مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

- دیشب رفتم ام.آر.آی رو. اوکی بود. چیز خاصی نبود. من تجربه ام.آر.آی نداشتم تا حالا. مسلم هست که یه کم برام عجیب باشه. ولی خب شبیه همون عکس رادیولوژی عادی بود. فقط میرفتی داخل یه استوانهء دو سر باز! فقط گفتن صداها زیاده یه گوشی برام گذاشتن که آهنگ ریلکسیشین پخش میکرد یعنـــــــــی! ولی این قد صداش کم بود که همش بقیه صداها میومد. بقیه صداها هم چیز خاصی نبود، یه دقه چیزی شبیه آژیر، یک دقیقه صدای چکش ممتد، یه دقیقه صدای اره برقی یا دریل و امثالهم. کلاً 7 دقیقه هم بیشتر ام.آر.آی من طول نکشید. خیلی هم عادی بود. برا اولین تجربه جالب بود!

حالا جالبه که دیروز صبح این قد دنبال یه جا که ام.آر.آی داشته باشه گشته بودیم و راه رفته بودیم که یه کم وضعیت پاهام متفاوت شده بود (همه جا نوبت میدادن برا بعد از تعطیلات نوروز). ولی شب این قد بد خوابیدم که امروز وضعیت پام دو برابر قبل بد شده بود و از بالاتر از زانو دیگه پام شدیداً سنگینه...

دیشب قصد داشتم روغن کرچک رو هم بخورم که صبح برم برا عکس کمرم، ولی دیشب ام.آر.آی تا یازده طول کشید و خب دیگه دیر بود برا خوردن روغن و عکس امروز (گفته بودن اگه میخوای هشت صبح بیای برا عکس، باید شش عصر روز قبلش روغن کرچک رو بخوری. من خب خیلی دیر اومدم از بیمارستان)


- امشب روغن کرچک رو خوردم که فردا صبح برم برا عکس کمرم، این قد من رو از بوی روغن کرچک ترسونده بودن همه که دو لیوان آب پرتقال گرفتم و روغنه رو ریختم تووش، دو سه تا پرتقال هم پوست گرفتم و گذاشتم آماده که تا اینا رو خوردم، اونا رو ببلعم که بوی روغنه رو نفهمم!! عامو روغنه بدبخ خوب بود که! (البته رووش نوشته بود خوش طعم، روغن سنتی نبود. و واقعاً هم خوب بود. بیشتر بوی چیزای صنعتی میداد تا روغن). خلاصه که زندم هنوز. فقط از شدت ازیاد مصرف آب پرتقال، دارم میترکم!خنده

وقتی روغنه رو خوردم و منتظر اثرش بودم، یه لحظه یادم افتاد به دوسال پیش و زمان سقطم... حس پر اضطرابی بود!

بعدش که اثرش شروع شد، یه لحظه ترسی شبیه زمان شروع زایمان که شیاف تخلیه روده میزنن بهم دست داد! بازم حس پر اضطرابی بود! (چون اون زمان هم هنوز آدم وارد پروسهء اصلی زایمان نشده و نمیدونه چه شرایطی پیش رو داره)

بعدش کلاً البته همه چی حل شد! هیچی شبیه هیچی نبود!زبان

+ به خاطر هراس ِ از دست دادن، چه چیزهایی را که از دست نداده ایم.... [پائولو کوئیلو]

+ جان جوانیِ مرا، پیر ترانه کرده ای... [ابی]

+ عصر خاله کوچیکه اینجا بود، داشتم ماجرای یادآوری خاطرات نوجونی که توی ادامه مطلب پست قبل نوشتم رو براش میگفتم، اونم زد زیر خنده و ماجرای مشابهی از نوجونی خودش رو برامون تعریف کرد: پسر شلوار قهوه ای!خنده ... جالبه! هر کدوممون تجربیات مشابهی تقریباً در این سن داریم! عشق های یه طرفه! عشق هایی که در سکوت شروع و تمام شد! خخخخ...

+ حرف زیاده، قلم واسه نوشتن نیست! شایدم گوش واسه شنیدن!

++ ته نوشت: ببخشید کامنتا رو فرصت نمیکنم جواب بدم. سعی میکنم جوابا رو توی پست های بعدش بگنجونم...

[ چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ]