مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

+ امروز با د. حرف زدم. دوست دوران دانشجوییم... (خواستم اسم مستعاری که با بچه ها رووش گذاشته بودیم رو بگم، ترسیدم یهو آشنا رد شه ضایع شیمچشمک) حرف زدنش دقیقاً مثل همون موقعا بود. یه لحظه حس کردم الان همون ده سال پیش هست و ما هم دو تا جون بیست سالهء شیطون...! اونم الان یه دختر 4 ساله داره! هی داشت مسخره بازی در میاورد که پیر شدیم، گفتم والا تو رو نمیدونم، ولی من هنوز بیس سالمه! گفت زمان خیلی زود میگذره، باور کن دو روز دیگه به هم زنگ میزنیم برا عروسیای بچه هامون همدیگه رو دعوت میکنیم! خندیدم گفتم: آره یادم باشه بگم عصات رو هم همرات بیاری!!... خلاصه که بدجور کل کل پیریه! البته اونم نه بدتر از من، ولی کم نمیاره!چشمکخنده

گیر داده میگه یه قرار بذاریم با بچه های هم دانشگاهی اون سالا!! بهش گفتم: آره! فلانی که باید باشه اصلا! نباشه من نمیام! (فلانی = یکی از پسرا که اون موقع با هم زیاد کـــَل داشتیم و همه میدونستن که من زیاد با این بشر ندارم! و کلاً اونم به طور نامحسوس خیلی به من ضربه زد)

کلاً حرف زدن با دوستایی از قدیما، حس خیلی خوبیه. باید همیشه چن تا قدیمی رو توی جیبت داشته باشی! شاید به خاطر همینه که با خیلی دیگه از دوستای نه حتی دانشگاهیم هم همیشه دوست داشتم ارتباطم حفظ بشه. یه طورایی انگاری گذشته ها زنده اس... با اونا بودن تو رو میبره به اون سالا... انگاری اون سن ات زنده است... میشه به راحتی از امروز پرکشید و چن ساعتی رو توی اون سالا زندگی کرد و انرژی گرفت و برگشت... حس خوبیه. دوست دارم این حس رو...

و البته معتقدم وقتی هم به اون زمان میرم، هیچ دلیلی نداره هی یاد خودم بیارم که: وای اون موقعا  تموم شد! یادش بخیر چه خوب بود و الان نیست!! همین که حسش هست، یعنی خوبیه هست. یعنی انرژیش هست، یعنی حال خوبت هست!

منکر گذشتنش نیستم. منکر این نیستم که اصل حس و حال اون موقعا عمیق تر بود. ولی خب بر گذشته هم که نمیشه غصه خورد که! همون بهتر که با این طور نگه داشتن دوستیا و حسا و یادآوری ها، حس هاش یادم بیاد و انرژی بگیرم گاهی... به هر حال چه بخوام و چه نخوام سالها میگذره...

++ امروز خاله کوچیکه و واو میخواستن برن خرید. گفتن شما هم میاید؟ گفتم بذا پاشم برم که یه بار ببینن با بچه کوچیک رفتن مثل بقیه موقعا نیست که این قد به من گیر ندن که چرا نمیای...! خلاصه که رفتیم باهاشون. خلاصه که یه دقه فسقل شیر میخواس! یه بار بغل میخواس! یه جا سرد بود باید لباسش رو زیاد میکردم! یه جا لج میرفت باید لباسش رو کم میکردم!! این دو ساعت این قد قِر داشت خلاصه که اینا هم عاجز میشدن گاهی و دیگه بهشون میگفتم شما برید من میام... فک کنم دیگه باورشون شد که وقتی من میگم با بچهء کوچیک، اونم این بچه که به آب و هوای اینجا عادت نداره، سخت هست که بیام بیرون یعنی چی...

[ سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ]