مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

موقعی که ما اومدیم ایران امسال، یکی از اتاقای پایین که در قُرُق داداشم بود رو برامون تجهیز کرده بودن که راحت باشیم (اتاق من طبقه بالاس. سخت بود با فسقل هی برم بالا و بیام. اتاق پایین هم یه تخت بیشتر نداشت. دیگه یه تخت هم برا فسقل اضافه کردن). از طرفی هم یه کمد بزرگ اتاقه رو + بوفه هاش خالی کرده بودن برا وسایل ما. توی یه سری از بوفه ها هم خواهره اومده بود تمااااام عروسکای خودش رو گذاشته بود برا فسقل (خواهرم کلاً همیشه خیلی عشق عروسک بود. کلی عروسکای جور واجور داشت که الان همه رو ریخته بود توی لباسشویی و شسته بود (چون فسقل الان همه چی رو میخوره!) و برا فسقل گذاشته بود.)

از کارش خوشم اومد همون اولش، ولی راستش نه در این حد که فک کنم خیلی کار خاصی کرده. گفتم خب به هر حال بچه خواهرشه، دوسش داشته، عروسکاش رو براش گذاشته.

تا این که چن بار رفتم خونهء مادرشوهره، در حاشیه بگم که اینا هم شدیداً عشق دختر هستن و فسقل هم خب بعد از دو تا نوهء پسر تشریف آورده و اینا خیلی سنگش رو به سینه میزنن و قربون صدقه و اینا، از طرفی خواهره مسترنیک هم خیلی عروسک داره. طوری که یه بوفهء خیلی بزرگ که پر از عروسک داره تازه بجز عروسکایی که از در و دیوار اتاقش آویزونه. خب داشتم میگفتم که چن بار که رفتم اونجا، دیدم چار تا عروسک پلاستیکی از این بوق دار ها که مال زمان کوچیکیای خوده ماها هست، تازه این قد هم رنگ و رو رفته و داغون که حتی اکثراً بوقاش هم کنده شده بود ورمیداشتن میدادن دست فسقل!!! راستشو بخواین خیلی بهم برمیخورد. من البته یکی دو تا از اسباب بازیای فسقل رو آوردم و هر جا میخوام برم می برم همرام، ولی خب خونهء مادربزرگا، اونم با وجود عمه خاله هایی که کلی اسباب بازی دارن، آدم یه توقع دیگه داره! فسقل هم هنوز به سنی نرسیده که اسباب بازی خراب کنه که خب آدم بگه نگران خراب شدن وسایلش هست...

اینجا بود که پیش خودم گفتم: ببین! این است فرق خاله و عمه! خواهره من چطوری همــــــــــهء عروسکای خوب و خوشکل رو هم حتی شست و آماده کرد برا فسقل، ولی اونجا که میریم، حتی یه دونه عروسک جدید حاضر نیستن در اختیار فسقل بذارن...

هر چند خواهر من معتقده که شاید چون سن خواهرشوهره کم هست هنوز (پیش دانشگاهیه) خیلی وابسته تر هست به عروسکاش و به نسبت خواهر من که هفت هشت سال از اون بزرگتره، به این راحتیا حاضر نیست از عروسکاش بگذره. ولی من هنوزم پیش خودم دارم فکر میکنم که یعنی وابستگی تا این حد که حتی در حد یه عروسک هم دلمون نیاد بدیم دست بچه به این ریزگی که هیچی هم خراب نمیکنه هنوز که حتی نگران خراب کردن باشیم؟

نمیدونم شاید هم حق با خواهرم باشه، ولی من صرفاً و صرفاً به نظرم برمیگرده به تفاوت عاطفی عمه و خاله. البته منکر این نیستم که عمه های خیلی خوب هم وجود دارن. ولی تا جایی که دیدم، رابطه ها با خاله ها صمیمی تر هست. خاله ها خیلی از خودگذشتگی های بیشتری حاضرن برا خواهرزاده هاشون انجام بدن. خواهرم حالا میگه شاید منم اگه به سن خواهرشوهرت بودن اِل و بل، ولی من مطمئنم اگه در اون سن هم بود، باز خیلی فرق داشت شرایط، یا حتی خواهرشوهرم در چند سال آینده که به سن کنونی خواهر من برسه و رابطش با فسقل...!


+ دیروز گفته بودن شاید خواهر شوهره بخواد بره برا جراحی دندون عقل، منم مث عروس خوبا شب زنگ زدم که حالش رو بپرسم (البته نکشیده بود). بعد مادرشوهره هم حال من رو پرسید که عکس و اینا چی شده، داشتم براش میگفتم که هنوز حالم قاطی پاتیه از روغنه، بعد ادامه داده که: از حال ات به مسترنیک نگیا! نگیا! نگیا!... بعد من مونده بودم چرا نباید بگم؟ مگه من چمه الان واقعاً؟ گیرم هم حتی یه مریضی حاد، مثلاً وقتی یه طور اساسیم شد باید بگمش که یهو سکته کنه؟!... هر چی هم حالا میگفتم خب مشکلی که نیس که، هی یه ریز اصرار که: نه نگیا!... دیگه منم گفتم خب باشه! زنگ زدم به مسترنیک که: حواست باشه یعنی تو از حال من خبر نداری که این روزا میرم دکتر و آزمایش و اینا! اگه با مامانت اینا در تماس بودی، به روی خودت نیار که از حال من خبر داری!!! (واللو! آدم نمیتونه مث آدم زندگیشه بکنه! برا صوبتاش با شوورش هم یکی دیگه باید تصمیم بگیره!

++ دیشب که با خواهره رفتیم خیابونگردی، همینطوری پیاده اومدیم تا عفیف آباد و اینا، وقتی ازدهام مردم واسه خرید رو میدیدم، هم حس خفگی بهم دست میداد هم یه طورایی خندم میگرفت! سالهاااااااااااست که چیزی به اسم خرید عید ندارم من. واقعاً فلسفش رو هم نمیفهمم! هی سر تا پات رو نو کنی پاشی بری این ور اون ور که چی؟ مثلاً با لباسای قبلی آدم رو راه نمیدن؟!زبان وقتی این اشتیاق مردم برا خرید رو می بینم، حس دوران طفولیتم بهم دست میده. تا حداکثر زمان راهنماییم! البته حس باحالی بود، ولی خب بعده ها حس لباس خریدنه در من حذف شد. البته کلاً هم عادت به خرید آنچنانی ندارم من. شاید یکی از دلایلی که این همه خرید کردن ها برام عجیب هست هم همینه. این که چی مد باشه و نباشه برام مهم نیس، لباسم رو ده بار پوشیده باشم یا صدبار برام مهم نیست. همین که مرتب هست و میشه پوشید برام کفایت میکنه. حتی برا عروسیا هم که خیلی تریپ چشم و هم چشمی هست، بازم همیطورم...

ولی کلاً دیروز و حال و هوای خرید کردن مردم، برام حس خیلی قدیمی ای رو تداعی کرد...

+++ فعلاً بریم مهمونی، اگه شب زود برگشتم سعی میکنم بیام کامنتا رو جواب بدم...

[ جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ]