مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز بالاخره پیش اومد که منم با واو (که در شرف طلاق هست) صحبت کنم. راستش من خودم قصدی نداشتم باهاش حرفی بزنم. کماکان که این مدت هم لام تا کام حرفی نزدم. حتی دیروز خونهء خاله د. هم که بودیم، وقتی موقع سالاد درست کردن باهاش هم صحبت شدم، بحث رو کشوندم به شیرینی پزی و آشپزی و اینا. ولی شب دیگه خودشون بحث رو باز کردن. از اینجا هم شروع شد که هفته ای چن بار فسقل رو میبری خونهء قوم شوور، گفتم یه بار! کلی شاخشون درومد... بعد دیگه در خلال بحث ها، صحبت از گذشته هم شد و من ترجیح دادم خیلی از اتفاقات بد زندگیم رو یه کم واضح و روشن برا واو تعریف کنم که بدونه آرامش نسبی امروز اتفاقی نبوده و به هر حال زندگی های همه بالا و پایین های خیلی اساسی خیلی داره. چیزایی که ممکنه یه لحظش هم در تصور کسی نگنجه. چیزایی که اگه برا یکی حادث بشه، فک کنم دیگه فاتحه زندگیه که هیچ، فاتحه خودش هم خوندس!

شاید حتی بعضی جاها بعضی چیزا رو خیلی با قوای بیشتری هم براش تعریف کردم. چون خیلی معتقد بود که پدرشوهرامون شبیهن!

حالا این وسط خالهه هم گیر داده بود که: این که شما این برهه ها رو با موفقیت طی کردین از سیاست مسترنیک بوده! حالا هر چی بگو: بابا بعضی چیزا برا ما اتفاقی اتفاق افتاد! چه ربطی به سیاست اون داشته؟ (مثلاً میگفت اون از عمد پاشده از ایران رفته! هر چی بگو خب اون برا درس رفت! چه ربطی به عمد برا دوری از خانوادش و آرامش همسرش داشته؟ من اصلاً مشکلات اصلیم با خانوادش بعد از این که از ایران رفتم شروع شد!! تا بودیم که خبری نبود که!!) دیگه آخرش که اون پاشد رفت، خوده دخترخالهه گفت بابا من میفهمم چی میگی تو. ولی خب به قولی اون شانسایی که داشتین که ایران نبودین مثلا، خیلی کمک کرده. من این شرایط رو ندارم...

دیگه ته تهش هم که دیدم مث که به زندگیشون امیدی نیس، دیگه از اون وری خیلی براش ریلکس گرفتم و گفتم سخت نگیر. به هر حال اینم تجربه ای بوده توی زندگی تو. به هر حال هر کسی یه طوری باید به یه تجربه ای برسه. همه تجربه ای رو هم توی کتابا ننوشتن که بخونی و پند بگیری. گاهی باید پات بشکنه تا معنی احتیاط رو بفهمی...

زمان ما هم مث یکی دو نسل قبل نیست که اعتقاد بر این باشه که بشینی و بسوزی و بسازی... به هر حال زمان زندگی محدوده و باید لذت ببری از زندگیت. بعد براش از این که اون روز با یه اتوبوس سوار شدن یهو رفتم به 13 سال پیش گفتم. گفتم ببین چه زود گذشته؟ خودش هم یهو رفت به 10 سال پیش که تازه دانشجو شده بوده و کلی غرق خاطرات شیرین دوران دانشجوییش شد. گفتم خب می بینی چقد زود گذشته؟ پس طوری زندگی کن که وقتی چشم بهم زدی و شد 10 سال دیگه، بگی یادش بخیر! افسوس نخوری که که فقط زجر کشیدی و سختی کشیدی...

چن تا مثال از آدمایی که تجربهء یه زندگی ناموفق داشتن و بعد موفق تر وارد یه زندگی شدن رو هم براش زدم. و خیلی راحت با مسئله برخورد کردم و گفتم قدر خودت رو بدون...

خودم از مدل حرف زدنم خیلی راضی بودم. حس خوبی داشتم که اینطور با انرژی و ساده گرفتن از تجربه بودنِ این تلخی براش گفتم. حس کردم اونم خیلی ریلکس تر بود توی آخرای صحبتامون به نسبت اولش...

امیدوارم تصمیم مناسبی گرفته باشه و البته بعدش هم راحت باهاش کنار بیاد.

+ این که بزرگترا توی زندگی دخالت کنن، اونم حتی وقتی تا این حد زندگی به تنگنای باریک کشیده، خیلی مزخرفه. این که طرف مقابل آدم هم همهء اختیارش رو بده دست اونا و چشمش به دهن اونا باشه دیگه از اونم مزخرف تر!! و این که اگه فک کنه با یه حرمت شکنی دیگه همه چی تمومه، از اونم مزخرف تر! زندگی پادگان نیست که یه دستور العمل خاص داشته باشه و اگه کسی از خط بیرون زد دیگه فاتحش خونده باشه! کاش آدما اینو میفهمیدن!

[ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ]