مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیشب خواب دایی بابا رو میدیدم. دایی الف. خدا رحمتش کنه، چن سال پیش فوت شد. تا صبح هم که پاشدم تقریباً خوابم یادم بود، ولی صبح قاطی پاتی کردم و کلی پارت هاش یادم رفت. ولی کلیاتش اینطوری بود که:


اون ظاهراً وقتی خواسته فوت کنه، گفته بوده موبایلم رو کنارم خاک کنید! بعد حالا با موبایلش باهامون در ارتباط بود و گاهاً خبرهایی میداد که اوضاع در چه حاله و کی چیکار میکنه... بعد یه جاییش بود که نمیدونم اومده بود به من چیزی میگفت و بعد من خواستم برم اون ور، یا کلاً اومده بود دنبال من... کلاً هر چی بود قرار بود من تغییر مکان بدم. بعد یه طورایی دنیا و محل انتقال مادی نبود دیگه. فضایی که توش بودم سفیدرنگ بود، حتی پاهام روی زمین نبود، ولی چیزی هم نبود که معلق بودنش حس بشه. و محلی که داییه بود، سبز خیلی روشن بود با یه کم غلظت بیشتر. از طرفی داشتم فکر میکردم که خب من بچه دارم، اگه من برم بچم چی میشه و اون چیکار میکنه؟ که در همین حین پام رو گذاشتم اون ور و یه طورایی اصلاً ذهنم انگار رها شد. و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که: اِ چه جالب! نیگا اصلاً دیگه نگران نیستم که بچه دارم و اون چه میکنه؟ انگاری الان مطمئنم که کسی مثل خوده خدا انگاری مواظبشه و من کارهء خاصی نیستم...

صبح داشتم اینا رو برا خواهرم تعریف میکردم، خندید گفت خب بگو تا منم بقیهء خوابت رو برات تعریف کنم!!

و ادامه داد که: دیشب خواب دیدم تو مُردی. بعد خانوادهء مسترنیک میخواستن بیان فسقل رو بگیرن ببرن پیش خودشون. بعد ما خیلی ناراحت بودیم. مسترنیک هم خودش خیلی ناراحت بوده، میاد فسقل رو میده به من و نامزدم و میگه من خیالم راحته اگه فسقل پیش تو باشه. میدونم مثل مادرش براش دلسوز هستی حالا که اون نیست، و همونطوری بهش میرسی. و بهشون هم مجوز میده که با خودشون از کشور ببرنش بیرون. دیگه اون دو تا هم فسقل رو برمیدارن و از ایران میرن و فسقل بزرگ میشه آسه آسه... بعد همین حین و وین ها خواهره یهو به خودش میاد که: وای خب الان خواهرم که مُرده و مامان غم از دست دادن اون رو داره، منم که از ایران اومدم بیرون، مامان چیکار میکنه خب؟!...

خلاصه که فک کنم واقعاً خبری هس!! خوبی بدی دیدین یا ببقشین یا فراموش کنین دیگه! (قدیمیا میگفتن هر وقت خواب ببینی مُرده اومده دنبالت، یعنی رفتنی هستی...چشمک دیگه خواهرم هم که ادامهء خوابه رو دیده، پس دیگه اساسی باید جدیش بگیرم!)

++ اضافه شد: ظهر داشتیم با خواهره خوابمون رو برا مامان اینا تعریف میکردیم، دیدم بعضی تیکه های خواب خواهره رو نصفه نوشتم: اولش خواب دیده بوده که فسقل رو برادرکوچیکه مسترنیک برداشته بوده و به زور میگفته خودم میخوام بزرگش کنم که مسترنیک از مالزی میاد و ناراحت و اینا، بچه رو ورمیداره میده به اینا! آخرشم بعد از که به نتیجه میرسه که مامان اینا تنها شدن، براشون دعوتنامه میفرسته و میبردشون پیش خودش!زبان

+ ته نوشت: من برگشتم اینجا نوشتم که هم حس نوستالوژیک خودم زنده شه، هم دوستان قدیمی رو باز یابم. ولی ظاهراً از وقتی اینجا مینویسم، همون دوستانی هم که همیشه کامنت میذاشتن، دیگه آنچنان خبری ازشون نیس. با این شرایط حس خوبی ندارم. که بیای ببینی روزی صد - صد و خورده ای بازدیدکننده داری، ولی فقط دو سه تا کامنت داری. من گزارش زندگیم رو نمیدم که ملت بیان بخونن سر از کارم در بیارن فقط که! اینجا هم جزئی از زندگیمه... اگه همین روند ادامه داشته باشه، یحتمل رمزی بنویسم. حداقل خودم بدونم کی میاد و کی میره اینجا و در چه ابعادی میتونم راحت باشم در نوشتارم...

[ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ]