مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این روزا خیلی چیز میز اتفاق میفته که بنویسما، ولی یا یادم میره، یا وقت نمیشه. الانم از صبح لپ تاپ رو باز کردم که بنویسم، ولی شونصد تا کار پیش اومد که خب همش یادم رفت!زبان

دو سه روز گذشته درگیر سمنوپزون بودیم. خوش گذشت خوب بود. البته امسال یه طورای متفاوتی بود برا من. تقریباً همش توی ساختمون بودم و زیاد سر دیگ نمیرفتم. درسته کل حیاط رو چادر زده بودن و بخاری هم بود، ولی خب دما متفاوت بود و فسقل یخ میکرد. کلاً ولی دور هم بودنش خیلی خوب بود. مخصوصاً که یه تعداد از چُسان فیسان های جمع هم نبودن، بار محیط خیلی مثبت بودچشمک.


+ ماجرای جدا شدن واو. یه کم علنی تر شد. خیلی هایی که نمیدونستن متوجه شدن. ولی کماکان در پرده! هیشکی هیچی به خوده واو. نمیگفت. بعد برام جالب بود که پسرخاله بزرگه که خودشم یه بار تجربه جدایی و ازدواج مجدد داره، اومده بود برامون رفته بود منبر و یه طوری میگفت تجربهء قبلیم برام واقعاً خوب بوده و درس گرفتم و الان دارم توی زندگیم استفاده میکنم و بقیه اینطوری نیستن، که یه لحظه من فکر کردم مگه بقیه چه طوری ان یا اینا چه طور جدیدی ان؟ بعد که ادامه داد، فرمود: مثلاً من تا حالا سه بار مجردی رفتم تایلند و دوستام خیلی تعجب میکنن! ولی زنم اوکی هست و اینا... بعد بنده کلی تعجب که: خب سفر مجردی بری، تفریح مجردی بری، اصلاً به علایق شخصی برسی، مگه چه منافاتی داره با زندگی مشترک؟ اصلاً مگه بقیه ایطو نیستن؟! والا ننه بابای ما هم که مال یه نسل قبل از ما هستن هم هر کدوم به علایق شخصیشون هم جدا از زندگی مشترک میرسن. یا همین ما مثلاً... مسترنیک حداقل 4-5 کشور مختلف اروپایی و آسیایی رفته که تنها رفته و من نرفتم! عین خیالم هم نبوده. حتی همین تایلند رو که برا اینا خیلی مث که مهمه، تنهایی رفت! خب بره! مهمه مثلاً؟!... والا!... یا یه طوری میگفت که اگه یه چیزی نخوام به زنم بگم، زنم میگه هر طور راحتی و پاپیچم نمیشه که باز من مونده بودم که مگه بقیه چه طوری ان؟! خب به هر حال هر کسی چه در حیطهء کاری و چه در حیطهء روحی خودش حتی، شخصی ای هایی داره که برا خودشه فقط.

خلاصه که حرف زدن جالبی بود! فهمیدم مث که همین چیزایی که من فکر میکنم زندگی عادی هست، خیلی ها براشون خیلی مهمه...

++ این قد بدم میاد تلفن کسی رو یکی دیگه جواب بده (داشتم همزمان که این جمله رو تایپ میکردم به خواهرم هم میگفتم که زحمت میکشی لباسا رو پهن کنی؟ در نتیجه جملهء قبلی اینطوری تایپ شد: "این قد بدم میاد کسی تلفن کسی دیگه رو پهن کنه!"خنده) خلاصه داشتم عرض میکردم: گوشیم توی شارژ بود شب سمنوپزون، خودم توی یه اتاق دیگه بودم. بعد دیدم خواهرم اومده میگه راستی یکی زنگ زد به گوشیت که خاله جواب داد. مث که خودش رو معرفی کرده میم.! یعنی هنگ کردما!!! یعنی چی که گوشی من رو جواب دادین؟ کی میتونه باشه؟! کدوم میم.؟ کی؟ کِی؟ کجا؟! برا چی اصلاً کسی دیگه گوشی من رو جواب داده!؟؟؟؟؟ مگه تلفن خونه است که هر کی دلش میخواد جواب داده و فک کرده شاید با دیگری کار داشته باشن؟ خب بابا تلفن شخصیه موبایل! وقتی کسی زنگ میزنه هم صرفاً با من کار داره! با شما که کار نداره که! منم که خب در دسترس نبودم در اون لحظه. حالا چه تماسش بی پاسخ بمونه، چه شما ورداری بگی من نیستم، چه فرقی داره این دو حال؟!... از اون شب تا حالا همین طور کفری ام از دست این خالهه! اه!

+++ توی سمنوپزون بعد از چن سال عین. رو دیدم! چقد مفلوک شده بود... یادم افتاد به اون قدیما!... به این که گیتار میزد برام! (الان واقعاً دلم میخواد شکلک خنده قاقاه بزنم! چون ته دلمم یهو خندم گرفت. ولی به امروز اون که نیگا کردم، دیدم شاید همچین هم خنده دار نباشه خیلی از عشق های کوچیک دورهء نوجونی... هر چند من هیچ وقت توی فاز هیچ کدوم از این آدما نبودم...)

++++ این همه نوشتم، هنوز به چیزی که تاپیکش رو زدم نرسیدم! خداییش هم اصلاً یادم رفت بنویسمش! اومدم پست رو پابلیش کنم، نیگا کردم ببینم عنوان داره؟، که دیدم عنوان که داره هیچی، در موردش هم اصلاً ننوشتم! خخخخ...

داشتم به مامان اینا میگفتم که اون شب سمنوپزون، یه دقه که شب رفتم توی حیاط، فلانی ها هم بودن (دایی های زن داییم!)، ولی من مث بُز سرم رو انداختم پایین و سلام نکردم. اضافه کردم که: خیلی کار زشتی کردم، چون همه من رو میشناسن و یه توقع دیگه هم دارن (نمیدونم هم از کجا این قد معروف شدم!زبان ولی توی تمام فامیلای وابسته مامان باباهه، همه من رو خیلی میشناسن! کسانی که گاهاً من اصلاً نمیدونم هم کی هستن یا گاهاً اشتباه میگیرمشون با همدیگه. ولی از کوچیکی خیلی من رو میشناختن و خب مسلم هست که توقع یه سلام و احوالپرسی بیشتر از بقیه ای رو از من دارن)... خلاصه که اینو گفتم و بعدشم خندیدم گفتم حالا با خودشون میگن: اه اه چه دختر بی شعوری هست این! خواهره هم خندیده میگه: بدبخ کجای کاری؟ جدیداً که حتی من رو هم با تو اشتباه میگیرن، منم سلام نمیکنم، کارای منم پای بی شعوری تو مینویسن!خنده

[ شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ]