مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

سیزده هم به در شد و ما هم به در شدیم!

دیروز با دو تا از خاله ها رفتیم بیرون و در دامان طبیعت نشستان و برخاستان و خُسبان نمودیم! بعدشم به مقادیر کافی درخت بلعیدیم و کلاً سیزده به در شد! (البته کلاً سبزه و درخت گره زدن که از ما گذشته ننه، درخت رو فسقلمان خوردن!! فک کن بچم از الان میدونه روزگار به کام رسیدن توی این دنیاهه یه کم خنده داره، میگه از پایه درختا رو بخورم شاید به جایی رسیدمچشمک)

عصر که سرد شد هم دیگه داشتیم بساط جمع میکردیم که هی دیدیم ملت دوست دارن همچنان دور هم باشن. و خب از اونجایی که خونهء ما شده خونهء مادربزرگه، قرار شد همه بیان خونهء ما. بعد در کمال ناباوری دیدیم ملت پاشدن رفتن خونه هاشون استراحت، ما موندیم و بساط شام آماده کردن!!! (ببقشین!!!؟؟؟ یعنی ما نمیتونستیم استراحت کنیم؟!). البت خداییش یکی از خاله ها دو ساعتی بعدش اومد و توی سرخ کردن کتلتا کمک کرد. اون یکی که قشنگ گذاشت وقت شام اومد!!!!)

اِنی وی که دور همی خوبی بود... و با این فشار کار، خودمان هم به در شدیم!!

+ هنوز برای خریدن گوشیم رضایت قلبی کافی رو ندارم. مخصوصاً که تغییر خاصی هم نسبت به گوشی قبلیم حس نمیکنم باهاش! فقط حس میکنم صفحش یه اینچ بزرگ شد ولاغیر!!! باور کن سرعتشون هم حتی هیـــــــــچ فرقی نداره!! ... نمیدونم چرا این قد توی عذاب وجدانم برا این گوشی! همش میگم کاااااااش نخریده بودم الان که این قد تصمیمم قطعی نبود!... اه لعنتی!

++ امروز هم دومین سالگرد مادربزرگه اس... برم آماده شم که باید بریم سر خاک... ظهر هم 14 به در داریم! تشریف نمیارین؟!زبان

ما کلاً در حال به در شدنیم! 12 هم به در در بودیم! البته خونهء یکی از پسرداییا! ولی باز به در بود!چشمک

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ]