مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز نوشت: وقتی اومدم سر کامپیوتر، فقط قصدم بود که بیام یه کم اراجیف نگاری کنم یه کم روحم شاد شه! (روح شما شاد نمیشد اصولاً! چون حرف خاصی نداشتم! فقط گفتم بنویسم که مشقام رو نوشته باشم!زبان). بعدش یادم اومد به دوستم گفته بودم بیام خونه خبرت میکنم (به عنوان یه گوش بیکار یه کم در خدمت دوستان باشیم!زبان). خلاصه که وایبر رو باز کردم که جواب اونو بدم (وایبر روی کامپیوتر هم نصبه!)، بعد همینطوری داشتم نوشته های صبحم با یکی دیگه از بچا رو هم میخوندم و به این دوستم هم پی.ام دادم، خودم خندم گرفت! با هر کی میخوام حرف بزنم اولش مینویسم: "سلام دکتر"! و البته مسخره بازی نیست! همشون دکترن واقعاً!!!

بعد یه لحظه الان داشتم فکر میکردم نیگا! از بیرون از جمع که هستی، به نظرت دکترا چقد آدمای خاصی هستن! (هم پزشک، هم دکتری). ولی حالا... حالا خودم که اکابر دارم رو بی خی، ولی همه دوستام این روزا دکترن! و می بینم که دکترا هم آدمای عجیبی نیستن! یه مشت آدم خوشال که یه کم بیشتر از اکابر درس خوندن فقط!نیشخند خخخخ! الان همشون من رو میزنن!نیشخند

نه ولی خداییش یادم افتاد به کوچیک که بودیم و معلم ها! که همه فکر میکردن معلما یه آدمای خاصی ان! حتی توی خیابون که می دیدن معلم رو، چنان دست و پاشون رو گم میکردن انگاری غول اومده مثلاً! ولی خب من چون مامان بابام معلم بودن، هیچ وقت حس نمیکردم معلما آدمای خاصی ان! به یاد ندارم هیچ وقت به هیچ معلمی هم گفته باشم "خانم معلم"! همیشه فامیلی هاشون رو صدا میزدم و هیچ وقت هم ازشون حساب نمیبردم!نیشخند

الانم نسبت به دکتر ها همین حس رو دارم. اصلاً حس نمیکنم خیلی قشر خاصی هستن. البته خداییش رو در نظر بگیری آدم واقعاً از یه قشری که دو وجب بیشتر درس خوندن یه توقع مازاد داره. حالا از دوستای خودم که از همه گل تر هستن که بگذریم، واقعاً هم تا زمانی که خارج از این گود و جمع بودم فکر میکردم همهء دکترا واقعاً یه سر و گردن بالاتر از بقیه هستن (حس میکردم به واسطهء درس خوندن، فرهنگ هم میخونن و بافرهنگ تر میشن!). ولی الان که تقریباً همهء جمع هایی که باهاشون در رفت و آمد هستم مخصوصاً وقتی مالزی هستم یا دانشجوی دکترا هستن یا خوده دکتر و پروفسور، می بینم واقعاً خب قشر خاصی نیستن! همه خب عادی ان! مث ما اکابر رفته ها! تازه گاهاً یه آدمای مسخره ای هم توشون هست که آدم واقعاً شرمش میشه بگه اینا تحصیلکرده هستن! (این "گاهاً " رو البته فک کنم اشتباه نوشتم! باید مینوشتم "اکثراً " !!! باور کن! آدم توقع نداره اصلاً، ولی مخصوصاً از دماغ فیل افتادگی از خصلت های عمومی خیلی هاشون میشه تا درسشون تموم میشه حتی!! حالا بقیه خصلتا رو ... بذا دهنم وا نشه ننه!)

البته این دکتر مُکترهای دور و بر من که الان میگم هی دارم براشون میزنم "سلام دکتر"، همونطور که گفتم همشون هنوز اخلاق و افتادگی و منش هاشون خودمونی هست و به قول من مثل ما اکابری ها هستن از لحاظ سیستم اخلاقی! خدا رو شکر در این ابعاد زیاد دکتر نشدن!چشمک

+ خداییش باید توی جمع این دکترا باشی تا درک کنی چی میگم. من از حضور جمع معذرت میخوام ولی خیلی هاشون مث که شعورشون رو میدن که مدرک بگیرن!!! ... باز خدا رو شکر که چار تا درس خوندهء نرمال دور و برم هستن، وگرنه حاضر نبودم بعد از اکابر، حتی به سیکل گرفتن در آینده هم فک کنم (خب ننه میترسیدم مث اونا بشم خب!!). ولی خب الان خوبه، با دیدن این خوبان گاهی فکر میکنم بهشچشمک


++ عامو من میخواستم چی بگم؟ اومدم پست بذارم، الکی رفتم سراغ بحثای دیگه!!... ها میخواستم اینو بگم که صبح خواب بودم (من این روزا خیلی سحرخیز شدم! پا به پای فسقل تا ده یازده میخوابمنیشخند اتاقه هم تااااااااریک! آدم حس نمیکنه صبح شده! این قد فاز میده. فقط از این ناراحتم که هوای خوب صبحگاهی رو برا ورزش از دست میدم. حالا فردا برم دکتر، اگه دیدم این پا قراره برام پا بمونه، یکیتون پایه باشه صبحا من رو بیدار کنه برم پیاده روی!زبان). داشتم میگفتم که: صبح کلهء صبح همینطوری خوابیده بودم که خواهره یهو به طور انتحاری پرید اومد گفت میای بریم خرید؟ میخوام برم فلان پاساژ هم مانتوهاش رو نیگا کنم... خلاصه که فسقل بدبخ رو هم به زور بیدار کردیم و پاشدیم رفتیم. حالا شانس من هم گوشیم شده بود واحد ارتباطات اجتماعی سازمان ملل! نصفیش رو که خودم کرم داشتم هی به ملت پیام میدادم، نصف دیگه هم یه مشت ملت دیگه یادشون افتاده بود منم هستم! حالا این وسط واو. جون هم اومده بود پی.ام که: یه چی میخواستم بهت بگم! منم حالا هنگولیده که چی میخواد بگه؟ دیدم میگه: مرسی که اون روز باهام درد و دل کردی!!!! خواهره گفت: نه! فک نمیکنم فقط همینو میخواسته بگه!... که دیدیم بعله ادامه داد که: "ولی از مامانت گلایه دارم! اینا که میدونستن تو هم فلان شرایط رو داشتی و پشت سر گذاشتی، چرا به ما نگفتن؟" ... دیگه حالا هر چی فک کن که چی بگم و چی نگم که نه این خراب شه نه اون، فقط گفتم: "راستش مامانم هم در جریانِ کامل شرایط من نبوده، مازاد بر این که از طرفی هم مسلماً پیش خودش فکر کرده که حالا که مسائل اینا تا حدی حل شده با خانوادهء دامادش، خرابشون نکنه دیگه"... بعد گیر داده بود که خواهرت چرا نگفته؟ من از اون توقع داشتم! دیگه گفتم اونم اصلاً خبر نداشته!...

خلاصه که ننه آدم گاهی نمیدونه در برابر این ملت چیکار کنه؟ یه کاری میکنن به غلط کردن بیفتی! من اون روز که باهاش درد و دل کردم، واقعاً از خودم راضی بودم که تجربیاتی رو در اختیارش گذاشتم و بهش گفتم که تنها نبوده و بقیه ای که در شرایط مشابه قرار گرفتن چطور بودن و هستن امروز. ولی وقتی برخورد امروز رو دیدم، یه طورایی پشیمون شدم. واقعاً نمیدونم ملت با خودشون چی فکر میکنن؟ دخترخالهء من هستی که خب باش! شرایط زندگیت بحرانی شده که خب اوکی! به قول خودت اومدی صادقانه برا مامان و خواهر من درد و دل کردی بازم اوکی، ولی این آیا دلیل میشه اونا بشینن رازهای زندگی من رو برات بگن؟ آخه این چه توقعی هست؟ گیرم که اونا در جریان جیک و پیک زندگی من، چه ربطی داره برا همه بریزنش روی دایره؟ اونم زمانی که من نشستم دارم زندگیم رو میکنم... خیلی دیروز قصد میکردم بهش این جمله ها رو بگم، ولی گفتم الان داریم تکست میدیم، اونم به خاطر شرایط کنونیش فعلاً روحیش حساس هست، بذا بعد و حضوری. ولی واقعاً نمیتونم درک کنم چطور توقع دارن یه نفر دیگه بیاد جیک و پیک زندگی یکی دیگه رو، حتی که فرزندش هم باشه، برا اینا برملا کنه. که چی؟ به چه حقی اصلاً؟ اگه از کسی هم توقع گفتن بود از خودم باید میبود که خب گفتم خودم بهت که...!

گاهی وقتا واقعاً به این نتیجه میرسم که خواهره درست میگه، با این جماعت این روزا، نمیشه یه رنگ شد. حتی نمیشه باهاشون همدردی کرد (من همیشه نظرم بر راحت گرفتن و اشتراک تجربیات بوده. میگم حالا من یه کم بازتر از شرایط و تجربیاتم بگم زیاد به جایی بر نمیخوره. شاید به درد کسی هم خورد. مثل همین وبلاگم که جیک و پیکم توش هست و برام مهم نیست و میگم فوق فوقش شاید برا سرگرمی و دور شدن آدما از روزمرگی هاشون به درد بخوره شاید. اگه هم کسی از تجربیات من احیاناً استفاده ای برد که چه بهتر. ولی وقتی این طور توقعات بیجا رو می بینم، گاهی توی اعتقاداتم برا یه رنگ بودن با آدما شک میکنم... شک میکنم...).

البته این شک کردن برا امروز و دیروز هم نیستا! همیشه همین مشکل رو داشتم من که بی پرده با مردم یه رنگ بودم ولی همین اطرافیانِ نزدیک خودم، در بهترین حالتش به خودشون اجازه دخالت ها و اعتراضا و توقعات بیجا دادن! ولی ظاهراً مث که آدم نشدم من که بازم دارم اینطور ادامه میدم...!

+++ امروز نوشت: دیروز این قد زحمت کشیدم اینا رو نوشتم، گفتم تا شب صبر کنم که اگه حرف دیگه ای توی دلم قلمبه شد هم بنویسم که نگفته از دنیا نرم، شانس ما پرشین بلاگ دیشب شهید بود!... حالا هر چی فکر میکنم بقیه حرفام یادم نمیاد! فقط حس میکنم یه مشت اراجیف هست هنوز که نمیدونم چیه و کجاس!زبان

++++ شخصی نوشت: گاهی دلم آنچنان تنگ میشه که راهی جز سکوت ندارم! کاش میشد... کاش میشد چنگ انداخت به این زمونه و تموم کرد این دلتنگیا رو. نمیدونم شایدم دل من زیادی کوچیکه که لحظه به لحظه تنگ میشه...!

- صبح تا حالا یه ریز مختاباد عزیز داره میخونه: شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم/ شرر ریزد بی‌امان به دل ساکنان فلک ناله سازم...

[ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٠ ‎ق.ظ ]