مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

آدم عجیبی شدم این روزا. حس میکنی؟

در عین حال که دلم میخواد حرف بزنم، و البته مینویسم هم، بعد بی خیالِ گفتنش میشم. خصوصیش میکنم و فقط واسه خودم نگهش میدارم ... خیلی وقتا هم که کلاً بی خیال حتی نوشتنش میشم...

در عین حال که دلم میخواد بگم، سکوت میکنم و میگذرم. حتی وقتی از کسی دلگیر شدم و یا حتی جوش آوردم! چه شکایتی، چه دلتنگی ای، چه تعریفی، چه حتی پای صحبت و رفع دلتنگی ای نشستنی...

درست مثل همین الان! مینویسم، مینویسم، مینویسم... بعد یهو چن پاراگراف رو دیلیت میکنم (این پاراگرافا وضعشون بدتر از خصوصیاس فک کنم! چون اونا حداقل دیلیت نمیشن، فقط خصوصی میشن! ولی این طفلیا پاک میشن کلاًچشمک!)

تا یه کم میام بگم، یه چرای گنده میاد جلوم که: چرا بگم اصلاً؟ شاید بی خیال... هر کی مشغلهء خودش رو داره. مطمئن باش بگی هم فراموش میشه. حتی کسانی که فکر میکنی نزدیک ترین ها هستن/بودن توی زندگیت... گاهی دلم برا خودم میسوزه، وسط این دلسوزیا که میشینم فکر میکنم، یهو به پوچی و مسخرگی میرسم! بعد میخندم میگم بی خیال! ولی یه طورایی سنگینم وقتی این حس رو دارم.


: امروز صبح هوا خیلی خوب بود. خواهره گفت میای بریم پیاده روی؟ گفتم آره. ولی باید ناهار درست کنم و غذای فسقل رو هم بدم، بعد. (شانس نداریم که ننه! مامانه هر روز هفته سر کاره، روز تعطیلش هم پامیشه میره اداره، من باید وایسم ناهار درست کنم!زبان). خلاصه که در حین انجام کارا بودیم که خاله کوچیکه زنگ زد که میاین بریم پیاده روی؟ گفتیم آره ولی بیس دقه کار داریم. گفت خب ما هم باید نون بخریم بعد میایم. گفتیم خب... خلاصه که به همین نوم و نشون، دقیقاً 45 دقه بعد زنگ زدن که داریم راه میفتیم. منم هنوز غذای فسقل رو نداده بودم. سریع غذاش رو دادم و لباسش رو عوض کردم (مامان هنوز نیومده بود که بذارمش خونه)، اونا هم رسیدن. اومدیم بریم که فسقل بالاآورد و یه کم معطل شدیم. از طرفی هم ظاهراً اونا با ماشین اومده بودن و من نمیدونستم. خواهره میگفت سیستمشون اینطوری هست که با ماشین میان و بعد میرن یه جای دورتر پیاده روی! منم یهو عصبانی شدم گفتم وا! من میخواستم همین نزدیک خونه به اندازه نیم ساعت پیاده روی کنم و تموم! برا فسقل هم به همین اندازه وسایل آوردم. گفت خب خودت بیا بهشون بگو. منم وقتی رفتم دم در، بهشون گفتم که قصدم چیه. خالهه هم با یه حالت حق به جانب برگشته میگه: پس ما این همه واسادیم یعنی کشک؟ گفتم: والا من چه میدونستم پیاده روی شما یعنی با ماشین! فک کردم میاید و همین اطراف راه میریم! فسقل هم حالش زیاد خوب نیست، ترجیح میدم نزدیک خونه باشم که اگه حالش اوکی نبود بتونم سریع برگردم خونه... بازم همچنان برام اخم و چشم و ابرو میاد! گفتم: حالا هم مسئله ای نیست که، شما با خواهره برید، من با فسقل همین اطراف یه چرخی میزنم.

آقاشون(!) یهو بهش برخورد مث که، اومد پیاده شه که کالسکه فسقل رو پیاده کنه که دیدم خالهه باز داره توجیح میاره، گفتم اوکی میام بی خیال!! دیگه سوار شدیم رفتیم. رسیدیم تقریباً که دیدم دارن به هم میگن که برنامه قبلی؟ بعد خودشون گفتن نه فعلاً کنسل، بیا بریم راه بریم بعداً میریم. توی همین گفتنا بود که یه خاله دیگه زنگ زد که نمیاین مگه دنبال نوه ام؟ خاله کوچیکه هم گفت که نه دیگه میریم پارک بعد میایم. اونم گفت خب بچه منتظره! ایشون هم فرمودن که: من اون موقع فکر نمیکردم این قددددددد معطل شیم!! (ببخشید! نکنه اون 45 دقه که خودتون دیر اومدین هم پای من هست!؟؟). خلاصه که سر ماشین رو کج کردن و دنبال اون بچه هم رفتیم و خلاصه نهایتاً بعد از 20 دقه تازه رسیدیم مقر پیاده روی ِ مد نظر!!! توی این فاصله هم فسقل قشنگ از خجالتشون درومد بس که گریه کرد!! البته بد هم نشد! وقتی بهشون میگم بچه حالش خوب نیست، بفهمن یعنی چی!! والا!... دیگه وقتی رسیدیم، فقط راستهء دماغمون رو گرفتیم و به اندازه ده دقه راه رفتیم و برگشتیم سوار ماشین شدیم اومدیم خونه!!!! والا اگه شما فهمیدین این چه پیاده روی ای هست، ما هم فهمیدیم!!!! این همه هم منتش سرمون بود و غرغرش رو شنیدیم!!!!

البت کلاً این سری مث که بنده یه کم غرغر از این خاله طلبکارم! اون روز هم بهم میگه زنگ بزن به داداشت بگو لپ تاپ آقامون رو که قرار بوده درست کنه بذاره ببرم. زنگ زدم به داداشه، داداشه میگه که فردا خودم میبرم تحویل بدم، هنوز یه کم کار داره. بعد این خالهه ورداشته سر من غر و غر و حق به جانب بازی که: لابد دکتر لپ تاپش رو میخواسته که گفته، تو میگفتی لپ تاپ الان کجاس؟! تو میگفتی زود باش! تو میگفتی ال! تو میگفتی بل!!! و همین طور با حالت طعنه زدن و مسخره کردن و حق به جانب!!! حالا این وسط من چیکاره بودم هم خودم نمیدونم!!!! دیگه منم حین همین غرغرهای خاله خانوم، دوباره زنگ زدم به داداشه میگم که خودت والا یه زنگ به دکتر بزن، هماهنگ کن. و هیچی به خاله جواب ندادم و فقط سکوت کردم. آخرش مث که خودش فهمید داره خیلی بی مورد سر یه آدم خیلی بی ربط داد میکشه، یه کم آروم شد و هیچی نگفت دیگه!!! ... من واقعاً هنوزم نمیفهمم دلیل اون داد زدن ها سر من چی بود؟؟! من این وسط چیکاره بودم؟ اصلاً خودت زنگ میزدی به داداشه! به من چه!!! والا!!... بعد جالبه که از فردا صبحش که داداشه لپ تاپ رو گذاشت، حتی زنگ هم زد و گفت آماده اس، تا امروز صبح که سه روز گذشت، هیشکی دنبال لپ تاپ نیومد!!! نمُردیم و فهمیدیم نیاز فوری ای که بابتش این قد دعوا میکنن هم یعنی چی!!! والا!!! (با این جمله ها نمیخوام مهربونی های دیگه خالهه رو زیر سوال ببرم. نه. خالم خیلی هم بامحبته، ولی واقعاً یه خصلت هایی هم داره که کلهء آدم سوت میکشه یهو)

گیر همچین شرایطی افتادم من این روزاها!! حالا اینا چیزاییش هست که میتونم بگم! خیلی هاش که در مورد اقوام نزدیک تر هست رو راستش ترجیح میدم نگم! شایدم زبونم نمیچرخه که بگم! (پست های خصوصی شده در این مورد هست! اینم جهت رفع حس فوضولیِ افرادِ کنجکاویده!چشمک)

[ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ]