مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز با بابا رفته بودیم بیرون، موقع برگشت بابا جلوی نونوایی واساد که نون بگیره، من و خواهره گفتیم بریم خرازی نزدیک و میایم. رفتیم کلید رو دادیم بابا و رفتیم. وقتی برگشتیم بابا هنوز توی نونوایی بود. رفتیم ازش کلید بگیریم که بشینیم توی ماشین، خواهره رفت جلوی درب نونوایی که بابا رو صدا کنه، تا صدا زد "بابا"، همهء مردها از توی نونوایی برگشتن بیرون رو نیگا کردن!خنده

خواهره غش کرده از خنده میگه چقد بابا توی نونوایی بود!خنده

خداییش هم البته همه تقریباً مردهایی همسن بابا بودن. میخورد که فک کنن بچه هاشون دارن صداشون میکنن. فقط من موندم که اینا فکر نکردن آیا بچه هاشون اونجا چیکار میکنن که بیان صداشون کنن؟!چشمک شایدم فکر میکردن بچه هاشون اومدن دنبالشون!خنده


+ از نتایج تقریباً نهایی دکتر رفتن هم عرض کنم که: دیروز صبح اول رفتم آزمایش خون و دختره طفلک وقتی شرایط من رو شنید خیلی ترسید و این قد با احتیاط خون گرفت که آخ نگفتم! بعدشم رفتم برا نوار عصب! ولی این قد زود رسیدیم که نشستیم برا خودمون نیگای در و دیوار کردن! دیگه دیدم دیوارا رو خیلی نیگا کردم(!)، نشستم با گوشی سر و کله زدن و برا یکی از دوستام فیلم فرستادن (چطوره اسمش رو بذارم رفیق عتیقه!؟ یه دوازده سالی هست دوستیم! عتیقه حساب میشه دیگه!؟چشمک)، خلاصه که اونم جواب داد و گفت کو سلام ات؟ اومدم یه مسخره بازی ای جوابش بدم و البته داشتم تایپ میکردم که همزمان صدامون کردن برا نوارعصب (با مامان بودم). حالا دکتره هم که دیگه شدیداً حس میکنه رفیقمون شده و خوشااااال(!): موقعی که رفتم داخل اتاق و خواستم برم روی تخت برا نوار عصب، چیزایی که دستم بود (عکس و ام.آر.آی و اینا) + گوشیم رو گذاشتم روی میز خوده دکتر. داشتم آماده میشدم که دکتره همزمان که از پشت میزش پاشد بیاد برا نوارعصب، یهو در یه حرکت انتحاری گوشی من رو برداشت و گفت: بذا ببینم گوشی مالزی نشین ها چطوری هست؟ و همزمان زد ال.سی.دی گوشی منم روشن کرد!! منم که ماشالا کلاً سیستم امنیتی! یه رمز هم راه رضای خدا نداره گوشیم! (کلاً یکی گوشی من رو برداره از همه چی من سر در میاره! هم که داخل نوت هاش همه چی از حساب و کتابم بگیر تا چیزایی که باید ریمایند بشه یا حرفایی که برا دل خودم مینویسم وجود داره، هم این که تمام رمز و رموز ایمیل و وبلاگ و همه چی توی گوشی سیو هست و راحت میشه به همه چیز من دسترسی داشت! خوده گوشی هم کلاً نه پَترن، نه رمز، هیچی و هیشکی ننه!). یه لحظه هنگ کردم گفتم همینم مونده که این گوشی رو برداره ببینه چه آدم مسخره ای هستم من (گفتم که داشتم مسخره بازی در میاوردم و نوشته هام برا دوست عتیقه نصفه موند و ارسال نشده بود! روی صفحه باز بود روی وایبر همه چی! همونطور که قبلاً هم گفتم، کلاً تریپ حرف زدنم با دوستای قدیمی و صمیمیم همینطوری مسخره اس! کلاً آدم سبکی امنیشخندخنده). دیگه مامان هم خندید بهش گفت: هیچی ندارن دکتر! یه گوشی لِه و داغون دارن اینا! (واقعاً هم گوشیم داغونه الان! دور قابش که همه جاش خش افتاده و رنگاش کنده شده. کناره های درب پشتش شکسته! کلاً ترکیده بدبخ! یواش یواش داره عمرش میره توی سال چارم خب!!)

خلاصه که دکتره به دیدن وال-پیپر گوشی رضایت داد و اومد سراغ نوار عصب گرفتنش و از زانو تا نوک پا و از اون طرف هم قسمت پایین کمرم به مقادیر کافی با سوزن نوار عصبه سوراخ سوراخ شد! البته به خاطر کم حسی پاهام، زیاد چیزی حس نمیکردم. ولی توی کمرم حس داشتم خب! روی پام هم جریان برق رو این قد قوی رد میکرد که حس میکردم... بعدشم که کلاً دکتره فراموش کرده بود من برا چی رفتم! یه ساعت نشسته بود از مهاجرت و اینا حرف میزد و چیکار میکنید الان و چه خبرا و اینا!خنده (دکتر باحالیه. کاملاً ازش معلومه که از اون بچه درس خون ها بوده که جز درس هیچی نمیفهمیده (حدود 45 اینا رو باید داشته باشه الان). حرف که میزنه کلاً مث همون بچه درس خون ها هست که توی فاز هیچی نیستن و چه بسا خیلی سوتی بدن ولی نفهمن دارن چی میگن!خنده خیلی آدم بانمکی هست خلاصه). دیگه همونطور که قبلاً هم گفته بود، بیشتر حدسش روی همون دیسک بین مهره 4 و 5 بود. یه مقدار هم سیاتیک جان مظنون بودن! ولی بیش از همش آب اضافی دفع نشده بین بافتی و اینا... و خوبیش این بود که دیگه دنبالچهه یادش رفت! (خخخ! یه طوری میگم انگاری برا اون هست اگه درمانی هم باشه! والا! ولی خداییش خیلی میترسیدم از جا انداختن دنبالچه. مازاد بر این که اون شب که توی نت سرچ میکردم و افرادی که تجربه مشابه داشتن رو میخوندم، خیلی دردهای اونا شدید بوده. من اصلاً درد اینطوری ندارم. همون تجربه مشابه ها نوشته بودن مشکل دنبالچه در زمان دردهای در حد درد من رو با ورزش تونستن حل کنن). خلاصه که فقط چن تا قرص ویتامین داد و دو تا قرص برا دفع آب های میان بافتی. و شدیداً هم معتقد بود که این اضافه وزنی که دارم هنوز، درصد خیلی بالاییش از چربی نیست و از این آب های دفع نشده هست.

بعدشم که داروهام رو گرفتم اومدم از کلینیک بیام بیرون، دیدم وا! توش آمپول هم دارم که!! دیگه لحظه آخر یه آمپولی هم زدم و آبکش شدنم رو تموم کردم و اومدم بیرون!

دیگه عصرش هم جواب آزمایشم رو گرفتم و فرداش که امروز باشه رفتم که نشون دکتر بدم، ولی گفتن نیستش! دیگه زحمتش رو دادم به یکی از دوست دکترجونا: کلسترولم با این که توی رِنج بود، ولی بالا حساب میشد. از طرفی گزارش کلسترول کل رو داده بود. دکترمحبوبه گفت اگه میتونی تفکیکیش رو بگیر. دیگه زنگولیدم آزمایشگاه و گفتن نمونه خون رو دارن، فقط نیاز بود برم پذیرش شم دوباره (=پولشو بدمچشمک) که انجام دادم و شبی جوابش رو گرفتم. دیگه توی تفکیکی هم نشون میداد که LDLم یه کم از سطح توقع ایده آل بالاتره (همچنان توی رِنج هست. ولی ایده آل نیست). اینه که با اجازتون رفتیم توی فاز مراعات کلسترولی!! (دیدم بعضیا کلسترول دارن، گفتم کم نیارم!چشمک)...

+ روز آخر سالی منم اکتیو شدم! ساعت دو نصفه شبه! (فک کنم امشب و فردا شب رو اشتباه گرفتم من! به قول خواهره یه ربع دیگه بشینیم سال تحویل میشه!!). تازه بدبختیش اینه که فردا صبح هم هزارتا کار دارم! اول که باید بریم سر خاک زن عموی مسترنیک که تازه فوت شده مث که. بعدشم میخوایم برا خالم عیدی ببریم که تازه داره مجدداً به جُرگه مرغ و خروسا میپیونده! بعد تر هم تو بگی اپسیلونی من آمادگی سال نو دارم! اصــــــــــــــــلاً! حتی قیافتاً! تا این حد خوشالم من!!! تا روز آخر سالی دنبال دکتر بودن هم همینه! ملت قبل از سال نویی همه در حال خرید و نو کردن خودشون! بنده در حال سر و کله زدن با دکترا!

++ کامنتا رو بعداً جواب میدم! خب؟!

+++ اگه هستی کامنت بذار! از من گفتن...!

++++ این قد نشستیم و نخوابیدیم که فسقل هم بیدار شد و الان داره جیر جیر میکنه! وای خدا اونو دیگه چیکارش کنم نصفه شبی؟!

[ پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ]