مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

چن روز پیش خونه یه بنده خدایی بودیم، خودشون یه نوهء چن ماه بزرگتر از فسقل دارن که راه میره. فسقل رو گرفته بودن، یهو به هوای این که فسقل هم مثل نوشون راه میره، ولش کردن همینطوری، فسقل بدبخت هم با صورت اومد زمین! البته با صورتِ صورت هم نه، اول زانوش خم شد، بعد یه وره شد افتاد! (تا اینجاش زیاد بد نیس! به هر حال برا بچه اتفاق میفته و بچه هم بزرگ میشه یادش میره! بدتر از همه چی اینه که مادرش که بزرگه و یادش نمیره، مجبوره در چنین شرایطی لبخند بزنه و بگه: اشکال نداره! پیش میاد!! ولی توی دلش داشته باشه منفجر بشه! البته اون بنده خدا هم به اندازه کافی ترسید و دو دقه ای یه بار یهو دست میذاشت روی صورتش و میگفت: واااااااای! چرا من فکر کردم این میتونه راه بره؟!)


فرداش رفتیم خونهء یکی دیگه، فسقل روی زمین نشسته بود داشت بازی میکرد. اون بنده خدا اومد بالا سرش که باهاش حرف بزنه، فسقل سرش رو بالا کرد ولی نتونست خودشو کنترل کنه، با سر محکم خورد زمین! و بدترش اینجا بود که بابا اومد بلند شه که فسقل رو بگیره، یه لحظه زمین زیر پاش جاخالی داد(!)، دوباره پرت شد روی صندلیش و صندلی تکون خورد و برخورد کرد با بوفهء پشت سرش و چیزای توی بوفه سرازیر شد پایین و صدای وحشتناکی داد (شکستنی نبود) و فسقل از اون صداها بیشتر ترسید...

همون لحظه که دیدم اینطوری شد، سریع به بابا گفتم این قد داری توی جیبت؟ گفت آره. گفتم بذا یه جیب دیگت برا من (به نیت صدقه)...

شبش رفتیم خونهء یکی دیگه، باز فسقل داشت روی زمین بازی میکرد، یه چرخ زد و صورتش محکم خورد به پای یه بچه دیگه!! و همچنین توی بغل بابا بود که صورتش کشیده شد به کنار یه مبل وقتی داشت ورجه وورجه میکرد! (البته این دو بار اشکش زیاد نبود دیگه!)

شبش اومدیم خونه، طبق معمول من پیاده شدم و چون فسقل توی بغلم خواب بود دیگه درب ماشین رو نمی تونستم ببندم و خب رفتم داخل خونه. بابا اومد بره سوخت بزنه، درب چارتاق ماشین رو ندیده! با درب باز رفته بود بیرون که درب ماشین گیر کرده بود به درب کوچه و مچاله شده بود یه قسمتیش!!!

جالبه که همون روز صبح مامان رفته بود جایی، یه انجمن خیریه داشتن اونا، زنگ زد که تو هم میخوای کمک کنی، منم به نیت فسقل گفته بودم این قد کمک کن... خودم به چشم و نظر و صدقه دادن تا حدی معتقدم. گفتم خوب شد این صدقه ها رو داده بودم...

از همه عجیب تر این بود که فردا صبحش بابا رفت توی حیاط دید مرغ تخم گذار داداشه مُرده!!!!

خلاصه که امروز رفتم خونهء مادرشوور، داشتم براشون تعریف میکردم و اونا هم همزمان یه اسپند برا فسقل دود کردن. ظهر عمش رفت خوابوندش، بعد پنجولاش رو هم توی اتاق لاک زده بود و عکسش رو گرفته بود اومد بیرون نشون ما داد، همزمان داشت میگفت که بالش دور فسقل نذاشتما! پاشدم که برم توی اتاق که یهو صدای شیون فسقل اومد. بچم از روی تخت پرت شده بود پایین! اونم روی پارکت!!!! یعنی بند دلم پاره شد دیگه، توی دلم دود افتاد. داشتم میترکیدم از ناراحتی. بغض و اشک داشت خفم میکرد ولی همچنان مجبور بودم لبخند بزنم که کسی ناراحت نشه که باعث شده اتفاقی برا بچم بیفته... چون نشد اشکه هم بیاد و بغضه خالی شه، حالم بدتر شد لحظه به لحظه. انگاری تمام ناراحتیای این چن روز هم همش سر باز کرد باز... جالبه که اونم همش میگفت: خب به من چه! من که گفتم بالش دورش نذاشتم که!!!!!

بی خیال... اون قد حالم بد شد که مُردم! اون قد مُردم که شبی که فسقل بالاخره بعد از کلی تقلا خوابید و ما مهمونی بودیم، حاضر نبودم از بغلم بذارمش پایین! و اون قد همش بغلش کرده بودم و به خودم چسبونده بودمش، که حتی یادم رفت چندین ساعته پوشکش رو هم عوض نکردم!!!خنده باز شانس آورد غذا بهش میدادم! وگرنه بابت این ترس و دلهرهء من، سوء تغذیه میگرفت این طفلک هم!!!خنده

من کلاً زیاد آدم بترس و بلرزی نیستم، میدونم که زمین خوردنای عادی هم طبیعی هست تا بچه بزرگ شه. ولی خب در امور فسقل هم خیلی خیلی مراقبم و کلاً دست هر کسی نمیدمش یا سعی میکنم خودم پیشش باشم، چون به هر حال بچه اس و نرم و ظریفه... عمهء فسقل هم درسته که هجده سالش بیشتر نیس و کوچیکه ظاهراً، ولی آدمی نیست که کلاً بچه داری نکرده باشه. میتونم بگم درصد بالایی از زمان ها، اون دو تا بچه داداشش دست ایشون بودن و این نگهداری کرده و کلاً قِلق بچه و مراقبت هاش دستشه... ولی وقتی این اتفاقات این همه پشت سر هم اتفاق افتاد، واقعاً دیگه دلم لِه شد... شاید اگه بغضه سر باز کرده بود، این قد سنگین نمی موندم...

[ پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ]