مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

خب بلیط تهران شیراز هم جور شد خدا رو شکر. دیشب به یکی از دوستان که توی یکی از ایرلاین های دیگه کار میکنه البته سپردیم که اگه میتونه زحمتش رو بکشه. اینجا که صبح شد و ایران نشده بود، هنوز ذهنم درگیر بود و توی ایرلاین های دیگهء داخلی دنبال پرواز گشتم. دیدم آتا جا میده برا شش صبح. ولی خب برا منی که حدود 4 میرسم ایران، شش یه کم ریسک هست برا تعویض فرودگاه... خلاصه که هی صبر کردیم ایران صبح بشه زنگول کنم ببینم اون دوستمون چیکار کرده که ... بالاخره صبح شد و خواهرم استعلام کرد و گفت با ایران ایر بلیط گرفته برا پرواز داخلیمون. هفت و بیس دقه... ممنانیم!

مث که اساساً دارم میرم ایران و خودم خبر ندارم! نه؟! ... البته یه کم سعی کردم باورم بشه و پاشم بعضی کارا رو بکنم که دقه آخر بدو بدو نداشته باشم.

ولی این مریضی فسقل بدجور انرژیم رو سوزونده این روزا... دیشب هم تا صبح تب داشت. سی و نُه و نیم!!!... مسترنیک هم که خدا زیادش کنه! مث بنز خوابید!! من واقعاً هنوز نفهمیدم این مردها چطوری حس پدرانه میکنن؟ اصلاً حس میکنن؟؟!!! جالبه که بهش عارض هم که میشم، شاکی میشه که چرا اعتراض میکنی! من با بچه بازی میکنم که!!!!خنده (الان دقیقاً میفهمم چرا وقتی فسقل به دنیا اومد و اینجا حق انتخاب داشتیم که فامیلی مادر رو رووش بذاریم یا پدر رو، مسترنیک اصرار داشت که: خب من که کلاً حضانت بچه رو به خودت دادم (منظورش کلامی هست!)، میخوای فامیلی خودت رو هم رووش بذار!!خنده این بشر کلاً فک میکنه بچه فقط مال منه!! من میگم کلاً زندگی ما به زندگی نبُرده، هی میگین چرا؟! بیا اینم حتی بچه دار شدنمون!خنده)

الانم پاشم برم برا بابام گوشی بخرم که این مدت که هستم بتونم تستش کنم. اول میخواستم سفارش نتی بدم، بعد پشیمون شدم. گفتم میرم از نزدیک نیگا میکنم...

[ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ]