مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

بعضی وقتا انگار نمیخوام یه چیزایی رو باور کنم...

کاش باور کنم که خیلی چیزا دست من نیست.

خیلی چیزا دیگه آنچنان هم دست یافتنی یا شدنی نیست.

خیلی چیزا دیگه رفته که رفته و برگشتنی نیست...


- اینا رو نوشتم بعد پاشدم رفتم به غذا سر زدم و برگشتم. رفتم سر گوشیم داشتم عکسایی که از گروه ها دانلود شده و ندیده بودم رو نیگا میکردم که دیدم توی یه عکسی نوشته: "یادتان باشد تا زمانی که نفس میکشید برای آغازی دوباره دیر نیست!"...

جملهء امیدوارکننده ای بود. در شرایطی که حس خوبی ندارم به هیچی و درونم تهی هست، شاید نیاز بود این جمله!...

+ جاده عشقو رو به من وا کن
خواب دنیا رو غرق رویا کن
بی تو دنیا هیچه عطر تو می پیچه
وقتی بارون میگیره... (شهرام میرجلیلی/ راز خوشبختی)

++ درسته تمام اینا بار مثبت داشت، ولی همچینم خوب نیستم! گنگه همه چی، گیجم، خستم...

- لبخند میزنم و ذوق میکنم براش، برا چیزی که آرزوی خودم بود و داره دور میشه... چقد مسخره اس که باید برا چیزی ذوق کنی و ادا در بیاری که واقعاً اون قدرا خوشحالت نمیکنه. نمیدونم شاید اگه شرایط خودمم چیز دیگه ای بود، مسائل بقیه هم برام خیلی خوشحال کننده تر بود...

حس کسی رو دارم که خودش آروزی بچه داشته ولی بچه دار نمیشه و داره ذوق بچه های بقیه رو میکنه و میگه: لابد صلاحی هست که من بچه ندارم! ولی آیا واقعاً ته دلش هم به این صلاح و مصلحت راضیه؟! ... به هر حال آدم باید واقع بین باشه! تارف که نداریم با خودمون که!

میدونم خیلی چیزا بر وفق مرادمه، اینو منکر نیستم. مسئله همون چیزایی هست که بر وفق مراد آدم نیست!

بی خیال خدا! اصلاً غلط کردم! میتونست شرایط اون قد بدتر از الان باشه که حتی فرصت این رو هم نداشته باشم که فکر کنم آیا فلان لبخندم مصنوعی هست یا نه!؟ ... ولش کن اصلاً! خوبه لابد شرایط!

همچنان داره میخونه:

دستام یخ کرده
اما دل گرمم
با تو میتونم خالی شم از غم...

+++ خداییش آهنگه هم همچین چنگی به دل نزد! ظاهراً اسمش راز خوشبختی بود! ولی بیشتر حس خستگی رو بهم القا کرد!!!

- حوصله ندارم پست رو اِدیت کنم و این چرت و پرتا رو حذف کنم... همین طوری هر چی اومد و نیومد نوشتم...

++++ گیر داده میگه میام مهرآباد می بینمت. حداقل صبونه رو با هم میزنیم... میگم بابا من این بار خیلی طولانی ایرانم. فرصت هست حالا. اون موقع، کلهء صبح! این همه راه... میگه شیراز رو خب فکر نمیکنم بتونم بیام حداقل به خاطر الف، ولی مهرآباد که میتونم بیام با هم صبونه بخوریم و یه کم ببینمت که... دلم براش یه ریزه شده. یه ریزه... چقد ذوق دارم که ببینمش... هر چند یه حس گیج و منگ دارم. تهران، فرودگاه، من، ایران، یه دوست کهنه... یه حس قدیمی... یه دوستی که خیلی باهاش خاطره داری. حس میکنی یه یادگاری از دوران جونیت هست، از دوران رهاییت... دارم فکر میکنم آخرین بار کی همدیگه رو دیدیم؟! آره: بار اولی که بعد از اومدن مالزی رفته بودم ایران. 87 اومدم و سه سال بعدش بار اول رفتم ایران، سال 90. اون موقع دیدمش. در حد یه دیدار کمتر از یه ساعته... چقد دلم تنگ شده برا دوستیِ 11 سال پیش... واسه اون سن که بودیم اصلاً. بوشهر، خوابگاه، خونه دانشجویی، کنار دریا، اون شب تولدم، شیطنتای زمان دانشجویی... تلفن های وقت و بی وقت حتی نصفه شبونه دوستاش روی گوشی من!... بچه بازی، بی خیالی، سرخوشی، مخابرات! اتوبوس، شیراز، حافظیه، من و اون و یه دنیا خاطره های رنگی رنگی که دیگه هیچ کدوم نیستن. من این سر دنیا و منگ، اون اون سر ایران و گیج یه زندگیِ مبهم... چه شاد بودیم اون زمان و چه عجیبیم هر دوتامون امروز... غرق اون روزا هستم. یه عکس از اون موقعا رو که برام فرستاده نیگا میکنم، خداااای من... یه دختر شیطون و فعال و سرزندهء نوزده بیست سالهء اون روزا کجا و منِ آروم و بی تفاوتِ امروز کجا؟!... یه روز باید سر فرصت آرشیو اینجا رو زنده کنم و بشینم آرشیو اون روزا رو بخونم... خوبه که دارمشون...

دلم میخواد بهش بگم: اه دختر! خاک بر سرت! میدونی که چقد دلم برات تنگ شده؟ کاش وقتی می دیدمت یهو دوتامون پرت میشدیم توی همون یازده سال پیش و بوشهر و دوران دانشجویی و ... کلاً همون دخترای باانرژی می موندیم توی همون سالا! اونم لابد مثل همیشه بهم بگه: دیوونه! هنوز همون خل و چل قدیما هستی! ترکیدم از خنده! با تو آدم یادش میره همه چی!...

و کاش یادمون بره واقعاً همه چی...

+++++ کلاً امروز مرض دارم! داشتم آهنگ بالایی رو توی پیکوفایل دانلود میکردم که بقیه آرشیوم رو هم دیدم. شعری که خاله کوچیکه دوسال پیش بعد از فوت مادربزرگم برا تشکر از همه فامیل خوند... نشستم اون رو گوش میکنم و دلتنگ مادربزرگم میشم و زار میزنم!... امروز واقعاً من یه طوریمه! نه؟!

- فسقل ... فسقل... فسقل!... امروز دیگه نشستم پا به پاش زار زدم! زنگ زدم به مسترنیک میگم کجایی؟ بیا من مستاصلم، با حالت شاکی میگه: من تازه از میتینگ رسیدم دانشگاه. همه کارام قاطیه! میگی چیکار کنم!؟ فقط گفتم هیچی خدافظ... پای به پای فسقل زار میزنم! دارم قاطی میکنم... صورتش و گردنش التهابای قرمز ریخته بیرون و یه کم روی شکمش و پاش هم داره ایجاد میشه. هیچی نمیخوره جز یه قلپ شیر اونم گاهی! سرفه که میکنه خیلی اذیت میشه، انگاری گلوش هم ملتهبه... ولی تب نداره که این التهابا رو ربط بدم به مخملک و سرخک و اینا!... شاید به اسپری ضد پشهه حساسیت داشته... نمیدونم... فقط میدونم ناآرومه و من کار خاصی ازم بر نمیاد... تازه تونسته چن دقه بخوابه. کاش بخوابه و خوب بشه و با انرژی بیدار شه و همون دخترک خندونم بشه که وقتی بیدار میشد فقط بازی میکرد و میخندید نه مث این روزا که همش داره گریه میکنه...

+ خستم خدا... خستم...

- گوشیم رو سایلنت کردم... حوصله ندارم به هیشکی جواب بدم...

[ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ]