مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اه دوباره من زدم گوشیم فکتوری ریست بشه ولی یادم رفت نوت هایی که توش داشتم رو بردارم! همه عکس و آهنگا رو برداشتما، اصلاً یادم به نوت ها نبود!!! دقیقاً تا زدم فکتوری ریست، یادم اومد! ولی خب کاریش نمیشد کرد دیگه!!!

اه لعنتی!!

برم گوشیه رو آماده کنم بذارم برا فروش... یحتمل لپ تاپم رو هم بفروشم (البته اینو از قبل قصد فروش داشتم. ربطی به الان و یه تومن بدهی جدیدی که برا خودم به بار آوردم نداره! به قول داداشه میگه تو نمیتونی دو دقه پول رو دستت نگه داریا! اونو که خرجش میکنی که هیچی، یه مشت بدهی هم برا خودت به بار میاری همیشه! یه شب بدون داشتن بدهی نمیتونم سر به بالین بذارم مث که!زبان)

+ خواهره شدید معتقده که پسردایی بزرگه که امشب دعوتمون کرده، حالا بجز ارادتی که به مامان داره و احترامی که هر بار به من میذاره، این بار یه دلیل اصلیش عشق بچه هاش به فسقل هس! آرمان که هیچ جا نمیومد و نمیرفت اون شب همراه مامان باباش اومده بود اینجا و اعتراف میکردن که دوست داشته بیاد فسقل رو ببینه. (البته خب به هر حال امسال هم دیگه دانشجو شده و مثل قدیماش اون قد درگیر درس نیست. یعنی دو تا پسر ِ این پسرداییه از بابت درسخون بودن دست هر چی دختره از پشت بستنااااا... تا ببینم سال دیگه دومین پسرش چیکار میکنه. فعلاً که همیشه رتبه اول تا دهم آزمونای آزمایشی هست. ببینیم آزمون اصلیش رو چیکار میکنه. باباش که شدیداً اعتراف میکنه که ازش انتظار رتبه یه رقمی دارم...) اون شب تولد پسرخالهه که بودیم، دوتا پسراش اولش هم روشون نمیشد بیان فسقل رو از من بگیرن، ولی بعد دیگه مث که طاقتشون طاق شد، سر این که کدومشون فسقل رو بغل کنن، نسبت به هم رقابت میکردن!خنده ظاهراً خیلی عاشق فسقل بودن! امیدوارم امشب فسقل براشون خوش اخلاق باشه...

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ]