مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

از چن روز پیش هی به مامان میگیم: عامو وقتی ملت میخوان بیان، قبول نکن که صبحا بیان. بذا عصر به بعد بیان. صبحا میخوایم بخوابیم! این شبا عموماً تا سه چار بیرونیم. حتی بیرون نباشیم و به فرض ِ کم(!) یه شب مثل دیشب باشه که دوازده خونه باشیم، تا دو سه با خواهر برادره و باباهه گاهاً، میشینیم به ورق بازی و اینا!! خخخخ!

اینه که خب صبحا تا ده یازده دوازده(!) خوابیم! (تازه من شانس بیارم از دست تلفن زدنای مادرشورم اینا خلاص باشم و بذارن بخوابم! عامو کلهء صبح ساعت هشت توی این تعطیلات یادشون میاد زنگ بزنن به من! بعد جالبه که من گوشی رو فول سایلنت میکنم که نفهمم، ورمیدارن زنگ میزنن خونه! ما هم عادت نداریم تلفن خونه رو از پریز بکشیم... بعد خل میشم من از دستشون!! البته الان چن روزه بدجور تهدید کردم و دیگه میترسن زنگ بزنن. یه تک میزنن میگن شمارمون بیفته هر وقت بیدار بودی بزنگ خودت...)

خلاصه که امروز همیطو که خواب بودم، باز شنیدم مامانه داره پشت تلفن میحرفه که: خب برا ناهار بیاید، باشه به فلانی هم میگم بیاد!!!... بعله دیگه! ساعت ده یه راست از تشک درومدم و رفتم توی آشپزخونه. حالا توی این هیری ویری هم مادرشووره ساعت دوازده زنگ زده که ناهار بیا اینجا هنوز داداش اینجاس! آی کفرم در میاد این قد بی برنامه عمل میکنن! آخه آدم دوازده زنگ میزنه برا ناهار؟! هر چی هم من میگم عامو ما زیاد رفت و آمد داریم و همش میمونی بازی هستیم، مث که باورشون نمیشه! (باورتون نمیشه ولی خیلی وقتا وقتی میگم مهمونی هستیم، پدرشووره که همیشه عادت داره زنگ میزنه روی موبایل من، اون موقعا زنگ میزنه روی تلفن خونه و بعد جالبه که این قد ساده هست که لو میده که: آره زنگ هم زدم خونتون گفتم اگه مهمونی باشن جواب نمیدن لابد!!!!!! اه این قد بدم میاد از این خصلتا!) بگذریم...

خاله ن2. و خانواده قرار بود بیان. یکی دیگه از خاله ها هم اول گفت نمیام، بعد یهو ساعت دو زنگ زد که منم میام!

خاله کوچیکه هم اول گفت نمیام، بعد اونم باز زنگول کرد که تنها میام!... خلاصه که ساعت سه تازه رفتیم توی فاز ناهار خوردن!... و بعدشم یه کم میمونی بازی تا شش هفت که رفتن...

حالا اینا رو نوشتم که چی بگم؟؟؟ ای بابا!! یادم رفت!! (هنوز خاله کوچیکه اینجاس. یه کلام حرف میزنیم یه کلام مینویسم من! رشته افکار از دستم فرار کرد!)

بی خیال!

حالا که یادم رفت!

اینا هم حیفشونه! میذارم بمونهزبان


+ میگما! شما همتون مث مامان و خواهره من هستین که از عیددیدنی های تکراری بدتون میاد؟! ... چرا من خوشم میاد؟ فک کنم من خیلی آدم خوشالی ام! این قد خوشم میاد یه ریز بریم مهمونی بازی! هی بریم یه جا بعد تا میرسیم جای بعدی، نفرای قبلی هم باز بیان و دوباره مث مسخره ها سلام علیک کنیمزباننیشخند توی خونمون مامان و خواهره یه حزب هستن که بدشون میاد از این مراسما، من و بابا یه حزب هستیم که طرفدار این علافیا هستیم!

+ حالا که یادم نمیاد چی میخواستم بگم، بذا اینو بگم تا یادم نرفته: مشترکین همراه اول! (بگین بعله!) این کده هست که شارژ رایگان عیدی میده ها! استفاده کردین؟! من فعلاً شدم تبلیغاتچی، دارم همه رو تحریک میکنم برن شارژ رایگان بگیرن!زبان خطتون دائمی باشه یا اعتباری هم فرقی نداره ها. به هر دو مشترک اعتبار میده. مثلاً منم خطم دائمیه، ولی فعلاً علی الحساب داره از این شارژ کم میکنه. (خخخخ! اولش به جای دائمی نوشته بودم رایگان!!!خنده حالا چرا و از کجا هم نمیدونم!! فک کنم خیلی جوگیر شدم این روزا و خوشالم!چشمک). خلاصه که داشتم عرض میکردم که بین هزارتومن تا 50 تومن عیدی میده (البته تا سیزده فروردین هم بیشتر اعتبار نداره). البته من تا حالا کسی رو ندیدم که بیش از ده تومن ببره. خودم دو تومن گیرم اومد. مامان باباهه نفری 5تومن...

کدی که باید شماره گیری بشه که شارژ بده اینه: #431*111* (بعد از شماره گیری، چند دقیقه بعد مقدار اعتبار براتون مسیج میشه. بعد اینم توجه کنید که اعتبار کسر شده رو با تاخیر نشون میده. همون لحظه اگه چک کردین هنوز کم نشده بود، نگران نشین)

خلاصه که ببینیم کی شانسش از همه بیشترهچشمک (فقط هم واسه تماسای درون شبکه ای و تلفن ثابت هستا. برا تماس با ایرانسل و تالیا و اینا نیست)

+++ اضافه شد: بالاخره ساعت ده و ربع با یکی از مهمونامون از خونه زدیم بیرون و تازه رفتیم عید دیدنی خودمون و یازده و اندی رسیدیم خونهء طرف! بعدشم جوگیر شدیم رفتیم یه ساندویچ زدیم و یک و نیم اینا بود که اومدیم خونه! کلاً هر وخ خونهء این عموهه میریم ما ویار فست فود فلان جا رو داریم! من به یاد شش سال دوران راهنمایی و دبیرستان که اون محل درس خوندم، بقیه هم نمیدونم به یاد چی!... حالا جالبیش هم اینجاس که کیفیت اونجا فوق العاده افت کرده! ولی خب به هر حال نوستالوژی هس برا خودش. طوری که من با این شرایط رژیم سفت و سخت، و مازاداً کنترل شدید غذایی به خاطر کلسترول، یهو خط میکشم روی همه چی و میرم ساندویچ میزنم! (البت خداییش قصد خوردن نداشتم. جا هم نداشتم! دیدم خواهره گفت بریم، وقتی هم گفت کیا میخوان؟، هیشکی پایش نشد! همه گفتن ما نمیخوایم! این شد که گفتم برا همراهی با اونم که شده منم سفارش بدم، فوقش یه چارمش رو میخورم. ولی داداشه که رفت بخره، برا همه گرفت، بعد همه هم میل فرمودن! منم دیگه جوگیر شدم به زور همه ساندویچ خودم رو بلعیدم!خجالت)...

خلاصه که دوباره ساعت دو هست و من اینجام! شانس آوردیم امشب همه خستهء مهمونی ِ یهویی ِ ظهر و بعدشم عیددیدنی شب بودن، زود رفتن خوابیدن! وگرنه بازم بساط بازی کردن تا صبح رو داشتیم! مخصوصاً که دیر هم شام خورده بودیم و خب انرژی بالا!!

++++ امروز که نیت کردیم صبح بریم کوه، که خب دیشبش چار خوابیدیم و صبح هم مهمون-گیر شدیم و نشد! تا فردا ببینیم خدا چی میخواد؟... فعلاً سیل مهمونی بازیا تقریباً تموم شده. خونواده بابا تقریباً تموم، خونواده مامان هم تقریباً هیشکی ایران و شیراز نیس... یحتمل از فردا بیشتر فرصت شه که یه کم به ورزش و اینا برسیم. اگه بشه بریم بیرون و پیاده روی و کوه و اینا که چه بهتر... امیدوارم صبح زود پاشم!

+++++ شخصی نوشت: هی با خودم میگم برنامه ریزی کنم یه روزه تمومش کنم، هی هم وسوسه میشم، ولی بعد میترسم! از بودنِ کار به اندازه و شاید حتی بیش از اندازه یه روز که شکی نیس، ولی من...؟! گاهی نمیدونم باید با ساز دلم برقصم یا بزنم توی سر خودم! واقعاً نمیدونم درسته یا نه؟! به همون اندازه که توجیه ِ نادرستی دارم، دلیل ِ "مهم نیست"یی هم دارم! همه چیز سر جای خودشه ولی ...؟ منطق و احساس الان یه جبهه هستن و الحاقات و ترس یه جبهه!! گاهی میگم که چی واقعاً؟ وقتی همه چی میتونه سر جاش باشه، چرا فلان مسئله نه؟!

++++++ بیکاری زده به سرم نصفه شبی نشستم دارم آهنگ دانلود میکنم! گلچین آهنگای اسفند ماه گذشته!! امیدوارم غمناک نباشن! حوصله غصه خوردن ندارم!زبان

بیا! خواهره هم بیخوابی زده به کله اش، پاشد اومد پایین!...

[ شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ]