مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز صبح که بیدار شدم کلاً بی حوصله بودم. کلی هم اومدم اینجا مشق نوشتم و غر زدم، ولی بعد ولش کردم رفتم یه کم خودمو سرگرم کردم که زنده شم... فسقل رو همینطوری سرپایی و توی روشویی حموم کردم، بعد خودمم رفتم دوش گرفتم. با یکی از بچا یه کم حرف زدم و ... خلاصه گذشت تا عصر شد! عصر دوباره اومدم این پست رو تموم کنم و پابلیش کنم، ولی وسط کار تصمیم گرفتیم بریم باشگاه! رفتیم و البته یکی از کلاسا که تشکیل نشد (اسپینیگ)، یکی دیگش هم گفتیم از دوشنبه میایم (ایروبیک). و اصلاً هم حواسم نبود که اسپینیگ هام روزای زوج هست و نمیتونم ایروبیک رو زوج برم. حالا شاید عصر برم که هم درستش میکنم و هم این که کلاً بذارمش روزای فرد...

دیگه دیشب هم با خواهره رفتیم یه کم خرید. دنبال کفش میگشتم که خب بعد از سه ساعت گشتن، دست از پا درازتر برگشتم خونه! آقا چرا من هیچ کفش جنس خوبی پیدا نمیکنم خب؟! حتی نمایندگی اسکیچر و نایک هم رفتم، ولی همش حس میکنم جنسا مزخرفه!... خلاصه که فعلاً بی کفش موندم رفته!

++ گاهی یه کم تظاهر بد نیس. میشه الکی با کلمات بازی کرد، حرفایی که واقعاً از ته دلت نیس زد... آره اینطوری خیلی از دلخوریا حل میشه و رابطه ها دوباره زنده میشه... البته فقط گاهــــــــی!

+++ ولش کن بالاییا رو! حالا تا اینجا اومدین بذا یه کم خاطره هم بگم، بی اعصاب نرید بیرون: اون روز برا 14 به در، رفته بودیم پارک. تا ظهر و بعدازظهر و اینا خوب بود، محیط خانوادگی بود بیشتر. فقط چن تا اکیپ های چن نفرهء پسران هنرمند(!)، با آلات موسیقیشون میومدن و جالبه که این همه جا، میومدن وسط حلق ما مینشستن به ساز زدن و خوندن. گروه اولی خوب بودن، دو نفر البته بیشتر نبودن که یکیشون ویالون میزد، یکیشون هم، هم گیتار میزد هم میخوند. صداش قشنگ بود، خیلی قشنگ بود. بچه های سنگین رنگینی هم بودن. حتی رفتن اولش پیش بابا هم اجازه گرفتن که اونجا بمونن، هم عذرخواهی کردن که صداشون شاید مزاحم باشه. گروه دوم 3تا بودن. اینا یه چی توی مایه های میانگین شهرام شب پره و شهرام صولتی میخوندن!!خنده باز هنوز قابل تحمل بودن. بعد گروه بعدی که اومدن، دیگه طرفای عصر بود، اونا هم 4-5 تا بودن. یه کم زیادی جوگیر! با صداهایی خش دار که داشت تلاش میکرد شیش و هشت رو با ریتم رپ بخونه!خنده

خلاصه که باحال بود! چارده به در با موسیقی زنده!

ولی عصر که دیگه بقیه ملت هم داشتن میومدن، دیگه سبک بازیا هم شروع شد! از یه طرف خندم گرفته بود از این جک و جوونا، از یه طرف زورم گرفته بود که آخه این حرکتا یعنی چی آخه؟! دخترا مثلاً چن تا با هم اومده بودن همچین برا خودشون تیپ و اینا هم زده بودن، روسری ها هم روی دوششون... بعد واساده بودن به والیبال بازی کردن. از این طرف هم پسرا با تیپای اصلاً آخر جواااااااات! میومدن از جلوی اینا رد میشدن! اینا هم دست و پاشون رو گم میکردن! آدم آی خندش میگرفت! بعد دختره از یکیشون خوشش میومد مثلاً، اون که رد میشد یهو دختره هم بلندبلند سخنرانی میکرد، بعد یه دقه میرفت به بهونه توپ سمت باغچه ای که پسره اون ور روی صندلیش نشسته بود (عملاً پشت قسمت بازی دخترا)، بعد یه چی میگفت میومد... وای اصلاً من روده بُر شده بودم از خنده! گفتم بابا این قد سخت نیس که! راحت برید حرفاتون رو بزنید! این قد مسخره بازی نداره که!خنده

[ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ]