مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

مادرشوهره زنگ زده بود که بگه اگه میخوای فلان روز پدرشوهر بیاد دنبالت که ما نوه رو ببینیم، ولی خب از اونجایی که از دفهء قبل دیگه من توبه کردم با ایشون برم و یه کم هم نیمچه بفهمی و نفهمی بهشون این رو اعلام کردم، الانم خب پیگرد حرف خودم گفتمشون که: اجازه بدین من با بابام هماهنگ کنم که ببینم چه موقع میتونن من رو بیارن، که دیگه اوشون نخوان این همه راه بیان (هر چی بالا پایین کردم فکرام رو، دیدم واقعاً روم نمیشه که بگم سختم هست که با اوشون بیام. دیدم بهترین راه همینه که بچسبونمش به این که راه زیاده و به زحمت میفتن. البته مادرشوهر این قد تیز هست که بفهمه منظور من چیه! کماکان که خودش هم همهء حرفاش رو همینطوری میزنه! از یه طرف دیگه میزنه که به یه طرف دیگه بخوره!! و صد البته که همیشه این مسئله مشکل من بوده که وقتی یه چی میگن یا یه چی میخوام بگم، هزار تا جانب رو باید بررسی کنم یا بسنجم ببینم منظورشون چی بوده!! چیزی که نهایتاً باعث ایجاد کلی ملاحظه کاری در رفتارای من شده در این چندین سال، طوری که دیگه خانوادهء خودمم از دست شاکی هستن که: بابا تو چرا راحت حرفت رو نمیزنی خب؟ آدم گیج میشه که میخوای چی بگی بس که نصفه نیمه میگی! آخه خب با خانوادهء خودم که نمیخوام از در بگم که به دیوار برسه که! ولی بس که ملکهء ذهنم شده این احتیاط های کلامی، با اینا هم تا میام حرف بزنم ناخودآگاه ذهنم سانسور میزنه! بعد میام درستش کنم، بدتر گیج میزنم! کلاً یه وعضی شدم بس خنده دار!زبان)

خلاصه که داشتم عرض میکردم که ما اینطوری گفتیم و مادرشوهر هم گرفت که منظور من چیه، و فرمودند که: به هر حال هر کسی خصلت هایی داره و ما باید تحمل کنیم!

بعد همینطوری بنده از اون موقع تا حالا توی فکر هستم که: ما؟ تحمل؟ آخه چه ربطی به من داره؟ نه خداییش برا چی من باید تحمل کنم؟ من همین اندازه که لطف میکنم و حرفا و نصایح مشرق تا مغرب ایشون، حتی در ابعاد آموزش شیوهء راه رفتن(!) (تا این حد مسائل مبتدی!)، رو گوش میکنم و هیچی نمیگم و فقط لبخند میزنم و خب خب میکنم و صدام یا بهتر بگم جیغم در نمیاد، فک کنم تازه بیش از حد خودمم دارم تحمل و صبوری میکنم، دیگه چه ربطی داره که بقیه مسائل و خصلت های ایشون رو هم من تحمل کنم؟ مگه فرد اصلی یا مهم در زندگی من هستن؟! مسلماً منم توی زندگی خودم هر چقد همسرم خوب، ولی این قد با هم اختلاف نظر داریم که باید تحمل کنم و باهاش بسازم که دیگه جایی برا تحمل خصلت های متفاوت بقیه نمی مونه! به من چه آخه...! خوده منم خیلی خصلت هایی دارم که شاید از نظر بقیه خوب یا معقول نباشه، ولی مگه منم توقع دارم شماها من رو درک کنید یا باهام بسازید؟ مسلماً نه! هر چی خصلت دارم میذارم پشت در و با دهن چفت شده و لبخند مضائف میام و میرم و از کسی هم توقع ندارم درکم کنه! حالا اوشون بزرگترن که باشن! در همون ابعاد تحمل صحبت هاشون مادامی که خونشون مهمونم به روی چشم، به حرمت بزرگتریشون تحمل میکنم! بقیش رو دیگه بی خیال! به من چه خب!!! والا!

بد میگم بگو بد میگی!!! خداییش من باید تحمل کنم همهء خصلت های متفاوت ایشون رو؟!!!

[ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ]