مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! از دیشب تا حالا که این روغنه رو خوردم، خدا رحتم کنه که مُردم!!!

تا دو ساعت اول اثر نکرد (که داشتم پست قبل رو مینوشتم و خیلی خوشال بودم که روغنه بوی بدی نداشته!). ولی چشمتون روز بد نبینه! بعدش که اثر کرد، دیگه کلاً بنده در دستشویی سکنا گزیدم! حتی شب تا صبح!!

بعد یه جمله هست میگه هنوز جیش ات نگرفته که عاشقی یادت بره ها!؟، بگو خب! بعد من الان میخوام این جمله رو تصحیح کنم به این که: هنوز مسهل نخوردی که بچه ات که هیچی، خودت رو هم یادت بره!!!

حالا شانس ما این فسقل خانم هم ساعت 10 شب بیدار شد و دلش میخواست بازی کنه. منم که به این حال نزاااار (کلاً دستشویی در قُرُق من بود! هیشکی حق نداشت پا بذاره! طفلیا با احتیاط میرفتن! هر کی هم میرفت، در رو باز میذاشت که اگه من نیاز فوری پیدا کردم، فرنگی یا دستشویی معمولی که آزاد هست رو بتونم برم! به هر حال هر کی میرفت اون تو فقط یکیش رو استفاده میکرد خب!زبان). خلاصه که من اصلاً نمیفهمیدم حالا فسقل کجاست و در چه حاله؟ هی میرفت بغل این، بغل اون! یه قلپ شیر، یه کم خوراکی... همینطوری صفا میکرد برا خودش!! منم بعدش دیگه بی حال شده بودم، 5 دقه خواب میرفتم، ده دقه دستشویی! یه نیگا میکردم می دیدم فسقل هنوز بیداره... تا بالاخره دو و نیم که خوابید. دیگه بعدشم این قد حال من قاطی پاتی بود که طفلک خواهره اومد پایین خوابید که اگه فسقل صدا میده بیدار شه و کمکم کنه... دیگه هشت اینا به زور پاشدم رفتیم برا عکس. توی بیمارستان هم شانس آوردم دستشویی دقیقاً توی اتاق خوده رادیولوژیه بود. فک کنم خودشون میدونستن از واجبات است!خنده

شانس هم آوردم گانی که برا ام.آر.آی بهم داده بودن رو همرام برده بودم، وگرنه خیلی مسخره بازی میشد برا این عکس گرفتنه! جالبه که خودشونم درست و راست نمیدونستن باید چه کنن، اون یکی داشت میگفت کاش بهش میگفتیم روغن بخوره یه روز دیگه بیاد، اون یکی میگفت حالا میگیریم! همینطور توی شور بودن که گفتم روغن خوردم! گفتن اِ چه خوب! (من اون روز که رفتم یه منشی دیگشون بود، اطلاعاتش از اینا خیلی بهتر بود. اینا حتی اسم عکسا رو بهم به زور داشتن میخوندن! اون میگفت نوشته لِف! اون یکی میگفت نه نوشته لِگ! اصلاً اوضاعی داشتن! تا بالاخره خوده عکاسشون(!) اومد گفت چی نوشته! در صورتی که منشی اون روزی راحت همه رو خوند و تفسیر کرد!)

حالا هم دیگه دوازده و نیم ظهر هست یواش یواش، ولی من هنوز درگیرم! هر چی هم هویج و سیب و ماش پخته و اینا خوردم فایده نداشته هنوز!! تمام مجاری داخلیم هم حس میکنم چربه الان! اصلاً یه وعضیه! اخ اخ اخ اخ! مامانم که همش میخنده میگه نگران نباش دو سه روزه حل میشه حداکثر! تا همش دفع شه خوب شی!!! خب یکی نیس بگه مادره من اگه این بخواد به همین حالت ادامه داشته باشه که من دو سه روز آینده دیگه کلهم اجمعین شهید شدم که!!! همین الانم یواش یواش دارم مشکل هموروئیدی به هم میزنم!! (کلاً این مرضه مث که دلش میخواد همش من رو یاد گذشته بندازه!!! هموروئید هم اولین بار دردسرش رو بعد از زایمان داشتم! اوووه... یادش هم نـَ بخیر!)


+ حالا با این اوضاع خراب مزاجی(!)، جوگیر هم شدم که عصر پاشم برم خیابون گردی! پنجشنبه ها مامان تعطیله میتونه فسقل رو بگیره، منم جوگیریده شدم که برم علافی. برم یه کم ملاصدرا قدم بزنم برا خودم چارتا کتاب فروشی نیگا کنم، چارتا موبایلای جدید رو نیگا کنم غصه بخورم که نمیتونم بخرم(نیشخند) و از اینا!! به یاد قدیما که جوون بودیم! هـــعی یادش بخیر! این مسیر پاتوقمون بود همیشه. از زمانی که دانش آموز بودم که خب این مسیر به مدرسم میخورد، بعده ها هم به خاطر وجود کتاب فروشی و اینا، همیشه اون ورا بودیم... برم یه کم حس جوونی کنم!چشمک

(گفتم حس جوونی، یادم افتاد به این که سری قبل همین ملاصدرا داشتم قدم میزدم و همش حس میکردم خودمم همون سن قدیما هستم و اصلاً قدیماس! تا این که دانشجوها رو جلوی دانشکده مهندسی دیدم، یه لحظه به خودم اومدم که: من کجا و سن اینا کجا الان؟ چقدددددر فاصله گرفتم از اون سن و اون زمانا! اینا الان جوون حساب میشن نه دیگه من! به هر حال من یه آدم سی ساله هستم دیگه نه یه جوون بیست ساله! تازه اون موقع بود که گرد این ده سال رو روی چهره خودم دیدم تازه! واقعاً قبلش خودم رو هنوز همون آدم بیس ساله تصور میکردم!)

+ چن تا از همسن و سالای من توی فامیل و دوستام، تازگیا ماشین خریدن یا عوض کردن. جالبه که اکثرشون هم یه ماشین خریدن! من وقتی مدل ماشینه رو توی نت دیدم، خودم به شخصه از قرمزش خیلی بیشتر خوشم اومد. ولی اکثراً مشکی گرفتن! چرا؟! (خب یکی نیس به من بگه: به تو چه! لابد دلشون خواسته مشکی بخرن! مگه فوضولی؟!). ولی خداییش قرمز خوشکل تره! نیس؟!چشمک

++ یه مشت چیزای دیگه هم میخواستم بنویسم، ولی وقفه افتاد بین نوشتنم، یادم رفت طبق معمول!!زبان

[ پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ]