مالزی نشین 1 !

ادامهء این وبلاگ به مالزی نشین 2 منتقل شد...

 
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳
خب آپدیت می‌کنم... این که غصه نداره! هِی نشستن واسه من عزا گرفتن که چی مثلاً؟!
 
دیروز خلاصه دستمان شکست!!!
من نمی‌فهمم این آدمای سازمان سنجش، حس نمی‌کنن آدمیزادای بیچاره‌ای که میخوان انتخاب رشته کنن، مُرده میشن یه موقع؟؟ (خب لابد فک نمیکنن دیگه!). دیروز بس که این خونه‌ها رُ پُر کردم، دستام دیوونه شدن دیگه! دیگه.. همین دیگه!
 
علف زیر پای آدم علاف!!
حالا همه اینا یه طرف، علف سبز شدن زیر پاهام هم یه طرف! هی حالا بگید آدم باید آن‌تایم باشه! که چی مثلاً؟ که خیابونا چمن‌کاری شه؟؟؟ (خب از علفای زیر پاها دیگه!).
دیروز عصر خب رفتم این فرم انتخاب رشته‌ی کذایی را پُستش کنم دیگه! بعدش قرار بود ساعت هفت برم پارک. خب من هم بس که آن‌تایم تشریف دارم، با هوار تا زور و زحمت، خودمو ساعت هفت و نیم رسوندم پارک. ولی... حالا بشین کِی نشین! همین طوری بس که چشام به ماشینا بود که: حالا بروبچ میان، دو دقیقه دیگه میان، چشام دیگه کور شد و از همینا دیگه! حالا این آدمای مهربون کِی اومدن...!!؟ ساعت یه ربع به نُه!!! هِی حالا بگو آن‌تایم باش تا بزرگ شوی!!
تازه در این مدت، دو سه تا دخمر کوچکولو هم فک کرده بودن من از این آدم فلک‌زده‌ها هستم که مامانش کتکش زده گفته بپر از خونه بیرون که دیگه چش دیدنتو ندارم(!)، اومدن که مثلاً باهام دوست شن و بهم دلداری بدن!! یکیشون که به اصطلاح خانوم بزرگشون بود، فک نکنم بیشتر از نُه سال نداشت. ولی چنان آرایشی فرمودیده بود که نگوووو. ما با این سن‌امون که به بیانی میشه نوزده عدد، هنوز همچین نمی‌کنیم به جون شما. ولی خب... . اومدن جلو عرض نمودن که: ما توی این پارک با همه آدما دوست شدیم، میخوایم با تو هم دوست شیم. بنده هم که شدیداً در حال هنگ به سر می‌بردم و از شدت ذوق، کلمه‌ها رُ یادم رفته بود، فقط با هوار تا کلنجار رفتن با خودم، تونستم بگم: اِ ؟ چه خوب!! بعدش مثلاً اومدن حرف بزنن! یکیشون گفت: خب دیگه ما باید بریم بخوابیم! (ساعت هفت و چهل و پنج؟؟؟). بعد اون یکی به من گفت: اصلاً تو بگو (حالا انگاری من مامانش بودم!!)، الآن موقع خوابه؟ من هم که هنوز آنتن نمیدادم، فقط تونستم بگم: نه... حالا؟؟؟؟ دخمر ریزهه، بیچاره کشفیده بود که من همچینی یه کوچمولو قاطی پاتی کردم همه چیزا رُ ... آخر سر فقط با یه ناز ویجه() گفت: خب پس ما بریم عصرونه بخوریم! (نوش جان!!)
تازه یه چند تا پسر قند عسل هم تشریف آوردن که با هاپوی پشمالوشون مثلاً بنده را بترسونن. ولی نی‌می‌دونستن که بنده از اونا زرنگ‌تر تشریف دارم و هر چی هم از هر چی بترسم، به روی خودم نمیارم که خدای نکرده یه موقع کم نیارم. این هاپو سیفیدشون را آوردن جلوی پای من و محکم کوبوندن به پام. من هم فقط گفتم: آخی...نازی گوگوری!!! اونا هم که به شدت ضایع شده بودن: فقط به هم گفتن: آخ.. ضایع شدیم! بزن بریم!!!
بعد که بچه‌ها اومدن، همین‌طوری نشسته بودیم و وراجی می‌کردیم که یهو یه پسره، (انگاری که دزد گرفته باشه)، یهو زد به ونوس که: سلام! پیدات کردم! ما هم، انگاری این خنگا داشتیم نگاش می‌کردیم که چی شده مثلاً؟ یهو خودش دوباره گفت: اِ، ببقشید (=ببخشید) با خواهرم اشتب گرفتم. و به ناگه از جانب بروبچ، فقط خنده بود که شلیک شد!! حیوونی پسره. نفهمیدیم چه طوری غیب شد!!
شب هم که با اجازتون یه به جای آب، کُپه خاک میل نمودیم!!! با کمال تشنگی تشریف آوردم توی اتاقم و دیدم یه لیوان آب روی میز هست. (جِداً نمیدونم از چه موقع تا حالا این روی میز بوده. هر چی بوده، از سه چهار روز بیشتره!!!). بعدش تا این آب گوارا را نوشیدیم، فقط کشف شد که: به جای آب، یه گولّه خاک میل شده!! به لیوان یه نگاه کردم، توش پر از گرد و خاک بود... ! خلاصه نوش جانم دیگه!!
 
دزد خمیردندون!
من نی‌می‌فهمم چرا توی خونه ما قحطیه خمیردندونه! (بعد میگن چرا آدم با صابون مسواک میزنه!!!). این بی‌انصافا خمیردندونا رُ احتکار می‌کنن!! آخه هر چی یادم میاد، هر چی با بابا میریم بیرون، هوارتا خمیردندون می‌خریم. ولی... هیچ وقت خمیردندون نداریم!!! فقط دو جا خمیردندون کشف میشه: توی کمد نادی. کنار مسواک مامان (البته اگه خودِ‌ مسواکه را بشه پیدا کرد!). منم که خب نامردی نمی‌کنم، هر وقت نادی خوابه، میرم سر کمدش و خمیردندون دزدی میکنم!! (نمیدونی چه حالی میده آدم دندوناشو با خمیردندون دزدی بشوره!!!)
 
بچه! چقد بگم فوضول نباش!!؟؟
مث همیشه، دیروز هم فوضولی‌ام گُل کرد. خیلی می‌گفتن رتبه سولماز عالی شده. و از اون‌جایی که خیلی مشکوک بودم، حاضر بودم همه شماره‌داوطلبی‌ها را بزنم، تا رتبه‌اش را کشف کنم!! حوزه‌ی امتحانیش را می‌دونستم. ولی از شانس من، توی اون حوزههه، چهارصد تا آدمیزاد بود. ولی خب، وقتی فوضولی اکتیو شه، دیگه یکی با چهارصدتا فرقی نداره... شروع کردم، 1.. 2... 3... 4... ، هشتاد تا شماره داوطلبی چک کردم، که رسیدم به سولماز!!
چرا دوروغ میگید آخه؟؟ کی گفته رتبه سولماز خوب شده؟؟؟ اِی آدمای ...!! خودم دیدم. اصلاً هم رتبه‌اش خوب نبود. هر چی خودم می‌تونستم بزنم، اونم می‌تونست بزنه. (خداییش این بچهه که همه می‌گفتن دیگه قراره بشه پروفسور بالتازار(!)، این رتبهه را آورده؟؟)
البته زیاد نگران نباشید. نتیجه این فوضولی را، شب نشده دیدم. این آدمِ نُنُر (!؟)، رفته بود رتبه من را دیده بود()!!! اِی خدا... حیف من...! چقد من بچه خوبی‌ام!! حق‌اش فقط یه قهر جانانه بود!!! ولی... حیف که من بچه‌ی خوبی‌ام!!
 
دیگه همین خب. حالا جِداً، به نوشتن این جفنگیات می‌گن آپدیت؟؟؟ خودمونیم... راست بگوو!! کی بیکاره بشینه اینا رُ بخونه!!؟؟