مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

فسقل هنوز خوب نیست. سرماخوردگیش خوب شد. ولی دو شب پیش یهو تب کرد. خیلی خیلی یهو. تا 4 صبح روی سرش کول-پد گذاشته بودم و همزمان پاشویش میکردم که تبش پایین بیاد... فرداش خوب بود، دوباره دیشب تبش اوت کرد. طوری که یک شب دیگه بردیمش دکتر و شیاف و اینا براش گذاشت... یه ساعت بعدش خوب شد. راحت هم تا صبح خوابید. ولی تب-بُری که دکتر داد رو نخورد صبح. همه رو تف کرد. منم دیدم تب نداره، اصراری نکردم که بخوره. ولی دوباره نیم ساعت بعد یهو دمای بدنش به بالای 39 رسید! دیگه به زور بهش دارو دادیم و همزمان بردمش توی وان آب ولرم تا تبش اومد پایین... و خب فعلاً دوز دارو رو سر تایم هاش حفظ کردم که تب نکنه دیگه... فقط یه نکته برام خیلی جای سواله: دکتره از طرفی میگفت هر شش ساعت یه بار بهش دارو بده، از طرفی میگفت روزی سه بار! میشه یکی بگه چطوری شش ساعتی یه بار و روزی سه بار رو تنظیم کنم؟! شایدم روز سه بار شب سه بار منظورش بوده!؟زبان... بگذریم. حس میکنم به خاطر این که زبان بلد نبود درست نمیتونست منظورش رو بفهمونه. گرچه برام خیلی خیلی خیلی عجیب بود که یه دکتر بلد نباشه انگلیزی حرف بزنه! اونم توی کشوری که مردم چندزبانه هستن!

بگذریم...


از طرفی مسائل زندگی بدجوووور به هم ریخته. بدجوووور... گاهی مثل امروز صبح حس میکنم دیگه مغزم کشش فکر کردن هم نداره حتی. طوری که یهو وسط همهء فکرا و برنامه های انجام نشده و دغدغه ها، پاشدم رفتم به خونه مرتب کردن و جارو پارو و شستن و غذا پختنِ خارج از تایم، که یه کم ذهنم منحرف شه... خداااا... خودت درستش کن... بدجور ذهنم درگیره همه چی با همه. بدجووور... از این فکر به اون فکر میپره، از این کار به اون کار! (نیست حالا جسمم هم خیلی منسجمه! والا! اون بدبخ هم داره میره مثلاً توی آشپزخونه یه لیوان آب بیاره، بین راه یه ظرف هم ور میداره، شیشه فسقل رو هم میشوره، یه چی برا شام و ناهار هم آماده میکنه، یه جارو و چار تا لباس شستن... آخرشم یادش میره داشته میرفته توی آشپزخونه چیکار!!! والا!!!)

+ بیخ از خطر گوشمون... اوه نه! خطر از بیخ گوشمون گذشت! (اینم عوارض بیست دقیقهء بامداد بیدار بودن، اونم بعد از یه هفته ده روز مریض داری و هر شب تا صبح تقریباً بیدار بودن و توی طول روز نخوابیدن!!... نپرسین الان چرا بیدارم! دارو دادم به فسقل، منتظرم ببینم دیگه تب نمیکنه که برم بخوابم؟ میترسم برم توی رختخواب، خوابم ببره و نتونم چک اش کنم...)... داشتم میگفتم: خطر از بیخ گوشمون گذشت! دیروز رفتیم برا بابا گوشی بگیریم، گشتیم و گشتیم آخرش رفتیم سراغ همون مغازه داری که قبلاً برا داداشم هم ازش گوشی خریده بودیم و خب راضی بودیم. طرف هم کلی خودش پیشنهاد و اینا، تا بالاخره یه گوشی رو بهمون انداخت(!). واقعاً هم انداخت آخه! عرض میکنم: کلی هی بالا و پایین که حافظهء داخلیش هشت هست و اِل و بل، خب ما خریدیم. توی ماشین که داشتیم برمیگشتیم، داشتم گوشی رو چک میکردم که دیدم: وا! چرا نوشته حافظهء داخلی یک و خورده ای؟... خلاصه که دور زدیم برگشتیم سراغ طرف، گیر داده بود که: بقیهء حافظه برا سیستم عامل گرفته شده! اینا نیگا گوشی خودمم شونزده هس، ولی اَوَیلبل اش شده یازده! هر چی بگو: خب داداشِ من! گوشی منم حافظه داخلیش چار هست! اگه اینطوریه که باید از قاب گوشی قرض گرفته باشه که سیستم عامل نصب کنه که!! هر گوشی ای مطابق با سیستم خودش و چیزایی که رووش نصب هست، فضای اشغال شده داره. برا یه مموری هشت که نمیان هفت تاش رو بگیرن که!!! مازاد بر این که این حتی حافظهء کل رو هم نوشته یک و خورده ای! ... گیر داده بود که: نه! مدلش اینطوریه! این مدل گوشی، مقدار اصلی رو نمینویسه!!!... خلاصه که بزن و بخور، قبول نمیکرد! تا رفتیم نمایندگی سامسونگ، براش چن تا عکس گرفتیم از صفحهء مربوطه روی گوشی های دیگه و نشون دادن توتال اِستوریج و اَوَیلبل اش! بازم میگفت نه یه گوشی مثل خودش پیدا کنین!! رفتیم مغازه های دیگه، داشتن، ولی میگفتن اگه میخواید باید بیعانه بدید که باز کنیم، وگرنه پَک رو باز نمیکنیم! و این مدل گوشی رو هم صد تا گرون تر میدادن! بعد که رفتیم بهش گفتیم، گیر داده بود که: خب صد تا بیشتر بدین، من میرم براشون گوشی با حافظه 8 میارم!!! هر چی بگو: بابا من این قد میخواستم بودجه بذارم. تو هم این گوشی رو به اسم 8 گیگ به من انداختی!! قبول نمیکرد که!!... خلاصه همچنان بعد از مقادیر زیادی بزن و بخور، که مسترنیک هم که همیشه کوتاه میاد و حتی اگه کسی نخواد سرش کلاه بذاره هم، به یه طریقی خودش به طور خودجوش سر خودش کلاه میذاره(!)، دیگه شاکی شده بود و با تَشَر بهش میگفت: ببین حاجی! پولمو بده! من اصلاً میخوام برم گوشی نمیخوام از تو بخرم! (آخه طرف گیر داده بود که: گوشی رو پس نمیگیریم. با هر چی میخواین تعویض میکنم. ما هم گفتیم بابا ما دیگه به تو اعتماد نداریم که با چیز دیگه ای توی مغازه تو تعویض کنیم خب). خلاصه که ته تهش ما پیروز شدیم و طرف رفت پول ما رو آورد. ولی بسیار بسیار جالب بود که صد تا بیشتر برامون آورد!!!!خنده ولی خب از اونجایی که ما بسیار بسیار آدم های خوبی هستیم، صادقانه اضافیش رو بهش پس دادیم و طرف ذوق مرگ شد...

بعدشم مستقیم رفتیم نمایندگی سامسونگ و یه گوشی که تازه یه هفته است تشریف آورده توی بازار رو خریدیم اومدیم...

و چه بسیار سامسونگی های مهربونی بودن: دیدیم آخه سیم کارتمون رو که انداخت روی گوشی، رفت با تلفن مغازشون بهش زنگول کرد و گفت 5 دقیقه بذارین همینطور تماس برقرار باشه. گفتیم چرا؟ روی کارتن گوشی رو نشونمون داد که نوشته بود این گوشی به سفارش جنوب شرق آسیا یعنی فلان کشورا ساخته شده و اگه میخواید در یه کشور دیگه ازش استفاده کنید، باید وقتی گوشی رو راه اندازی کردین 5 دقیقه متمادی یه تماس داشته باشین، بعد ببرین کشوری که میخواین، که کار کنه (عملاً توی این 5 دقه رجیستر میشه لابد!). چن نفر رو میشناختم که طفلیا گوشیای سفارشی این مدلی خریده بودن ولی این کار رو بهشون نگفته بود فروشنده، بعد که رفته بودن ایران گوشیاشون کار نکرده بود...

خلاصه که ایطو ننه! این بود یا شایدم هست روزگار ما! خودمون رو توی هچل میندازیم، بعد از توش در میایم! بعد میریم توی یه هچل دیگه! کلاً فعلاً بین هچل های کوچیک و بزرگ در حال دست و پا زدنیم! باشد که رستگار شویم!!!

++ کلاً از خیر گوشی خریدن برا خودمم گذشتم! تو بگو ما پول داشته باشیم دو زار خوراکی بخریم! گوشی پیشکش! والا...!! گوشی خودم خیلی هم خوب! توو سری خور! والا!!

[ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ]