مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

پیش نوشت: ممنون شاتل عزیز. مشکل من با کامنت گذاری کاملاً حل شدلبخند.

و اما بعد: امشب عروسی بودیم. یه عروسی ساکت و بی دردسر! دو دقه دور هم نشستیم و فامیل رو دیدیم و یه حال و احوال کردیم و میوه شیرینی و شام و السلام! نه قِری نه فِری نه هیچی! منم که خدا رو شکر با تیپ باغ رفته بودم!نیشخند (به قول خواهرم: تو خارجی هستی! کسی ازت توقع نداره! تازه هر چی ساده تر باشی بیشتر باکلاسه!!)

مرض نوشت: طبق معمول ِ دو بار ِ قبل، دوباره پاهام مور مور هستن! اینبار که یواش یواش داره تا بالاتررر هم میرسه! بار اول پاییز 91 که اومدم ایران اینطوری شده بودم. دکتر و نوار عصب و ... ولی دکتر گفت چیز خاصی نیست و دارویی نداد، فقط ورزش داد. ایران که بودم ادامه داشت، وقتی برگشتم مالزی بعد از شش هفت ماه خوب شدم. بار بعدی هم بهار 92 که اومده بودم. بازم رفتم دکتر. بازم نوار عصب. بازم گفت هیچی نیس و یه کم به مهره های گردنت ربط داره. اینبار بجز ورزش، ویتامین ای و امگا3 هم داد. بازم تا ایران بودم افاقه ای نکرد و بعد از برگشت به مالزی خوب شدم به مرور... الان از دو بار قبل گسترده تر هست فضای مور مور. یه کم که توی نت تحقیق کردم، نشونه های غلظت خون هم میتونست باشه. من ایران که میام واقعاً مقدار آب خوردنم کم میشه. گفتم تا سه روز مصرف مایعاتم رو بالا ببرم، اگه بهتر نشدم، باز برم دکتر... خیلی مسخره اس. ضربه رو حس میکنم، ولی شدتش از یه مقدار خاص که کمتر باشه برام قابل درک نیست آنچنان. دما رو خیلی خیلی دیر حس میکنم (مثلا وقتی پام جلوی بخاریه، نزدیک به سوختن که باشه شاید تازه بفهمم!!)... یه طورایی مثل زمانی هستم که آدم برا طولانی مدت توی سرما و برف بوده و بی حس شده پاهاش ولی میتونه راه بره...

اگه مُردم خدا رحمتم کنه!

+ شخصی نوشت: واقعاً سوال به جایی بود! واقعاً جملهء مرتبطی! چرا واقعاً ... خیلی دلم میخواست بهش بگم که... ولی خب هیچی نگفتم! عملاً خودم رو زدم به اون راه! و سرخوشانه حرفای دیگه ای گفتم که اونم نباید میگفتم و الان پشیمونم... کاش همچنان زبون به دهن گرفته بودم... که چی اصلاً؟ شاید باید همه چی رو برگردونم به حالت قبل، حالا نه خیلی هم قبل و دور، قبل ِ نزدیک!

بی ربط نوشت: ساعت دو نصفه شبه! دوازده و نیم نشده بود از عروسی اومدیم. ولی همچنان نشستم نیگای خودم میکنم!

[ یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ]