مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز نوشت!: (من اینا رو دیروز نوشتم، نمیدونم چرا پابلیشش نکردم!؟)

میگما! خداییش چطوری امروز شد پنجشنبه؟! من تا دیشب ساعت یازده و نیم هم حتی فک میکردم که دیروز سه شنبه اس!! باور کن!! گاهی البته خیلی خوشال میشم که یهو می بینم هفته داره تموم میشه. ولی الان واقعاً حس خاصی ندارم و نمیدونم خوبه یا بد... کارام رو باید تموم کنم... به ایران رفتن نزدیک میشم. ایران رفتنی که این بار فقط کلی حس نامشخصه برام. حسی که نه میتونم بگم خوشحالی ِ نه ناراحتی! فقط عجیب و گنگ هست...


هنوز کلی از کارام مونده اینجا. هر چی درست میکنم رو بیشتر درست کنم برا سه چار بار مسترنیک بذارم فریز... از اون طرف چون فسقل هم هنوز یه ته مریضی ای داره و جون نگرفته، هر روز و هر وعده غذای متنوع براش درست میکنم. سابقا پیش میومد برا دو روز درست کنم، یا گاهی یه وعده سرلاک بخوره. ولی الان به سرلاک که لب نمیزنه. هر وعده هم حتماً همون موقع درست میکنم که تازه باشه. هر چند بیش از یه دو قاشقش رو نمیخوره و عموماً دور ریز میشه...

از اون طرف ته و توهای یخچال و آشپزخونه رو هم دارم نجات میدم: مثلاً خرماهایی که صدساله مونده رو حلوا درست کردم. هر چی حبوبات مونده بود پختم یا آش درست کردم و فریز کردم یا پخته با ادویه و سس و اینا گذاشتم به عنوان وعده های غذایی آتی مسترنیک! هر چی قابل پختن هم هست که میدونم مسترنیک درست نمیکنه و بخوره وقتی تنهاس (مثل خوراک زبون درست کردن مثلاً)، سعی میکنم این مدت درست کنم تا تموم شه و چیزی توی فریز یا یخچال نمونه...). یعنی اساساً شهیدم دیگه... حالت نرمال هم این قد آشپزی نمیکردم که الان و با یه بچهء مریض و خوده نیمه مریضم و این ذهن آشفته!

مازاد بر این پاسپورتمون رو هم هنوز ندادن و نمیدونم کِی به دستم میرسه. آیا تا روز پرواز پاس خواهم داشت؟!زبان

و مازادتر این که اصلاً نمیدونم برم ایران دیگه کِی میتونم برگردم آیا!؟ (البته برنگردیم هم فک کنم خوبه ها!!چشمک مسترنیک هم به کاراش میرسه و روحش شاد میشه! والا!! همین الان هم آخه همش میگه: شما برید من بچسبم به کارم! خب بچسب بابا! میریم که اساساً راحت شی ننه!زبان البته دو زار هم بهش حق میدم این مدت رو. از طرفی اوضای مالی قاطی شده، از طرفی ویزامون، از طرفی مشتری پیدا کردن برا این چیزایی که بفروشیم و تماسای مکرر. همه چی خیلی وقتش رو میگرفت و نمیشد به کاراش برسه)

+ رفتم حسابمون رو چک کردم ببینم معجزه نشده، دیدم یه کم معجزه شده! از دانشگاه پول ریخته بودن به حساب، ولی دو زار! مسیج دادم به مسترنیک که برا چی پول ریختن به حسابت؟ میگه دوستم داشتن! میگم خب چرا این قد کم دوستت داشتن؟زبان (یک دهم حقوقش رو ریخته بودن!... آخه این ماهه قرارداد قبلیش رو کنسل کرد و دیگه با دکتراش قرارداد بست. ظاهراً حقوق چند روز اول ماه که هنوز با قرارداد قبلی بوده رو حساب کردن و ریختن. آخه اینجا به خاطر عید چینی ها که هفتهء دیگه هست، حقوقا رو ده دوازده روز زودتر دادن، ولی چون مسترنیک قرارداد جدید هست، حقوق جدیدش رو دو هفته زودتر که هیچی، تازه با دو هفته تاخیر هم میدن! یعنی عملاً یک ماه دیرتر از بقیه! و الان فقط تتمهء قرارداد قبلی گیرش اومده!! اصولاً وقتی آدم گیر میکنه و پول نداره، حقوق نرمال و آن-تایم خودشم یه طوری میشه که دیرتر میرسه! آره ننه! اینطوریاس! البته فعلاً برا یکی از اقلامی که برا فروش گذاشته بودیم مشتری پیدا شده، هر چند بیست درصد زیر قیمت، ولی خب دیگه باید کنار اومد که حداقل نصف یه گره باز شه! این حل شه، نصف بدهی هامون صاف میشه. بیس سی درصدش هم با حقوق ماه آینده و ... مابقیش هم خدا کریمه...)

++ دیشب هم خواهرم کارت عروسی دخترعمهه رو برام فرستاد که به نام من هم کارت آورده بودن. خوبه... هر چند عروسیا توی خونوادهء بابا اینا بیشتر شبیه مهمونی هست تا عروسی! مردم خیلی باادب و ساکت میرن میشینن دور هم، یه میوه و شیرینی و شام میخورن و زود میرن خونشون! خیلی هنر کنن دو نفر کنار میز خودشون یه قِر هم بدن زیر 5 دقه!! ولی خب همین که دور هم باشیم خوبه... فقط امیدوارم فسقل دوباره مریض نشه که واقعاً دیگه توانِ مریض داری ندارم. امروز تازه یه نفسی دارم میکشم (بهتره امروز. التهابای پوستش رفته. فقط یه کم سرفه هاش اذیتش میکنه دیگه. فعلاً که ظهر یه وعده غذا خورد و بدک نبود. توی سوپش براش شلغم هم ریختم و خورد. یه بار دیگه هم البته همون موقع سرماخوردگیش شغلم بهش دادم و خورد... داره یواش یواش به تریپ شیطنتای خودش برمیگرده خدا رو شکر). 

+++ دستام یخ کرده
اما دل گرمم
با تو میتونم خالی شم از غم... (همچنان همون میرجلیلیِ اون روزی!)

امروز نوشت:

یکی از پسرایی که دوره لیسانس توی ایران با هم هم-دانشجویی بودیم عاشق شده بدجور! البته از ماها 4-5 سالی بزرگتر هست... هیچ وقت فک نمیکردم یه آدم 35ساله هم اینطوری عاشق شه! یه طورایی مثل یه جوون 20 سالهء کم رو!نیشخند ظاهراً روش نمیشه به طرف بگه، هی میاد توی فیس بوکش مینویسه. هر چی هم توی اد لیستش گشتم نتونستم کشف کنم که آیا طرف واقعاً توی اد لیستش هم هست یا باید علم غیب داشته باشه نسبت به حس های ایشون؟!چشمک آنچنان از مشرق تا مغرب رو هم میدوزه به هم، آدم می مونه که این میخواد قانون فلسفی براش ثابت کنه یا عاشقیش رو نشون بده!؟زبانخنده مینویسه، شرط میذاره! با خدا دعوا میکنه! شعر حافظ میذاره (شایدم فال حافظاش رو!) اصلاً یه وعضیه!! هیشکی هم جرأت نمیکنه یه کامنتی زیر متناش بذاره! (آره بابا! خیلی اساسیه!چشمک). هی یه چن بار میزنه به کله ام برم یه مسخره بازی ای در بیارم بنویسم دور هم بخندیم، میترسم یهو جوگیر شه خودکشی کنه!! خخخخ! باور کن همینطوری عاشق شده! ...

+ بی خیالِ اینا! من برم به کارام برسم که هنوز هم کلی پخت و پز دارم، هم کلی کارای خونه که قبل از رفتن باید آسه آسه تموم شه... هفتهء دیگه هم فک کنم باید از اول هفته شروع کنم به چمدون پیچیدن! با این فسقل ریزه که به آدم دو زار نفس خور نمیده، دیگه نمیشه مثل قبل نیم ساعت قبل از پرواز چمدون بست ننه!

[ جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ]