تولدبازی نیستم. ولی خب به هر حال هممون توی یه فاصله زمانی قرار گرفتیم.

امسال خاله د. میگفت بیاین همه با هم یه تولد بگیرین، منم گفتم اوکی اگه میخواین کیکش با من. بعد دخترخالهه گفت نه من به هر حال برا بچم میخوام یه تولدهم مجزا بگیرم، این شد که تولد دست جمعی پوکید و البته چه بهتر!


وای وای هیچ وقت یادم نمیره سه چار سال پیش چه مسخره بازی ای شد بابت همین تولد دست جمعی! گیر دادن که بیاین پول بذاریم برا ایناها تولد بگیریم. یه تاریخ مابینش هم جلسهء فامیلیمون بود، گفتن اون روز کیکه رو میبریم که تولد دست جمعی بشه. کلاً اون سال هم یه مدت بود مُد شده بود توی جلسات فامیلیمون برا کل متولدین اون ماهه کیک میاوردن. اینا میگفتن نه خودمون یه کیک دیگه هم ببریم، شاید برا متولدین این ماه کیک نیاوردن! از اونجایی که من توی قید و بند این چیزا نبودم و مامانم هم براش مهم نبود، ما گفتیم ما نمیخوایم بیایم. خب بچای داییا که متولد فروردین بودن رو هم که اینا نمیخواستن شریک کنن، یعنی عملاً این قد باهاشون خودمونی نبودن که بگن بیاین دنگ بدین که کیک مشترک بخریم. دوزار پول کیک چیه که هی دنگ دنگش هم بکنن خب؟ زشته عامو... خلاصه که اون شب رفتیم جلسهء فامیلی و از قضا برا فروردینی ها هم کیک داشتن. از طرفی شوهر همین دخترخاله میم نیومده بود هنوز، خواهره بهش گفت شوهرت رفته کیک بگیره برات؟ و پسرخاله واو هم گفت ها لابد میخواد سوپرایزت کنه! نگو اینا واقعاً برنامشون همین بوده! بعد خواهر کوچیک تر همون دخترخاله میم، یه اوضاعی سرمون در آوردن و گریه و قهر و غیظ و اینا که: ما میخواستیم میم رو سوپرایز کنیم! شما لو دادین!!! (یعنی یه مورد فوق العاااااااااااده تابلو! میخواستم بگم آره این خودش نمیدونست تولدشه و بشری که گاهاً حتی با لباسی که سر کار هست میاد جلسه، امشب با تیپ عروسی اومده؟ شما گفتین و ما هم باور کردیم! مازاد بر این که این یه حدس بوده، میتونستن منفی باشه جوابش!... خلاصه که اون شب کلاً منتهی شد به کلی دلگیری و گریهء خواهرم و برخوردن بهش و .... به قول خودش بعد از اون کلاً خیلی از آدما رو شناخت و کلاً از همه دل بُرید ... (خواهر من خیلی آدم عاطفی ای هست. واقعاً تا اون موقع از دل و جون برا همه عاطفه و زمان میذاشت. بعد از اون یهو تغییر کرد. خیلی ضربه بدی خورد بابت برخوردای اون شب... ماجرا خیلی طولانیه. نه یادمه، نه در حوصلهء نوشتنه...)...

خلاصه که اون شب اونا کیک گرفته بودن و فقط رووش اسم میم و واو رو نوشته بودن! کاری فوق العاده خنده دار به نظر من! چون همه میدونن ما خاله ها با هم خیلی رفت و آمد داریم. تاریخ تولدای هممون رو هم همه میدونن (یه دفترچهء شِبه شجرنامه داریم که همه تاریخا توش هست و همه دارنش). خلاصه که مسخره بازیِ عظیمی بود برا خودش! مخصوصاً که از طرف بقیه هم یه کیک بزرگ و کلی برا کل متولدین بود...

بگذریم! با اون بک گرانده، زیاد حوصله تولد دست جمعی نداشتم. ولی خب چون قرار بود فقط خودمون خاله ها باشیم، گفتم اگه هم اصرار کردن، زیاد ساز مخالف نباشم و همراهی کنم که خب خودشون برنامه رو کنسل کردن چون دخترخالهه میگفت برا بچم میخوام تولد مجزا بگیرم.

تا چن روز پیش (17م) که تولد خوده دخترخاله میم بود بچه ها توی گروه واتساپمون بهش تبریک گفتن و پسرخاله واو که زیاد در جریان نبود که تولد بچه دخترخاله قطعی هست، هی گیر داده بود که پنجشنبه خونهء میم افتادیما! (به حساب خودش میخواست اون رو بندازه توی رودرواسی که حتماً تولد بگیره)، که من بهش گفتم که بابا تولد اون هست غصه نخور، تو فعلاً بگو برا فردا که تولد خواهرت هست، خونهء تو برا ناهار دعوتیم یا شام؟ ... و یه مشت از این جور مسخره بازیا که نهایتاً اینطوری که بحث آویزون شد(!)، از مهمونی خبری نبود. این شد که خاله کوچیکه صبح زنگول کرد که میاین یه کیک برا دخترخالهه بگیریم و سوپرایزی بریم خونشون (همین دخترخالهه هست که در شرف جدا شدن هست و روحیش دپرس هست). دیگه داشتیم میگفتیم آره و اینا که ظهر خودشون زنگ زدن که برا شام بیاین و خوده پسرخاله میخواد کیک بیاره...

این شد که یهویی و الکی تولد شد و رفتیم تولد. و برخلاف همیشه که من حتی کادو نقد هم بدم سعی میکنم دست سنگین باشم، تصمیم گرفتم یه کم عاقل شم و دو زار بیشتر کادو ندم! بس که این خالهه که الان تولد دخترش بود، همیشه کادوهای چرت و مزخرف میده به آدم. تا زمانی که همین دخترخاله متاهل بود وضع فرق داشت برا کادو دادن به خودش. چون حتی وضع مالیش اگه اوکی هم نبود، خیلی سعی میکرد تمام زورش رو بزنه که آبرومند کادو بده. منم خداییش براش کم نمیذاشتم. کماکان که حتی کادوهای عروسیای دخترخاله پسرخاله هام رو هم تقریباً مثل کادویی که خاله ها میدن کادو دادم، حتی اگه عروسی رو هم نمیومدم. ولی جدیدنا دیگه داره خیلی زورم میگیره. می بینم هر کاری کردم برا هر کسی، به موقعش که نوبت خودم شد، هیشکی و هیچی! (مثلاً بچه اون یکی پسرخاله میم3 که به دنیا اومد، هم توی بیمارستان دیدن زنش رفتم. هم با مامان اینا رفتم خونه دیدنش، هم بعد مسترنیک که همون موقعا اومد ایران رفتم و کادو دادم. قبلشم تولد زنش بود رفتم و بازم کادو نقد و به نسبت بقیه سنگین دادم. ولی حتی دیدن فسقل هم نیومدن. البته خب دعوتم کردن که برم، ولی خب مریض شدم یهو و نرفتم و اونا هم دیگه حتی این بار هم که اومدم ایران هنوز به روی مبارک نیاوردن که بیان دیدن! فقط هر بار میگن ما تقصیر خدمت داریم! خب دارین بله که دارین! پاشین بیاین که تقصیرتون برطرف شه! هر بار هم میذارن دقیقاً روزای آخر که من میخوام برم یادشون میاد من رو دعوت کنن. خب مسلماً من اون روزا هم خیلی کار دارم هم خیلی برنامم پر هست. یا عروسی دختردایی پ2. که رفته بودم و کادوی سنگین دادم اون موقع هم باز. اوشونم باز دیدن فسقل نیومد و گفتن شام خونهء مادرشوهرش هست! بعد جالبه که ما برا شام دایی اینا رو نگه داشتیم، بعد اونا زنگ زدن بهش که: شما توی خونه شام بخورین! میخواستم بگم ببقشین مگه ایشون خونهء مادرشوورشون نبودن که نیومدن؟؟... البته منم دیگه دیدنی برا زایمانش نرفتم پیشش... والا! حساب حسابه ننه!... پسرخاله مسی که البته به جای کادوی عروسیش که نبودم و دادم، دعوتمون گرفت که خب اوکی بود. خواهرش هم اومد برا فسقل یه لباس آورد. بازم میگم شعورش رو رسوند که اومد... ولی خب اون بقیه... یا حتی همین خالهه که الان میگم تولد دخترش بود دیروز، واقعاً کادوهای چرتی میده. برا به دنیا اومدن فسقل هم یه پلاکی داد این قد مزخرف که رووم نمیشد به مسترنیک هم حتی نشونش بدم!!! کلاً تریپ خالهه اینطوری هست که تا زمانی که ممکن هست جای جبران برا بچه های خودش یا خودش باشه، کادو مث آدم میده، بعد که ازش گذشت، یه چی مزخرفی میده آدم خودش هم پیش خودش خجالت میکشه!!!)...

بگذریم...! خلاصه که دیشب منم یه پلاک فوق العاده کم سوت(!) کادو دادم! گفتم والا! حساب حسابه! ولی خب تا جایی که تونستم توی مهمونی سعی کردم با فسقل مخصوصاً شیطنت کنم براشون که دور دخترخالهه گرم و شلوغ باشه مخصوصاً الان که توی بحران جداشدن و غم و غصه های اون مدلی هست... فسقل رو بغل کرده بودم و دستش رو کرد توی کیک، بعد دستش رو گرفتم کردم توی دهن دخترخاله و یه مشت مسخره بازی! خود فسقل هم که کلاً پایه شیطنت. یه ریز میگفت لی لای لای و دست تکون میداد و میرقصید یعنی برا خودش، مازاد بر اون حرکتایی که من به عنوان رقص ازش در میاوردم!زبان

خلاصه که نهایتاً خوش گذشت و خودمم وجدانم راحت بود که زیادی لطف نکردم دیگه!

حالا برا پنجشنبه هم تولد بچهء دخترخاله میم هستیم. مسلماً من به این بیشتر کادو میخوام بدم. هی به خودم میگم بعد این دخترخالهه نفهمه ناراحت شه که چرا به اون که تازه بچه اس دارم بیشتر کادو میدم؟ (کلاً نقدی کادو میدم. بیشتر پلاک یا سکه). بعد به خودم میگم خب هر کی باید رفتار دو طرف رو ببینه! کادو دادن من پاسخی هست در برابر کادوهای اوناها هم خب... ولی خب هنوز با خودم درگیرم...

حالا برا تولد خودمم برنامه ای نداشتم (هر چند وجداناً ته دلم حس میکردم امسالی که عملاً یه دهه عوض میکنم و سی ساله میشم، شرایط متفاوتی داشته باشم روز تولدم. البته نه طی این عنوان که اسمش باشه جشنی و چیزی... فقط یه روز متفاوت... ولی خب حس خاصی دیگه بهش ندارم). ولی دیروز تا حالا پسرخاله واو گیر داده که خب فلان روز هم که خونهء شما افتادیم که تولد تو هست... گرچه حسی به تولد بازی ندارم ولی گفتم حداقل یه کیک موس درست کنم که اگه واقعاً خواستن بیان، یه چی داشته باشیم...  مخصوصاً که قبلاً هم بهشون قول داده بودم براشون از اون کیک موس سه لایه ها که عکسش رو دیده بودن درست کنم (توی مالزی درست کرده بودم و عکسا رو فقط براشون فرستاده بودم). فک کنم الان فرصت خوبی باشه...

گرچه هنوزم کلاً گیجم... مخصوصاً با توجه به پیشنهادای دیروز ِ خودم به زندگی!!

نمیدونم روزای آخر 29 سالگیه چـِم شده؟ حرفایی میزنم که انگار حرفای من نیست؟ فکرای من نیست... کارایی میکنم که بازم انگار کارای من نیس، تصمیم من نیست، فکر من نیست... ولی عملاً همش از من داره نشأت میگیره، بی خبر از خودم!!! این روزا خیلی خودم دارم خودمو سوپرایز یا شایدم گیج میکنم!!

[ چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ]