مالزی نشین 1 !

ادامهء این وبلاگ به مالزی نشین 2 منتقل شد...

بازی + ترجمه!
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

 دیروز از دست یه استاده خیلی ناراحت بودم. بد به روحیه سوزی افتاده بودم.افسوس... ولی یه کم که ازش گذشت، یه کم منطقی شدم و دیدم اصلاً هم از دست اوسّاهه ناراحت نیستم!چشمک

خلاصه این دمِ آخری، همچین استادا دارن حالمون رو میگیرن که نگو! یعنی فقط مونده بگن بیاین خونمون هم جارو بکشین! هی این ایمیل میزنه میگه فلان روز امتحان، هی اون میگه فلان روز تحویل فلان تمرین! اصلاً گُه گیجَک گرفتم رفته! انگار نه انگار که از 22مارچ هم امتحون پایان ترم دارم... دارم می ترکم با اجازتون! امروز هم که ...

بگذریم! بازی میفرماییم. (انار خانومی دعوتم کرده):

  1. بهترین روز سال 88: روزی که مامانم اومد مالزیقلب
  2. بهترین هدیه سال 88: من اصلاً هدیه نگرفتمدل شکسته 
  3. بهترین سفر سال 88: من اصلاً سفر نرفتمدل شکسته 
  4. بهترین کتابی که توی سال 88 خوندم: من اصلاً کتاب نخوندم!خجالت 
  5. بهترین دوستِ سال 88: من هیچ وقت دوست به معنایی که همه فک کنن نداشتمدل شکسته 
  6. بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم: من اصلاً کار خوب انجام ندادم!نیشخند 
  7. بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم: من اصلاً غذا نخوردم!نیشخند (نه دیگه! این رو خیلی دروغ گفتم! دو فروند غذا بهترین بود: 1. کلم پلویی که مامانم اینجا برام درست کرد. 2. این چلوکبابِ تکتاز که چن روز پیش تناول فرمودیم) 
  8. بهترین فیلمی که توی سال 88 دیدم: من اصلاً فیلم ندیدم!دروغگو (من آخه سواتِ فیلم دارم؟! توقعا داریا! باور کن همین کارتونِ جودی ابوت صد شرف داره به کلی از این فیلما!) 
  9. بهترین پُستی که توی سال 88 نوشتم: من اصلاً پُست نوشتم؟ نه تو بگو! ( خب اگه نوشتم! بیا بهترینش رو بگونیشخند)

شیم، پری، حنا، لیلیان، گلپر (کو گلپر راستی؟ هنوز نیومده؟!)، گلپونه، میچیکو، سحر، بازیگوش، بانو (حکایت همچنان...)، غزلک، روژین، عاطفه و ... (دیگه مُخم یاری نمیکنه!) خلاصه همه بازی! لینکای همه اینا هم توی لینکدونیم هس! ببقشین حوصلم نشد لینک بدم! تنبلیم فوران زده این روزا...

اندر مکالماتِ من و مامانه....►


زنگ زدم به مامان که بگم حواس ات باشه من فلان چیزا رو به خاله کوچیکه گفتم (خبررسانی در حد تیم ملی!) دیگه بعد از یه مُشت مسخره بازی:
مامان: راستی این آشناهاتون هم بودن که پول میریختیم به حسابشون ها؟ هستن هنوز که اگه پول خواستیم براتون بریزیم!
من (با گیجی تمام!): آره. چه طور؟
مامان: (خیلی یواش تر!) سرمایه گذاری!! (بعد عادی ادامه میده) ها این طوریا! حالا بررسی کردی که میتونی بیای یا نه؟ (جملاتِ هجو برای رد گُم کردن!)
(دوزاریِ بنده لطف میکنه میفته! منظور مامان چی هس! و صدالبته که الان کسی اونجاس و مامان نمیخواد بفهمه که داره چی میگه! اصولاً من و مامان این طوری زیاد حرف میزنیم!!)
من: هـــــــــا! چیطو مگه؟ پول زیاد آوردی باز؟
مامان: من که نه! راستی خاله ات بهت زنگ زد؟ در مورد عکسای پرده چی شد؟ بهش دادی؟ همون! (این "همون" یعنی همون خالهه که دارم به طور بی ربط از پرده میگم که بفهمی اون خالهه منظورمه! ولی فقط "همون" در این جمله مدّ نظر است! مابقی هجو است!)
من: ها! مگه پول داره؟ هــــان! اون 18ملیونه؟
مامان: ها ها!
من: به اونم لو دادی؟ میخوای به پولای اونم آتیش بزنیم؟
مامان: نه! من که چیزی نمیگم. حالا خودتون یه زنگ بزنین، بررسی کنین. اگه براتون مشکلی نیس. ما هم که راضی نیستیم شما اگه درس دارین بیاین ایران که!! (دو سه جملهء آخر رد گم کُنی هس!! فقط دو سه تای اول منظور هس! و منظور از تلفن بزنین هم اینه که به اون طرف زنگ بزنیم ببینیم هنوز سرمایه گذار می پذیره یا نه!)
من: باشه حالا. اگه تا جمعه شد، زنگ میزنیم و نتیجه اش رو بهت میگم. اگه نه هم بعد از تعطیلاتِ آخر هفته
مامان: باشه. حالا ما هم اِصراری نداریم. یعنی میخوایم شما راحت باشین! به عشقولی هم خب فشار نیاد! اگه میدونی سخته، به درسات برس!! (این به درسات برس یعنی بی خیالِ اون کار شو! و کلاً جمله در فاز رد گُم کُنی اختراع شده!!)
من: باشه! خبرت میدم
مامان: ها، خبرم کن که میشه بیای یا نه! (این "بیای" باز هجو هس!!)

پ.ن تبلیغاتی!:  ترجمهء متونِ باربط و بیربط، رد گم کنی و رد پیدا کنی! فارسی و خارجکی! مستقیم و غیرمستقیمِ خود را به مترجم خبره و باذکاوتِ ما بسپارید!!! کشف انواع دوزاری و سکه بهار آزادی(!) از تمام جملاتِ غیرملموس، در کمترین زمان ممکن، با قیمت دانشجویی!!!