مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیشب زنگ زدم شرکتی که ازش اشتراک نت دارن مامان اینا، میگم من نمیتونم توی بلاگای پرشین بلاگ کامنت بذارم، میگه صبح زنگ بزن! صبحی زنگ زدم، میگه عصر زنگ بزن، ولی فکر نمیکنم مشکل از ما باشه! میگم بابا من اگه با نت گوشی برم یا با فیلترشکن، میتونم کامنت بذارم خب! میگه: به هر حال فکر نمیکنم مشکل از ما باشه!!! .... عجبببب! مشکل از شما نیست، مشکل از کیه اون وقت؟! بازم به پشتیبان دیشبی که حدس زد دی.ان.اس اشون بسته باشه! این یکی که خیلی حق به جانب هم بود!!

یعنی ایران که میای باید منتظر باشی برا هر مورد منطقی و غیرمنطقی، طرف اصلاً گوش نکنه به توجیهاتت و حرف خودش رو بزنه ها! شرووووع شد دوباره...آخ

+ داره برف میاد. برففففففففففف! بعد از چن ساله دارم بارش برف میبینم؟! ... بذا حساب کنم... آره آخرین بار سال 86 برف دیده بودم من!! یوهووو.... (ولی خداییش این قد از سرما ترسیدم فعلاً، مثل موش چسبیدم ته خونه و تکون نمیخورم! امشب هم خونه برادرشوهر کوچیکه دعوتیم، خونه اونا هم یه جای سردسیر شیراز، همش میترسم اگه اینطور ادامه پیدا کنه برف، اونجا که بریم برفگیر شیم و نتونیم برگردیم خونه. زنگول کردم به مادرشوهر که ببینم کنسل نشده باشه برنامه احیانا، ولی گفت چون عموبزرگه اینا هم هستن، کنسل نیست...


++ چند ساعت بعد نوشت: برف قطع شد. رفتیم مهمونی رو. پدرشوهر اومد دنبالم. صدبااااااار خواستم بگم اگه ماشینتون مناسب نیست دنبال من نیاید ولی خب روم نشد، مازاد بر این که فکر کردم خودشون دقت میکنن چون بچه کوچیک همرامه. (قبلش برادرشوهر کوچیکه خودش گفته بود میام دنبالت، ولی باباش زنگید و کلی نه نه که خودم میام. طوری که من فکر کردم منظورشه که برادرشوهرکوچیکه این همه راه رو نیاد و به زحمت نیفته. منم خب فقط گفتم هر طور صلاح میدونید. این بار اساسی نیت کردم اصلاً تارف این رو نزنم که بابام من رو برسونه خونه های ایناها. بابا هر کی میخواد نوه اش رو ببینه، خودشم بیاد دنبالمون. چه دلیلی داره بابای من بیفته به زحمت همش؟ طوری که دیگه فک کنن وظیفشه! بله بابای من لطف داره همیشه، حتی نمیذاره هم با تاکسی تلفنی برم، میگه برا من زشته که من باشم و تو با تاکسی بری، ولی لطف هم حدی داره. دیگه بقیه که نباید فک کنن وظیفشه و خودشون شونه خالی کنن که! والا). داشتم عرض میکردم که: پدرشوهره اومد، البته با یه ساعت هم تاخیر! ولی... بعله! ماشینش بخاری نداشت! گرچه فسقل رو پیچیده بودم توی پتو، ولی خب بچه حاضر نبود اون توو بمونه و همش عاجز بود و نق میزد. طوری که دیگه برا برگشتن روو رو گذاشتم کنار و خیلی ریلکس به برادرشوهره گفتم: اگه میشه لطفا من با ماشینی برم که سیستم گرمایشی داشته باشه! اومدنی فسقل اذیت شد... اونم زود گرفت و به پدرشوهره گفت من خودم با زن داداش یه کم حرف دارم، خودم میرسونمش...

+++ این همه اومدم پای لپ تاپ که یه چی بگم، همه چرت و پرتی گفتم جز اون! یادم هم نیس چی میخواستم بگم! باشد که رستگار شوم!

[ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ]