مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

احساس تراکتوری رو دارم که به هِلنگ هلونگ افتاده! از صبح ساعت هشت یه بند روی پا بودم. این اینترنتی های لامصب هم قرار بود ساعت 10 بیان برا نصب اینترنت جدیده، هنوز نیومدن (دوازده و نیم هس!)

نمیدونم حالا چرا این قد ضعف کردم... لِه هستما، لِه لِه... مثل کسی که حداقل یه ساعت بی وقفه و با سرعت زیاد دویده!

باید پاشم برم برا فسقل هم ناهار درس کنم. هیچ ایده ای هم ندارم... هـــعی... کاش اینا نمیخواستن برا نت بیان، تا فسقل خوابه منم میرفتم میخوابیدم!


+ بعضی از آدما واقعاً ملاحظه گر نیستن. واقعاً نمیتونم بفهمم به چه بهایی حاضرن یه قرون دو زار بیشتر جمع کنن؟؟ حالا این که میخوان خودشون با خودشون چه برخوردی داشته باشن و چطور زندگی کنن رو من کاری ندارم. خوده من معتقدم هر چند یه جایی به طور موقت هم باشم، ولی به هر حال برهه ای از زندگیمه و باید طوری زندگی کنم که ازش لذت ببرم. گرچه خیلی اعتقادا برام خیلی عجیبه، ولی خب نهایتاً کاری بهشون ندارم مادامی که به خودم برنمیگرده...

ولی وجداناً موندم توی کف این مدل افراد که: وقتی داریم براش این قد با تمام قوا انرژی میذاریم، این قد طرف میتونه روی ما حساب کنه که حتی کارت حساب و رمز و یوزر و پسورد اینترنتیش رو هم به ما داده، این قد حتی به ما نیاز داره که زمانی که نیست حتی فلان کارا رو براش بکنیم و با این که ممکنه به ضرر خودمون تموم بشه ولی میگیم باشه، چرا حالا که چیزی خواستیم ازش بخریم این قدددد کم مرامی کرده؟؟ آدم بخواد به غریبه بفروشه حسابش یه چی دیگه اس. حتی به آشنای معمولی هم بازم میشه یه توجیه بیاری. ولی به مایی که اینطور بودیم و هستیم براشون؟! با ما دیگه چرا؟! خوبه که خودش هم آدم فنی هست و اظهار میکنه حتی مدتی کار فنی میکرده. پس نمیتونیم بگیم خبر نداشته وسیلش چه مشکلاتی داره! برادره من! وقتی کسی این قد بهت اعتماد میکنه و میگه چشم بسته خریدارم اگه تو میگی اوکی هست، خب یه کلام میگفتی به این دوستِ احمقیت که داره این طوری از جون و دل و اعتبارش برات مایه میذاره توی زمینه های دیگه و در کنارش این قد ساده لوحانه بهت اعتماد کرده... شاید فوقش میگفت نمیخوام یا حداقل با دونستنِ مشکلات جنس رو برمیداشت. نه که فقط یه ریز بگی: هیچ سرویسی نمیخوادا! مگه شما چقد دیگه میخواین اینجا باشین؟ استفاده کن برو فقط!!!...

طوری فشار روانی داشت این برخوردِ دوست تازه در رفته(!)، که مسترنیک بدبخ دو روز سردرد گرفت از فکر کلاهی که سرش رفته!

البته به قول مامان، نمیشه هم همیشه حق رو داد به خودمون، ما هم با این که دوستمون بود، نباید اینطور اعتماد میکردیم. ولی... چی بگم از مسترنیک؟ نمیشناسیدش؟ اگه شرایط برعکس این بود، هر عیب و ایرادی که خریدار هم نمیبینه رو خودش به طرف میگه و همیشه حس میکنه بقیه هم همینطور صادق هستن! و جالبه که هر باری که سرش میاد هم براش درس عبرت نمیشه. باز به نفر بعدی که میرسه میگه: نمیشه که حساب اشتباه یکی دیگه رو پای این بذارم که!!!

++ و اینگونه است که فعلاً فکر گوشی پرید! خدا رو شکر از آسمون خرده خرج میباره!

+++ نمیدونم چرا این قد با تلفن زدن مشکل دارم! بالاخره دیروز غولش رو شکستیم و به این دوتا مادر پدر جدید فامیل و مادربزرگ پدربزرگا هم زنگول کردیم و از شرش خلاص شدیم! هر چند هیچ کدوم از این دو نفر به ما زنگ نزده بودن. حتی یکیشون که وقتی ایران بودم دیدنیم هم نیومد! ولی خب به خاطر مادر پدراشون که محبت داشتن. بازم گرچه که یکی از اینا (خانواده داییه) توی وایبر زنگ زده بودن بهمون! نمیدونم چرا من این قد با تماس رسمی با وایبر مشکل دارم! بابا یعنی طرف این قد برات ارزش نداره که یه قرون خرجش کنی و تماس عادی بگیری؟ حالا تریپ دوستانه باشین یا مثل من و مامان اینا که روزی نود ساعت میخوایم حرف بزنیم، خب این برنامه ها اوکی. ولی برا حتی یه تبریک این قد ارزش نداره دو زار هزینه کنی؟!... دیروز با این که دیدم همشون تقریباً توی وایبر آنلاین هستن، ولی با تلفن عادی به همشون زنگول کردیم. خب به هر کی زنگ میزدیم هم حداقل 4 نفر بودن که تبریک بگیرم (مادر و پدر بچه، مادربزرگ و پدربزرگ که میشدن دایی و زندایی یا عمو و زن عموم). ولی مگه چقد میشد؟ سر جمع سه دلار (ده یازده رینگیت) هم نشد...

+++ شدیداً "نگارا"ی سالار عقیلی!... مثل قدیما: افتادم توی لوپ!

[ دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ]