مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امروز بالاخره عکس ام.آر.آی آماده شد و رفتم دکتر همین یه دو ساعت پیش. همونطور که حدس میزدم مشکل از دیسک کمرم بود! دیسک بین مهرهء 4 و 5 ! همونی که توی سقطم آسیب دید! کلاً اون دکتره یه کاری کرد سالیات باقیات برا خودش نفرین بخره مث که!! واقعاً اگه اون موقع درست راهنمایی و بعدش هم همراهی کرده بود مریضش که بنده بوده باشم رو، همه میگفتن اینطور آسیبی نمی دیدم... به هر حال 18 ساعت درد شدید اینجور عواقب رو هم داره. که خب توی این بارداری و اضافه وزن، مجدد آسیب دیده و الان بیرون زده باز!

به هر حال که دکتر فرمودن مشکل پاهام به خاطر همین دیسک هست. البته همچنان معتقد بود نیاز به نوار عصب هم دارم که فردا صبح نوبت اون رو گرفتم.


از طرفی به خاطر ورم پاهام، مشکوک به مسائل تیروئید هم بود (که البته من مطمئنم تیروئیدم سر جاشه!)، ولی خب گفت نیاز به آزمایش داره. منم با توجه به توصیه شیداجون و تحقیقات میدانی و چارراهی خودم، ازش در مورد احتمال دخیل بودن مسائل کلسترول و قند در این مشکل پرسیدم که اونم اول پرسید که کلاً این چکاپا رو کی انجام دادم؟ گفتم آخرین بار توی ماه سوم بارداری. گفت اوکی پس هم برا اطمینانت در مورد شرایط الان، هم برا چکاپ کلی آزمایشات مربوط به اینا رو هم به آزمایش خونم اضافه میکنم.

اینطوریا شد که فردا صبح اول باید برم آزمایش خون و بعدشم برم نوار عصب... هعی هعی هعی! یعنی فردا دوباره باید غش کنم؟ اصلاً حسش نیس!!! (اگه یادتون باشه قبلاً هم بارها پیش اومده و گفتم که من موقع آزمایش خون حالت تقریباً غش بهم دست میده! یا باید درازکشیده خون بدم، یا همون حین آزمایش یه نوشیدنی شیرین بخورم که اصولاً همیشه با مقاومت آزمایش گیرنده ها مواجه میشوم اولش و همش حس میکنن دارم لوس میشم یا میترسم، تا این که به سر حد غش برسم یهو اونا هم دست و پاشون رو گم کنن باورشون بشه حالم بد میشه!!!زبان)

البته مسائل من به همینجا ختم نمیشد. دکتر میگفت وضعیت دنبالچت هم دیگه بحرانی شده، نیاز به جا انداختن داره!!استرس(دو سال پیش هم درد دنبالچه رو داشتم، رفتم دکتر. البته نه دکتر خودم، یه دکتر وسط راه پیدا کردم رفتم یهو! بعد دکتره همون موقع گفت باید جاش بندازم. شرحش که چطور هست رو هم همون موقع برام گفت، بعد من سکته کردم! فرار کردم رفتم پیش دکتر خودم همون لحظه. که دکترم گفت نه کی گفته؟ الان نیاز به همچین کاری نیست که. اگه رعایتش رو بکنی مشکلی نداری. ولی خب الان و به خاطر فشار زایمان... هــــــــعی!). خداییش وقتی یادم اومد به شیوه ای که گفته بودن برا جا انداختن استخون دنبالچه، این قد دوباره همه وجودم رو ترس گرفت که دلدرد گرفتم!!! دکترم البته خیلی ریلکس گرفت. میگفت اصـــــــــــــلاً درد نداره. اگه آقا بودی هم همین الان خودم برات جاش مینداختم (دکترم مرد هست). ولی چون خانوم هستی، برات نامه معرفی میدم برو پیش فلان ارتوپد که خانم هست. که البته تا اسمش رو گفتم، بابا شناختش (بابا از طریق کارای ساختمون سازی خیلی از دکترا رو میشناسه) و میگفت اصلاً شمارش رو هم دارم و اونم میشناسه من رو. خودم میبرمت...

ولی خب این شناختا دلیل نمیشه ترسم بریزه!! هر چند مامان معتقده که: مطمئن باش این از زایمان سخت تر نیست! ولی خب میترسم دیگه! چه کنم؟!؟ دلم خوش بود از دست دندون عقل کشیدنه فرار کردم، به این یکی دچار شدم! کلاً مث که قراره اینبار یه طوری شهید شم!ناراحت

+ الان کلی در مورد درد دنبالچه و جا انداختنش تحقیق کردم، اینطوری که خوندم دردهای خیلی شدید نیاز به جا انداختن دارن. ولی من درد آنچنان شدیدی که ملت میگن ندارم که! البته خیلی ها هم میگن بی حسی پا، ناشی از در رفتگی دنبالچه رو تجربه کردن. نمیدونم... تا فردا برم باز دکتر و بعدشم اون ارتوپدی که معرفی میکنه ببینم چی میشه...

++ پدرشوهره این هفته اخیر مریض بود، ما نرفتیم خونشون. امروز زنگ زد گفت فردا بیا. زمانی زنگ زد که توی راه دکتر بودم. گفتم بذارید برم و بیام ببینم به کجا میرسیم آیا آزاد هستم که بیام یا نه. گفت اوکی پس منتظر نتیجه دکترت هستیم. این مدت هم چنان سعی میکردن من رو دلداری بدن که حس میکردم یه مرض لاعلاج گرفتم و اینا دارن برا معجزه شدن و شفام آرزو میکنن!! خلاصه از دکتر که اومدم زنگ زدم بهشون بگم که چی بوده ماجرا، دیدم یه نفس راحتی کشیدن که خدا رو شکر که هیچی نبود (از برخورداشون معلوم بود که حس میکردن من ام.اس هاد گرفتم!! نمیدونم چرا همیشه بدترین حالت رو در نظر میگیرن؟!). خلاصه که بعدش گفتم خب گوشی رو بدین یه احوالپرسی هم با مادرشوهر کنم که دیدم اصلاً صداش در نمیاد بنده خدا! میگم چی شده؟ میگه سرماخوردگی رو از باباش واگرفتم و قفسه سینم هم درد میکنه... اصلاً شاخم درومده بود که چطور پدرشوهر میبینه همسرش این قد حالش بد هست، بعد به زور گیر داده ما رو دعوت کنه واسه فردا!!؟؟؟ حالا حتی نگرانی بابت فسقل و احتمال واگرفتن فسقل از اونا رو کلاً بی خیال!...

+++ اضافه شد: برادرشوهر کوچیکه هم داره بابا میشه! امروز مادرشوهره خبر داد. سعی کردم تمام گذشته ها رو فراموش کنم. با انرژی و لبخند زنگ زدم بهشون تبریک گفتم. خانومش میگفت مث که بر اساس سونوی قبلی توقع داشتن 8 هفته باشه، ولی سونوی امروز 7هفته + 2 روز اعلام کرده بهشون و گفتن فعلاً همه چی اوکی هست... مبارکشون باشه. ایشالا که خیر هست. من هر اشتباهی که در حقم کردن رو بخشیدم خدا، امیدوارم هیچ کس به خاطر من هیچ تاوانی نده...

[ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ]