مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امروز صبح کلهء صبح برادرشوهر کوچیکه توی گروه فامیلیشون توی واتساپ نوشته بود که امروز سومین سالگرد ازدواجشه. یه لحظه رفتم به اون سال جشن عروسی اون و مدل لباس و موی خودم و ... آخی یادش بخیر! از الانم 13-14 کیلو لاغرتر بود!!! (البته اون موقع 4-5 کیلویی آندِر وِیت بودم! ولی واقعاً از هیکل اون موقعم راضی بودم. یادش بخیر مادربزرگه خدابیامرز همش بهم میگفت: بسه دختر! این قد لاغر نشو! گردنت دراز شده!خنده). موهام هم اون موقع شکلاتی رنگ بود. خیلی بهم میومد. شاید از معدود بارهایی که موهام رو رنگ کردم. کلاً من زیاد اهل مو رنگ کردن نیستم. موهام هم البته زیاد سفیدی نداره، شاید در حد چند نخ. اینه که کلاً نه به طور علاقه ای کاری به موهام دارم نه بهونه ای برا کار داشتن باهاش دارم!زبان

خلاصه که ... هیچی! کلاً یادم افتاد اون موقع خیلی خوشکل و خوشتیپ بودم!زبان


+ تا داشتم این مطلب بالایی رو تایپ میکردم، گفتم یه سر برم یه عکس از اون موقعام نیگا کنم یه کم احساس خودشیفتگی مزمن بهم دست بده! سرچ که زدم، چون اسم برادرشوهر کوچیکه رو زده بودم، فایلای دیگه که اسم اون توش بود هم اومد. فایل صوتی اون سال بحثمون که...!!! هـــــــــعی... یادش نـ بخیر! البته فایل خوده بحثمانه که نه! اون روزی که مامانش گفت بیا که یعنی ماجرا رو روشن کنیم و صاف کنیم و من رفتم و ظاهراً حق رو به من داد. و جالبه که یه هفته بعد کلهم اجمعین ماجرا چرخید و همه چی بر علیه من شد!!!! بی خیال! خاطراته! میاد و میره!! چقد این روزا میرم به اون روزای تلخ!؟!..!

بی خیال حالا! برگردم سر خودشیفتگی مزمنم!... هنوزم دارم شدید تلاشم رو میکنم که برگردم به همون وزن، ولی خب از وقتی اومدم ایران روند کاهش وزنم خیلی استوپ زده. هم خب تحرکم کمتر شده، هم به زور مجبورم میکنن غذا بخورم (هر چند خیلی مقاومت میکنم. ولی خب مثل موقعی که خونه خودم بودم نمیشه). هم این که این پاهای مسخره فعلاً دست و پام رو بستن. جواب ام.آر.آی هم هنوز آماده نشده که پاشم برم پیش دکتر ببینم چقد دیگه زندم که حداقل ببینم می ارزه خوشتیپ شم یا همینطوری بی ریخت بمونم و زحمت رو کم کنم!؟ والا!...

ولی خداییش این سردرگمی در مورد یه مشکل در سیستم بدن خیلی مزخرفه. هزار و یه فکر میاد سراغت. نمیخوام بگم حالا اگه به فرض یک در هزار طوریم هم باشه آدمی ام که سست بزنم، ولی خب این رو الان خوب میفهمم که تا سلامتی کامل داری، قدرش رو نمیدونی. برا خیلی چیزا خودم رو آماده میکنم خیلی وقتا، ولی ته تهش سخته... هر چند موندن و رفتن دست ما نیست، یکی می بینی سالم سالم هم هست، یهو بی خداحافظی ول میکنه میره! (گفتم بی خدافظی، یادم افتاد به یه ماجرایی: یه مدت پیشا داشتیم یه فیلمی می دیدیم که افراد یه روستا پیش از مردن میرفتن سفارش سنگ قبراشون رو میدادن. یهو برگشتم به مسترنیک گفتم: به نظرت من اگه بخوام قبل از مردنم سنگ قبر سفارش بدم رووش چی مینویسم؟ گفت نمیدونم. گفتم: مینویسم: من رفتم، خداحافظ! ... مردن در عین حال که برام یه مسئله گنگ هست، یه طورایی هیجان انگیز هم هست. خیلی وقتا بهش فکر میکنم، واقعاً قراره چی بشه؟ اصلاً "بعدی" وجود داره؟! نکنه یهو فقط تموم شیم!)

بی خیال! بحثش رو نکنم بهتره! چیزیه که جواب خاصی براش نیس به نظر من...

++ امروز همهء این مسائل یه ور، این که داداشه داشت یه صدای نامعلوم از خودش درمیاورد و بهش اعتراض کردم و این اعتراض با یه کم صبریِ من منجر به یه مشت قهر و غیظ شد هم یه ور!!... نمیدونم هم واقعاً چرا اینطوری لج رفتم یهو!؟ با همه دعوا داشتم انگار! نمیدونم چی رو داشتم سر بقیه خالی میکردم؟! همه وسایلم رو یهو جمع کردم گفتم اصلاً من میرم بالا توی اتاق خودم! بعد میگفتم اصلاً از اینجا میرم! بعد گیر داده بودم که اصلاً برمیگردم مالزی! اصلاً یه خر بازیایی داشتم در میاوردم عجیب! خودمم همون لحظه میفهمیدم دارم شورش رو در میارم، ولی نمیدونم چرا دلم میخواست شورش رو در بیارم!!؟سبز یه طورایی انگاری مرض داشتم که هر چی انرژی از صبح تا عصر برا خودم جمع کرده بودم رو دود کنم بره هوا!!! آخر شب هم که بابا اومد و فهمید ماجرا چیه، نذاشت برم بالا! گفت شما همینجا پایین پیش خودمون می مونی، داداشه رو مجبور میکنم یواش یواش آدم شه!...

+++ بحث عکس شد، یادم افتاد که دیروز میخواستم چن تا عکس شیرینی و کیک هام رو برا واو. بفرستم، داشتم توی فولدر عکسام نیگا میکردم، یه دفه یه عکسی پیدا کردم از حدود سه سال پیش. یه مدت دنبال بهونه میگشتم که به دوستی که این عکس رو باهاش گرفته بودم پی.امی چیزی بدم، خلاصه این عکسه بهونه ای شد که جدی تر دنبال بهونه بگردم!خنده (نمیدونم شایدم بهونه نشد! خودم جوگیر شدم!) این شد که یه کلیپ پیدا کردم که شعرش زیاد غیرمرتبط با حال و احوال دوسته نبود. براش فرستادمش، ولی بعدش نوشتم ببخشید اشتباه ارسال شد! بیشتر میخواستم ببینم عکس العلمش چیه. مسلماً اگه هنوز من رو یادش بود، بی تفاوت نمی گذشت!

و این شد که امروز کلی به صوبتای صد من یه غاز گذشت! مثل قدیما به کــَل کــَل های بی ربط و با ربط! (کلاً من هشتاد درصد صحبت هام با دوستای قدیمیم، مسخره بازیه اصولاً!زبان)

دو سه روز پیش هم به یکی دیگه از دوستای خیلی قدیمیم پی.ام دادم. اونم البته جوابم رو داد، ولی خیلی رسمی و آنکاد شده! بهش گفته بودم ایرانم، البته میدونم قبل از عید و تعطیلات سر همه شلوغه، ولی از اونجایی که فعلاً فعلنا هستم، خوشحال میشم هر وقت فرصت داشته باشه همدیگه رو ببینیم. این قد رسمی برام نوشته بود یه لحظه حس کردم نامه اداری براش فرستادم! نزدیک بود در ریپلای دوم یه تعظیم دست به سینه هم چاشنی جواب کنم! والا!

یکی دیگه از بچه ها هم که کلاً خودشو راحت کرد! تا قبل از که بیام ایران خودکشی میکردا! حتی روزی که اومده بودم نمیدونست اومدم، روز برفیه هی عکس و فیلم برام میفرستاد و خودکشی که بیا و بیا! بعد که گفتم اومدم، یهو یادش اومد اون قد بیزی هست که وقت نداره نفس هم بکشه!!... مردم عجبین ننه! بس عجیییییبچشمک

ولی من بیکار و علافم! شما هر وقت دلت خواس، بگو من پایم بریم علافی یا بشینیم وِر وِر کنیم با همدیگه! یا یه گوش بیکار خاصی، من هستم! حتی حوصلت هم سر رفته بود، اون قد بیکار هستم که پایه بی حوصلگیت باشم! بعله ننه! بعله! همچین آدم گلی ام من! حیف هیشکی قدرم رو نمیدونه! والا!خنده

++++ یه لحظه دوباره یادم به پام افتاد! یحتمل تا سه شنبه دیگه عکسه آماده شه که برم دکتر، به جون خودش دکتره اگه خواست بازم اخمول بازی درآره، پامیشم میام از مطبش بیرونا! از قول من بهش بگید!! گفته باشم! نگید نگفتم!! بدم میاد از این آدما که کلاً یا عجله دارن یا حس میکنن همه بدهکارشونن یا باید به ساز اینا برقصن! ایشششش!

+++++ یادم نره نوشت: یادم باشه دو سه مورد رو هم میخواستم به یه نفر بگم! یه موردش ریمایند به خودش بود، دو موردش فوضولی خودم!! نوشتم که یادم نره فقط!!

[ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ]