| نزول سنواتِ عمر! |
| ساعت ۱٢:٢٦ ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ |
|
روزنوشت: صُب نیت فرمودیم بریم استخر، بعد یهو استخر شد بازار شام! ما هم خب کم نیاوردیم! رفتیم آب بازی! این عشقولی تنبل رو هم به زور کشوندم بردم! (بس که تنبله این بشر! من میترسم چار روز دیگه شکل صندلی بشه و خشک شه!!!). البته خب مث همیشه، بیش از یه ربع طاقت نیاورد و فیشتی رفت بیرون و لپ تاپش رو آورد و کنار استخر نشست به علم و تحقیق رسید که خدای نکرده یه دقه دنیای علم بی عشقولی نشه!!! یه دخمل فسقولِ ایرانی هم اومده بود شنا (توو استخر بچه فنقولا بود!). مامانش وایساده بود بیرون از استخر، هی بهش دست فرمون میداد!! هر چی مامانه بدبخ گلوی خودش رو ریز ریز کرد (گلو هم ریز ریز میشه؟! وا! خب لابد میشه که میگم!!)، که بچه شنا کن، یخ میزنی! بچهه گوش نمیداد! هی مامانه میگف: مامان! نیگا! خاله هم شنا میکنه! (نمُردیم و خاله هم شدیم!)، بعد بچهه عمرانه اگه تحویل میگرفت! دیگه منم دیدم نمیشه خب! رفتم که واسطه شم! از استخر این وری (آدم بزرگا!)، براش دست تکون میدادم که: شنا کن خب! یخ میشی ها! بعد دیدم کارساز نیس! براش آب پرتاب کردم! حالا بچهه هم خوشش اومده بود، هی از اون سوو برا من آب شوت میکرد! (البته با دست!!) خلاصه حالی کردیم! یه همسن و سال پیدا کرده بودم، دور هم خوش میگذش!!! حالا توو این هاگیر واگیر، من داشتم از این ور هی برا این دست تکون میدادم، بعد یه پسر بچه تپلوی پنج شش سالهء چینی هم بود، با تایر اومده بود شنا! (ببقشین! با تیوپ!!)، بعد فک کرد برا اون هستم، دیگه مگه ول کن بود!؟ هی دست تکون میداد و میگفت: هِلو! (خلاصه امروز "هِلو"م قوی شد!!!). بعد هم از اونجا که خب یه غریق نجات به خودش وصل کرده بود، یهو جهید اومد توو استخر این وری! منم نامردی نکردم، برا اینم آب پرت کردم که کمبود محبت نگیره!! اینم خوشش اومده بود، هی میومد جلو من دست می کوفوند توو آب! یا با من مسابقه شنا میذاشت! بعد خیلی باحال بود تازه! وقتی به من نمیرسید، به روی خودش نمیاورد که، وامیساد سر جاش، هی به من میگفت: کام آن! کام آن! (come on!) بعد که من میرفتم نزدیکش، دوباره هی دست می کوفوند توو آب حالا فک کن این آدم مالایی ها، مث بچه آدم یه گوشه وایساده بودن شنا مکردن (سخت نگیر! درجا میزدن!!!) عربا هم با بروبچ اومده بودن، مث بچه سنگینا داشتن شنا میکردن، (زن ها که نه! استغفرلله! توقع که نداری زن عربا با روبنده بیاان شنا که؟! خولاصه خوش گذشت...! ولی خب بس که خوش گذشته بود، وقتی اومدم خونه و ناهار پخیدم، دیگه هنوز توو جو بودم، یادم رفت زیر خورشت رو خاموش کنم، سوخت!!! عصر هم رفتیم سینما! فیلم الوین (Alvin and the chipmunks 2).
تماس های وارده از ایران:
|
| آرشیو وبلاگ |
!
باباهای محترم با فرزندانِ فسقولنگ!) بعد حالا من وایساده بودم با این بچه فسقولا، آب بازی میکردم! همه وایساده بودن نگاهی عاقل اندر خنگ به من میکردن و بسی لبخند میزدن (شاید هم توو دلشون قهقهه میزدن من چه میدونم!)! عشقولی هم از روو صندلی های اون سوو(!)، هی نشسته بود ذوق میکرد که من یه 20سالی نزول سِن فرمودم!!


!!!!!!!)
(اثراتِ وصلِ وُیسِ یاهو مسنجر!)
... (خوبه آدم نذر کنه فقط سال اول رو خودش بده و زحمت بقیه اش با بقیه باشه ها!
)
