مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این قد این روزام قاطی پاتی بود نشد بیام یه حال و احوال کنیم دور هم! اگه یادتون باشه توی پاراگراف آخر پست قبل نوشتم که فسقل بیدار شد و ... بعله! بیدار شد و تا 5 صبح ما رو یه لنگه پا نگه داشت! یا گریه میکرد یا میخواست بازی کنه! طوری شد که دیگه صبح من مسیج دادم به برادرشوهرکوچیکه، گفتم من نمیام برا برنامه صبح که میخواستن برن سر خاک زن عموشون (البته اونم باز اوضاع داشت(!): برادرشووره دو تا سیم کارت داره. من مسیج زدم به همون خطی که عموما از اون به من میزنگه. بعد نمیدونم چرا ولی یه طورایی حدس میزدم که شاید گوشیش رو نبینه. این بود که برا جلوگیری از این که یهو زنگول کنه خونه و بقیه رو هم بیدار کنه، گوشیم رو روی ویبره گذاشتم (کلاً گوشیم رو فول سایلنت میکنم شبا!). و بسیار شیک و مجلسی دیدم که: بعله! حدسم درست بود! برادرشوهره ساعت 9 زنگ زد که آماده باش بیام دنبالت!! گفتم مگه مسیجم که 8 زدم رو ندیدی؟ گفت اِ؟ نه! فک کنم گوشیم خاموشه! (میخواستم بگم نه برو چک کن خاموش نیس! چون مسیج من دلیور شدهچشمک) ) خلاصه که به این صورت اون روز ما با بی خوابی شبش شروع شد و صبح هم دیگه بدو بدو برا آماده کردن تتمهء هفت سین خالهه و از ظهر هم اونجا...

عصر هم که نذاشتن ما بدبختا بیایم خونه که! همینطوری دیگه موندیم تا شب شد و ... (حالا جالبه که یه مدت زمانی از عصر رو خوده خاله و مامان پاشدن رفتن مهمونی، خواهره هم از فرصت استفاده کرد وقتی بابا میخواست بره مسجد باهاش پاشد رفت خونه که دوش بگیره بعد بیاد، ولی خاله گیر داده بود به ما که دکتر رو تنها نذارین حوصلش سر میره! منه بدبخ اونجا موندگار شده بودم الکی! خسته و خوابالو هم بودم. جو اونجا رو هم کلاً نمی پسندیدم در اون لحظات! کلاً خیلی حس بدی بود! خیلی!). خلاصه که شب یکی دیگه از خاله ها هم اومد اونجا و دور هم بودیم و ... نهایتاً سال تحویل شد!

و خب تا 4-5 باز اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه و تازه آخر شب که اومدیم خونه هم دیدم خواهره اون فاصله ای که اومده بوده خونه برا فسقل یه سفره هفت سین کودکانه چیده به وسعت میز نهارخوری دوازده نفره! دیگه واسادیم به ذوق کردن و عکس گرفتن.

از طرفی مادرشوهر اینا هم گیر داده بودن که روز عید رو بیا ناهار اونجا! حالا صبح من خواب، فسقل خواب! اوضا داشتیم! دیگه به زور تونستم سه خودمو برسونم اونجا برا ناهار! بعدشم چن تا عید دیدنی و بازم شبش تولد دکتر (شوور خاله کوچیکه) بود (البته خونهء یه خالهء دیگه)... بازم تا نصف شب برنامه و امروز صبح پاشدن و خسته کوفته بودن و همون مصائب!

عصری هم دوباره سه چار جا رفتیم مهمونی بازی و تازه ساعت دو اومدیم خونه! از وقتی اومدیم هم یه مشت به کارام رسیدم و الانم .... هااااااااااااااع؟؟؟؟؟؟؟تعجب یه ربع به چاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فکر میکردم خیلی باشه سه هست!!!!! یه لحظه نیگای ساعت کردم که بنویسم ساعت چنده که اینجا هستم، دیدم وااااااای یه ربع به چاره!!! جالبه که فردا هم به ملت گفتیم ما خونه هستیم اگه میخوان بیان عید بازی!!! باز خوبه گفتیم عصر بیان!!! ولی فسقلی که صبح پامیشه رو کجای دلم بذارم؟؟ تازه دلم خوش بود میخوام بشینم یه پست شخصی برا خودم از یه حس خیلی بد بنویسم که یه کم سبک شم!!! اونم فک کنم باید بی خیال شم! تا ببینم کی وقت میشه بنویسم!

+ راستی سال نو مبارک! ایشالا سال خوبی داشته باشین همگی... بدم نمیومد آخر سالی یه ریویو نوشت داشته باشم در مورد سالی که گذشت، ولی خب نشد... ایشالا که سال 94 برا همگی سرشار از برکت و شادی باشه.

++ این روزا اتفاقات ریز و درشت زیاد میفته که قابل نوشتنه! چیزای زور درآر (مث این که بالاخره پسرخالهه به زبون اومد که چه نقشه ای برا مالزی اومدن داشتن و یه طورایی لو داد دلیل این همه سرسنگینی خانومش با من توی این روزا روچشمک. خب ننه من با ایران اومدنم برنامه اونا رو ریخته بودم به هم دیگه!چشمک البته اونا هم از من پر رو تر!! دندون تیز کردن به برگشت من!)... یا حرفای عروس بزرگهء خالم که زورم گرفت. یا جزئی نویسی از ماجرای عیدی خالهه! یا تلفن زورکی به جاری بزرگه با این که از دستش خیلی شاکی بودم که این مدت که اومدم ایران حتی یه تلفن هم که هیچ، یه تکست هم نداده بهم، ولی بازم لحظه سال نو بهشون زنگ زدم چون کوچیک تر بودم .... یا یا یا... ولی الان که فهمیدم ساعت چنده، فعلاً هنگم! به نظرم بهتره برم بخوابم!زبان

[ یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ]