مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

سه شبه عملاً و رسماً نخوابیدم! صبح تا شبا رو هم که تنهام اکثرا و باز نمیشه بخوابم! شانس ما دو روز از این چار روز که فسقل مریض هست هم کار مسترنیک طوری بود که شب ساعت 8 میومد خونه!...


من کلاً با دکتر بردن فسقل مخالف بودم. فسقل تب نداره. اسهال هم نداره. یه کم گلوش متورم هست که باعث سرفه میشه. سرفه مکررش هم شب اول و فردا صبحش باعث شد بالا بیاره. زمان های دیگه این سرفش هست که عاجزش میکنه و اساساً به گریه میندازدش و ناآرومش میکنه. بر اساس تجربه ای که از دکتر بردن چنین حالتایی برا بچه داشتن دوستان، دیدم فقط داروهای خواب آور میده دکتر! منم نمیخوام الکی دارو بکنم توی شکم بچه! ترجیح میدم تا جایی که بهش آسیبی نمیرسه، سیستم ایمنیش خودش قوی بشه (مث اوایل که تا یه کم بچه شکمش سفت میشد و میومد به خودش بپیچه، از همه جا نسخه صادر میشد که: روغن بادوم بده، روغن زیتون بده، گریپ میکسچر بده! در صورتی که من ترجیح میدادم ماساژش بدم و به بدنش فرصت بدم که روده هاش رو قوی کنه. و خدا رو شکر اینطور هم شد به مرور و الان با این که سن کمی هم غذا خوردن رو شروع کرد، بدنش راحت تر کنار میاد با ترکیبات غذایی جدید).

خلاصه که الان هم کما فی السابق همون ننه با همون اعتقادات هستم! درسته که دلم ریش ریش میشه از اذیت شدن بچم، ولی دلیلی هم نمی بینم هول بشم و دست و پام رو گم کنم و بچه ای که آنچنان مشکل خاصی نداره رو بسپارم به دکترا! همونطور که برا خودمم همینطورم...

این مدت هم سعی کردم با درمان خونگی باهاش کنار بیام. نشاسته و بادوم و به دانه و سوپ و پوره میوه و آب گرم و آبلیمو با شکر (به بچه عسل نمیشه داد مث که) و اینجور چیزا. و خب اثراتش هم مشخص بود تقریبا. حتی شب ها نیم ساعتی یه بار یه چی میذاشتم دهنش که گلوش خشک نشه که سرفش بدتر شه.

ولی مسلماً عصر به بعد ناآرومیش بیشتره یه بیمار. دیشب دیگه مسترنیک دلش نیومد، گفت پاشو ببریمش دکتر. گفتم گرچه نظر من این نیست، ولی اوکی. میریم که بعد نگید من زن باباش بودم!

رفتن بیرون همانا و یهو فسقل خانم شیطون بشه و نطقش گل کردن هم همان! طوری که گفتیم مث که ایشون بیرون رفتن خون اش کم شده بوده!زبان. البته بازم رفتیم کلینیکی که نزدیک خونمون بود. ولی گفتن متخصص اطفال نداریم، ولی دکتر ویزیت میکنه ولی اگه دارو بده، برا نوزاد این قدری ما داروهاش رو نداریم باید برید جای دیگه بگیرید! ما هم گفتیم خب چه کاریه؟ میریم یه جا که داروهاش رو هم خودشون داشته باشن! و رفتیم که بریم یه جای دیگه، پشیمون شدیم! گفتیم الان که شلوغه. فسقل هم که شارژه. میریم توی پاساژا یه دور میزنیم، اگه تا دو سه ساعت دیگه باز حالش بد شد، میریم بیمارستان...

و اینگونه شد که مادر و پدر سرخوش، بچه مریض رو ورداشتن رفتن تفریح! : رفتیم و گشتیم و فسقل خانم هم کلی برا خودش حال کرد! یه داروخانه هم رفتیم که یه لوسیون ضد پشه براش بگیرم، یه قرص گیاهی برا سرماخوردگی هم براش داشتن و گرفتم و اومدیم خونه.

تا اینجا خیلی عالی بود! فسقل خسته هم شده بود راحت خوابید. منم با خیال راحت داشتم به کارام میرسیدم که... بعله! ساعت دوازده فسقل پاشد و دیگه خونه رو گذاشت روی سرش! نشاسته بده، اون قرصه، شیر، بازی، هیچی... طفلک مسترنیک هم هزارتا کار داشت، این رو بغل کرد و نشست به کاراش رسید. منم که دو شب بود نخوابیده بودم، یه ربع خوابیدم ولی دیدم نمیشه. پاشدم اومدم پیششون... نهایتاً بابای بچه دو خوابید، چون امروز هم کلی کار داشت و من تا سه اینا فک کنم بیدار بودم تا بالاخره فسقل خوابید و البته موند روی تخت ما! حالا هم که اومدم بخوابم جام نبود! حتی به پهلو هم که خوابیده بودم، نصفیم از تخت بیرون مونده بود!!!

تا شش و نیم به نسبت خوب خوابید. بعدش دوباره روز از نو شد! و من با چشمایی خوااااب پامیشدم بچه بغل میکردم و لالایی میخوندم و گاهی خودم بینش خوابم میبرد!...

تا بالاخره مسترنیک هم پاشد و صبونه ای دادم به اون و راهیش کردم و دوباره پا به پای فسقل... صبح باز نشاسته که خورد بهتر شد. پوره میوه که خورد بهتر شد... الان خوابیده. ولی هنوز شیرش رو به سختی میگیره. امیدوارم بیدار که بشه بهتر شده باشه...

+ حالا توی این هیری ویری، صبح جوگیر شدم واسادم خونه جارو کردن! دارم از خستگی و خواب می میرما! ولی جوگیری ول کن نیس! وجداناً نمیشد. سه چار روز بود جارو نکرده بودم. خیلی خونه گند شده بود. این بشر هم فین فینی و مریض! دیگه خونمون خیلی شکل مزخرفی گرفته بود!! همه جا رو تمیز کردم و جمع و جور کردم. از طرفی هم دیشب از این پرتقال ریزه تزئینیا خریدیم (کامکوات) که دیدم دوست ندارم! صبح واسادم اونم مربا کردم بین کارا! (تا ظرفا رو میشستم، تخلی اونا رو هم گرفتم و شیره شکر درست کردم و تا به فسقل غذا میدادم اونا رو ریختم توی شهد و قل قل کردن و مربا شدن!!!)

یعنی خدایی از خودم جوگیرتر خودم!! دیده بودی کسی اینطوری بچش مریض باشه و در حال بدو بدو، که حتی وقت نکنه غذا بخوره، به جای غذا یه موز بخوره ولی در ازاش واسه مربا درست کنه و جارو کنه؟! خیلی نوبرم به خدا...

امشبم باز مسترنیک هشت به بعد میاد... تازه دو و نیم هست. خدا بخیر کنه این شش ساعت مابقی با مریضچه خانوم رو!... کاش برم یه چرت بزنم که انرژی داشته باشم. باور کن من تا چشمم بیاد به هم، این بشر یادش میاد بیدار شه!!...

[ جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ]