مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

روز یکشنبه بالاخره گرهش شکست و تشریف بردیم باشگاه. مربیه همش با چشم چارتا شده نیگای من میکرد که چطور حتی زمانی که بچه های دیگه خسته میشن و بین دویدن آهسته، راه میرن که نفس بگیرن، من دارم میدوم!مژه بابا من رو دست کم نگیرید! درسته الان هرکولی شدم برا خودم، ولی هنوز تِم ورزشکاریم رو دارم! خدا بیامرز تردمیلم شاهده من چطوری ساعت ها میدویدم یا سریع راه میرفتم...

البته بین بعضی حرکتای هماهنگ ایروبیک گاهی گیج میزدم، به هر حال همه حرکتا و هماهنگیا یادم نبود، ولی خب در کل شاید بیش از 80 درصد اوکی بودم. فقط با ورزشای نشسته مشکل داشتم کمی. حتی با گهواره زدن! دنبالچهء بی وجدان بدجور اذیت میکرد... ولی بعد یه کم اوکی شد... اولش طوری اذیتم میکرد که همش فکر میکردم شاید مجبور شم واقعاً برم دکتر برا جا انداختنش. ولی بعد که یه کم آهسته با ورزشا آشناش کردم(!)، اونم باهام راه اومد. طوری که امیدوار شدم با باشگاه رفتن مشکل اونم حل میشه...

امروز هم رفتیم که اسپینیگ رو بریم، همچنان در کمال و جمال تعجب دیدیم که کلاسا هنوز تشکیل نشده! یعنی اصلاً محیط آماده نبود و جالبه که وقتی میگفتیم خب پولمون رو بدید تا بریم باشگاه دیگه ای، و این مشکل شماست که باشگاهتون آماده نیست، منشیه (یا به عبارتی هم دختر صاحب باشگاه!) حق به جانبانه میفرمودن که: مشکل ما نیست که! پیمانکار بدقولی کرده!!!! (ببقشین بدقولیِ پیمانکار به شما، مشکل بنده اس مثلاً؟!!!)...

البته آخرش قبول کرد که پولمون رو بده، ولی گفتیم تا شنبه هم هنوز صبر میکنیم ببینیم کلاس تشکیل میشه یا نه. اگه نشد، بعد دیگه کلاً انصراف میدیم و یحتمل من برم مابقی روزا رو هم یا همون ایروبیک یا بدنسازی...

الان با وزن شروع بارداریم فقط 2 کیلو فاصله دارم. ولی تا وزن ایده آلِ خودم که سه سال پیش همین موقعا اونقدری بودم، حدود ده یازده کیلو!!

اگه مثل این چند روز جوگیربازی در نیارم که رژیم رو بذارم کنار، و همچنان مثل آدم و مث چن ماه گذشتهء خودم رژیمم رو حفظ کنم و ورزش رو بیارم توی دور، بعید میدونم بیش از 4 ماه طول بکشه که به وزن ایده آلم برگردم. تازه الان یه ماه گذشته که تحرک هم نداشتم و به عید و شیرینی و آجیل اضافی خوردن هم برخورد کرده بودم، دو کیلو کم کردم... مسلماً یه کم رعایتم رو سفت و سخت تر کنم و ورزشمند بشم، سریع زنده بشم...

+ یه بار نشد من ورزش رو شروع کنم، اوشون هم تشریف نیارن!خنده یعنی واقعاً نشدا!!! 

++ این شبا اکثراً دوازده تا یک برق قطع میشه خونمون. الان هم برق قطع هست! خواهره چن تا شمع روشن کرده و چراغ گازی... بابا هم پاشده درب حیاط رو باز کرده. یه بوی بهار نارنجی پیچیده توی خونه که نگو... نور شمع و هوای خنک بهار و بوی بهارنارنج... : این یعنی زندگی... یعنی برگشتن به حدود بیســــــــت سال پیش... شبای آخر خرداد که مدرسه تموم شده بود و خونه مادربزرگه و نصف شبا و هوای خنک و زیر پتو قایم شدن... اووون یعنی زندگی! اون روزا و اون خونه و اون حال و هوا!...

شخصی نوشت: این روزا خیلی دلم گرفته... مازاداً که صبرم هم ته کشیده، حوصلم هم تموم! امروز هر کی هر چی گفت و هر کاری کرد، جفت پا رفتم توش شکمش! فقط دیگه سر ِ ضربهء آخر، یهو جلوی خودمو میگرفتم و طرف رو خلاصش نمیکردم!!!نیشخندخجالت

[ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ]