مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

هر چی دو دو تا کردیم، چارتا شد! این شد که نهایتاً من و فسقل پنجشنبه یعنی سر تاریخ بلیطمون اومدیم ایران! (هزینه تغییر بلیط آنچنان نبود. ولی همونطور که گفتم، مسترنیک ترجیح میداد ما دیگه نباشیم و به کاراش برسه [به به چه خانوادهء مهربونی!زبان])

پرواز اول خوب بود. مخصوصاً که از خود مبدأ با دو خانوم دیگه همسفر شدیم و با هم کارت پرواز گرفتیم که کنار هم باشیم و توی طول پرواز خیلی کمکم کردن. حتی وقتی رسیدم ایران و خواستم تاکسی بگیرم برا تغییر فرودگاه... (طبق معمول به فسقل هم جایگاه نوزاد ندادن و گفتن پر هست. ولی وقتی سوار هواپیما شدیم دیدیم اون ردیف جلو که میشه روبروی جای نوزاد یه مشت آدم بزرگ نشسته بودن. وقتی به مهماندار گفتم خب جابجا کنید که ما بتونیم از بَسینِت استفاده کنیم، گفتن دو نفرشون ویلچری هستن. (کلاً شش صندلی روبروی جای نوزاد هست) اگه قبول کنن جابجا میکنم. که وقتی باهاشون صحبت کردن، حتی اونایی هم که سالم بودن، در کمال ناباوری گفتن که حاضر نیستن جابجا شن!!! نمیدونم شاید آدما گاهی یادشون میره خودشون هم یه زمانی بچه کوچیک داشتن و سختی های مربوط به خودش... نمیدونم واقعاً. بچه تا نوزادتر هست خیلی سفر باهاش راحت تره. میخوابه راحت، کنجکاو نیست. ولی دیگه از هفت هشت ماهگی، به راحتی نمیشه توی بغل نگهش داشت. روی صندلی هم بخوابونی خب قلت میزنه و خطرناکه... ولی خب نهایتاً دیگه چون پرواز خلوت بود یه صندلی اضافه برا فسقل بهم دادن و منم کمربند مخصوص خود فسقل رو به کمرش بستم و خوابوندمش روی صندلی و خودمم دستم رو گذاشتم روی پاش. تا تکون میخورد خب خودمم میفهمیدم و مراقبش بودم. سخت بود، ولی نشدنی نبود...)

مهرآباد هم که رسیدم، همونطور که حدس میزدم دوستم نیومد. بعد که باهاش صحبت کردم گفت یادم رفته بوده و باید یادم میاوردی، ولی خب من ترجیح میدم اگه آدما برا هم مهمن، خودشون یادشون باشه. بعضی یادآوری ها بهم حس خوبی نمیده...

بگذریم...

از تاکسی که پیاده شدم دیگه فقط یه کارگر گرفتم برا حمل چیزا. واقعاً با بچه و دست تنها نمیشد. ولی خب از اونجایی که زود رسیده بودم، فقط کارگره چمدونا رو برام آورد داخل و نشستیم روی صندلی. یه ساعت بعد که گیت باز شد دیدم در کمال ناباوری کارگره خودش اومد ما رو پیدا کرد و چمدونا رو برام برد تحویل داد. واقعاً آدم بامحبتی بود. خدا خیرش بده...

پرواز به موقع پرید، ولی گفتن آسمون شیراز بارونیه. توی پرواز داخلی هم با یه مادربزرگ و یه آقای تقریباً همسن بابام همسفر بودم. با مادربزرگه زیاد حرف نمیزدیم، داشت مجله میخوند همش. ولی با اون آقای پدره، خیلی بحثای مختلف بود. اینطوری هم که از لابلای حرفاش فهمیدم، یه کله گندهء اداره دارایی و اینا بود، ولی فوق العاده انسان خاکی و یه رنگ (طوری که وقتی من خواستم بیام بشینم و فسقلک شیطونی کرد و پستونکش افتاد، اون بنده خدا با اون هیکل و هیبت، زانو زده بود روی زمین دنبال پستونک میگشت برام)

خلاصه که تا شیراز که رسیدیم اوکی بود. خلبان گفت رسیدیم روی سر شیراز و داریم ارتفاع کم میکنیم و ما فقط شنیدیم ولی همچنان گرم صحبت بودیم. که دیدم کلی طول کشید و ننشستیم. دیگه داشتم کلافه میشدم. به آقای پدره گفتم که: وای چرا نمیشینیم؟، خسته شدم من! گفت: همین الان خلبان گفت که به خاطر شرایط جوی نمیتونه بشینه که! من: جدی؟ اصلاً حواسم نبود... داشتیم اینو میگفتیم که...! بعله! یهو هواپیما یه ارتفاع خیلی زیاد رو ول شد! واقعاً ول شد پایین! چیزی شاید سه چهار برابر چاله های هوایی... نفس همه توی سینه ها حبس بود. هیشکی حتی توان جیغ کشیدن نداشت... صدای خلبان رو میشنیدم که داشت به برج مراقبت یا شایدم به ما (اون قد لحظات اضطراب انگیز بود که نمیدونم به چه زبونی بود که یعنی با برج کنترل بوده یا ما! خب با برج اگه بخواد حرف بزنه انگلیسیه!)... خلاصه که داشت میگفت دید ندارم اصلاً. همون لحظه از پنجره نیگای بیرون کردم دیدم: واااااااااای خدای من! ما وسط کوه ها گیر کردیم!! داشتم سکته میکردم! خلبان دید نداره، اینجا یه وجبی ما کوهه! توی هوا طوفان و گردبادی که پر از شن های قرمز بود جلوی چشممون بود... چی داره سرمون میاد؟ فسقل رو سفت گرفته بودم و صلوات میفرستادم فقط. داشتم سکته میکردم که یهو هواپیما با تمام قوا با دماغهه رفت بالا و دوباره اوج گرفت... حتی توان نداشتم تکون بخورم. همه همینطور بودن. هیشکی صداش در نمیومد... تکون دوم! یا بهتره بگم ول شدن دوم!!... کاملاً حس و حال اضطراب انگیر لحظه های سقوط که توی فیلما دیدیم... بیرون طوفانی، اضطراب، ترس... خم و راست شدن و بالا و پایین رفتن های یهویی هواپیما... توی همین حین یه آقایی که ردیف جلومون نشسته بود برگشت رو به ما گفت که اگه خانوم من الان اینجا بود، هواپیما رو گذاشته بود روی سرش ... که یهو همون لحظه یه ول شدن اساسیِ دیگه! طوری وحشتناک بود این تکون ها که اون بنده خدا حتی نتونست برگرده رو به عقب. همونطور سمت ما خشک شد یهو!!

آقای پدره فقط سعی میکرد ریلکس باشه و همش میخندید و به من میگفت: بابا چیزی که نیست. من هفته ای چند بار این مسیرها رو میرم. عادی هست این تکونا. نگران نباش. سقوط نمیکنیم... ولی من واقعاً داشتم سکته میکرد. من پرواز خیلی خیلی زیاد داشتم، طوری که واقعاً آمارش رو ندارم. چاله هوایی، رد و برق حین پرواز و اثرش روی پرواز، این چیزا رو خیلی تجربه کردم... ولی این بار واقعاً تجربهء شبه سقوط بود... خیلی وحشتناااااااااااک بود...

از پنجره بیرون رو نیگا میکردم، فاصلمون با زمین کم بود. تنها چیزی که توی ذهنم میگذشت این بود که اگه بیفتیم و شانس بیاریم هواپیما منفجر نشه، امکان زنده بودن وجود خواهد داشت...

توی همین فکرا بودم که یهو یه صدای خیلی مهیب با تکونای خیلی شدید شروع شد. تکونا از جنس ول شدنا نبود. آقای پدره یهو برگشت بهم گفت: دیدی میگم چیزی نیست؟ اینا داره چرخاش رو باز میکنه. این یعنی میخواد بشینه دیگه...

و نشستیم! البته نه توی باند عادی فرودگاه! یه جای ناکجا آباد! اون قد دور و برهوت که این همه که من توی فرودگاه شیراز نشستم، هیچ وقت اینجاها رو ندیده بودم... نمیدونم محل فرود اضطراری بود؟ باند قدیمی بود؟ نمیدونم... هر چی حالا!

بعدشم که دیگه در حین حرکت عادی بودیم تا برسیم به محل مورد نظر که سوار اتوبوس میشن هم باز یه ترمز اساسی همهء مسافرا رو ریخت جلوی هواپیما!!

نهایتاً که وایساد. آقای پدره گفت اگه میخوای فسقل رو بده من و وسایلت رو جمع کن. بعد هم فسقل رو سفت بغل کرد و نیگای من کرد گفت: وجداناً وحشتنااااااااااااک بود. به عمرم چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم... (اینجا بود که فهمیدم اون حرفاش حین تکونا، فقط واسه روحیه دادن به من بوده)...

فسقلم طفلک اون قد ترسیده بود که فقط چسبیده بود به من و تکون نمیخورد...

نهایتاً که زنده نشستیم. بعد که از مامان اینا پرسیدم، ظاهراً اون لحظه ها یه تگرگ خیلی وحشتناک شروع شده بوده. بعدشم که ما میشینیم که اصلاً نه روی بورد مینویسن و نه توی بلندگو اعلام میشه!!

خلاصه که رسیدیم و... همین! (اون قد این پرواز ترس و وحشت به جونم انداخته که اصلاً توان نشستن و نوشتن از روزای آخر مالزی بودن رو ندارم... بدو بدو های فوق فشرده ای بود ولی بی خیال..)

[ جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ]