مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این روزا همش حس میکنم نیاز دارم یه کم عقبگرد کنم! یه کم برم به قدیما ببینم چطوری مینوشتم که خودمم بیشتر به دلم مینشست! همش به خودم میگم شبا بشینم یه کم آرشیو قدیمام رو بخونم، ببینم اصلاً توی قدیمای من چه اتفاقی میفتاده که این قد از نوشتنش لذت میبردم ولی الان حوصله موصله نوشتنم ندارم یا خود-حذف-کنندگی مازاد گرفتم؟! ولی خب هی یادم میره! خسته نباشم!

دیروز با دو تا از خاله ها رفتیم باغ دایی کوچیکه. اونا هم فول فامیلی اومده بودن (با عروسا و نوه ها و اینا). خوش گذشت. خوب بود. جاتون خالی! مخصوصاً شب که دیگه هیزم ریختن توی شومینه، خیلی حس خوبی بود. باغ سمت منطقهء سردسیر شیراز، هوا یخ، آتیش گرم...


+ دیروز همزمان با روز درختکاری(!)، اولین دندون فسقل هم جوانه زد!زبان راستش اصلاً برام مهم نیست که چه موقع دندون در بیاره یا هر چیزی، کلاً عجله ای در کاراش ندارم. بالاخره پیش میاد هر روند طبیعیش. هر چند خیلی ها هم عادت به مقایسه دارن، مخصوصاً الان توی ایران. ولی خب من اصلاً اهل مقایسه نیستم. هر کی هم تا یه کم مقایسه میکنه، میخندم میگم: مسلماً وقتی اینا بیس سالشون شد، کسی نمیاد بگه تو توی شش ماهگی دندون درآوردی من توی هشت ماهگی! والا!... ولی خب یه خاله ای من دارم، الان نوهء خودش از فسقل یه سال بزرگتره، بعد این بشر خییییییلی شدید عادت به مقایسه داره، البته بحث امروز و دیروز نیس این مقایسه ها، از زمانی که ما بچه ها کوچیک بودیم این مقایسه ها بود. با این که حتی بچهء خودش از من 3 سال هم بزرگتره (همین که الان ازش نوه داره). خلاصه که هر چی میشه الان، سریع میگه که نوهء ما این قد زودتر فلان! یا کلاً تلاش میکنه کارهای نوش خیلی توی چشم باشه و نوه جان مطرح! (البته خداییش خوده دخترخالهه اصلاً اینطوری نیستا. خیلی معقول و عادیه. هر چی هم ازش مشورت میخوای، با صداقت تمام و جزء به جزء برات میگه و حتی چیزایی که خودش نمیدونسته و بعداً به تجربه رسیده رو صادقانه به آدم میگه که مثلاً اشتباه اون رو تکرار نکنه کسی). و خب از اونجایی که نوهء اینا حدود یه سالگی دندون درآورده بود، هنوز جایی نداشت که خاله خانوم بگن ما زودتر! البته فسقل هم خب دندون نداشت. ولی فتوای جدید چی بود؟ بعلهههه(!): اگه تا شش هفت ماهگی بچه دندون درآورد که خب درآورد، اگه نه، دیگه میره تا بعد از یازده ماهگی (شایدم یه سالگی! یادم نیس دقیق متن فتوا چی بود!). چنان هم با قاطعیت این رو میگفت که آدم فکر میکرد توی این چند ماه مابین، دیگه بچه کلاً رشدش استوپ میشه!!!

از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون خیلی دلم میخواس که فسقل دقیقاً در این فاصله دندون در بیاره که نقض این حرف ِ ثابت بشه! دیدی یکی روی یه چی اصرار داره، بعد تو همش دلت میخواد نقض شه!؟ دقیقاً منم همچین حسی داشتم!! بعد الان که فسقل دندون درآورد دقیقاً در روز هشت ماهه شدنش، این قده ذوق زده شدم! نه از بابت دندونشا!نه؛ چون خب اون به نظرم پیش میومد حالا چار روز دیرتر یا زودتر! از این جهت که اون فتوا نقض شد!!شیطان

بعدشم توی خانوادهء ما رسم برا آش دندونی پختن و اینا نیست، ولی شدیداً تصمیم گرفتم اگه تا آخر این هفته دندون فسقل اساسی پیدا شد، یه مهمونی بگیرم و آش دندونی هم بپزم که اساساً فتواهه رو حضوری و علنی هم بتونم نقض کنمشیطان! (وگرنه چار روز دیگه یادشون میره هی به من میگن: نه این بچه فلان موقع دندون درآورده، تو یادت نیست! وگرنه فلان موقع که تو میگی که نمیشه که!!! دیدم که میگم! بعله!!)

++ حالا که دوباره رفتم توی فاز صوبت از رئیس بازی ملت در مورد بچه، اینم بذا بگم: مادرشوهره اون روز گیر داده که: این بچه دیگه هشـــــــــــت ماهشه (با همین غلظت! طوری که یه لحظه حس کردم هشت سالشه!!)، دیگه نباید غذاهاش رو به این شدت با میکسر لِه کنی براش. غذا رو طوری بده که جویدن یاد بگیره!! هر چی بگو: خب این بچه که دندون نداره که! چطوری بجوه خب؟ میگه: نه! حالا هم دیر شده! اگه الان یاد نگیره، بعد به مشکل میخوری!... خب ما هم عروس خووووب و حرف گوش کن، گفتیم چشم! از فرداش فقط گوشت و این چیزای غذاش رو با میکسر لِه میکردم، برنج و سیب زمینی و این چیزاش رو میذاشتم یه ساعتی بپزه، و فقط دیگه با چنگال نرم میکردم یه کم. ولی دقیقاً از همون روز دیگه بچه غذا نخورد. حتی قاشق غذا هم که نزدیکش میشد دیگه لب نمیزد. اگه به زور هم میخورد، بالا میاوردش. گاهاً دلش هم قار و قور میکرد. البته خداییش خودمم اصلاً توی این فاز نبودم که شاید چون غذاش یه کم سفت شده نمیخوره. تا این که امروز که روز سوم بود، دیگه خواهره یهو گفت که: میگما! کاش غذاش رو با میکسر لِه کنی خیلی. خلاصه که لِه کردیم و بعد از دو سه قاشق اول که به سختی خورد، بعدش دیگه باورش شد غذای عادی خودشه، دیگه با ولع شروع کرد غذا خوردن و دیگه درست شد! جالبه که به مادرشوهره هم که میگم، همچنان اصرار داره که نه همون که من میگم درسته!... و جالب تر اونجاس که الان حتی بچه یک ساله هم دارم می بینم، مخصوصاً اونایی که دندوناشون خیلی کم هست، هنوز غذای میکسری میخورن! مامانم هم میگه تا حتی بعد از یه سالگی هم غذای ما رو خیلی پوره میکرده. الانم که ما بلدیم بجویم که!!

حالا باز این خوبه، اون روز مادر جاری کوچیکه وقتی دید گاهی هنوز فسقل رو میخوابونم موقع غذا، کلی شاکی که: "من از 5 ماهگی بچه رو مینشوندم وسط یه پارچه و غذا رو میذاشتم جلوی خودش که بخوره! هم یاد میگرفت بخوره، هم مشتاق میشد. حتی چیزای ریزی مثل برنج هم میذاشتم که بتونه با دست برداره بخوره"! ... بعد من اصلاً شاخم درومد! آخه فسقل الان کمتر از یه ماهه که میتونه بشنیه. اونم تازه گاهی تلو تلو میخوره میفته اگه بخواد چیزی رو در زاویه مخالف برداره و کج کش بیاد! بعد 5 ماهگی؟ خودش؟ برنج له نشده!؟!... طوری که به مادرشوهره که گفتم، اونم که تازه این قد همیشه عجله داره در امورات غذایی بچه دیگه معتقد بود که فک کنم ایشون یادش رفته زمانا رو. بچه 5 ماهه رو که نمیشه نشوند و غذا داد دست خودش که!!

خلاصه که جونم براتون بگه که برا همچین چیزایی برا من رئیس میشن ملت که خودشونم یادشون نیست در چه زمانی این کار رو انجام دادن!زبان و اعتماد به نفسشون من رو مُرده!

حالا بازم به بزرگترا! بعضی همسن و سالای خودمون که تازه بچه دار شدن هم نوبرن! مثلاً یکیشون هست اعتقادی به روش های قدیمیا نداره. بعد هر چی میشه با یه حالتی به آدم میگه که: "واااااااااای فلانی! تو یعنی تحصیلکرده هستی؟!" که آدم حس میکنه مثلاً الان اون آدم قدیمیه بهش گفته بوده بچه ات رو زنده به گور کن و داره انجام میده که چنین ری.اکشنی داشته این بشر!!! بعد جالبه که من از اون تریپ آدمام که شدیداً با تجربیات پیشکسوت ها موافقم. در اکثر موارد هم درمان خونگی رو می پسندم برا بچه تا درمان با داروهای شیمیایی رو (درمان خونگی هم نه که منظورم داروهای گیاهی باشه صرفا. نه. مثلاً درمان سرماخوردگی صرفاً با میوه جات و سوپ و آش و اینا. یا فوقش برا دل درد بچه مثلاً عرق نعنا و نبات و اینا). بعد فک کن یکی هی بیاد "مثلاً تو تحصیلکرده هستی" رو بکنه توی چشمت! طوری شد که اون روز دیگه منی که تازه همیشه با لبخند ردش میکنم و فوقش میگم "باشه چشم" ولی انجام نمیدم(!)، دیگه یهو صبرم تموم شد و حق به جانب شدم که: والا دکترش گفته مشکلی نیس! منم وقتی می بینم اثر بدی روی بچه ام نداره، چرا فلان چی رو بهش ندم؟ ... دیگه اونم ساکت شد و یه چشم و ابرویی کج و کوله کرد و گفت: "خب! هر طور خودت میدونی!" ...شیطان

+++ پست های شخصی نوشت ها رو اساسی از روی صفحه برداشتم که کنجکاوی هاتون تحریک نشه فعلاً! امیدوارم باز قاطی نشن با پستای عادی. تلاشم که بر اینه فعلاً...چشمک

++++ من کلاً اومدم این پست رو نوشتم که یه چیزی بگم، بعد خوشم میاد همه چرت و پرتی گفتم جز چیزی که میخواستم بگم!!!خنده از اون جالب تر هم اینه که اصلاً یادم نمیاد چی میخواستم بگم!زبان

[ شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ]