مالزی نشین 1 !

ادامهء این وبلاگ به مالزی نشین 2 منتقل شد...

 
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳
بس که هر روز ازم پرسیدن که چرا میای آپدیت، دیگه خودمم انگیزه واسه آپدیت این‌جا و یا حتی نوشتن را از دست دادم به کل! جِداً چه انگیزه‌ای؟؟؟
 
دیروز تا حالا، شدیداً اسیر انتخاب رشته‌ام. هر کی ندونه میگه حالا چه رتبه‌ای داره این!!!؟ ولی نه... من بازم امیدوارم! (چه بچه‌ی خوبی!)
 
امروز صُب!
بازم نصب مجدد ویندوز! مث این که این کامپیوتره اگه دو روز ویندوزش عوض نشه، خودش هم نمیتونه زندگی کنه ها!!!
 
بازم ارکستر، بازم اردلان!
مستحضر گشتیم که ارکستر این عروسی هم(عروسی پریسا دیگه!)، بازم اردلان و گروهش هستن! فک کنم دیگه تک تک افراد فامیل را می‌شناسه این اردلان! هر چی یادم میاد، ارکستر، اردلان بوده. عروسی الناز، امیر، نیلوفر، نکیسا، نامزدی پریسا، (عروسی زهرا و مهران؟). فک کنم باهاش قرارداد بستن!
ولی خداییش، خیلی باحال بیریک می‌رقصه!! (تا حالا دیده بودید ارکستر برقصه؟؟) خب ایشون زیادی صمیمی شدن، و بیشتر هم جَو زده شدن، تشریف آوردن وسط دیگه!!
 
دیشب!
دیشب از ساعت هشت تا یازده، خونه عمو مجتبی بودیم! کم کم داشتم بالا میاوردم دیگه!!!! توی خونه خودمون هم این قد نمی‌شینیم که اون‌جا نشستیم!!
 
دیگه از این کلاس گذاشتن‌های زیادی شیوا (دخترعموم) داره حالم به هم میخوره. از بداخلاقی‌اش هم که دیگه نگوووو (آخه آدم عاقل! آدم جلوی مهمونا، با مامانش دعوا میکنه؟؟ حالا گیرم که مقوای نقاشی‌ات هم یه کوچولو لِه شده باشه. این همه نُنُر بازی داره؟؟ اَه که من چقد از این بچه لوسا که بلد نیستن آبروداری کنن، بدم میاد!).
 
یه سخن:
بیشتر فک کن. هیچ وقت واسه پشیمون شدن دیر نیست... . با خودت که تعارف نداری. داری؟
راست گفتن آدما... چه قد زود خاطره‌ها فراموش میشن. حتی اگه اون فرد، عزیزترین‌ات باشه...
 
برگی از دفتر خاطرات...
امروز صُب، بالاخره جرات اینو پیدا کردم که دفتر خاطراتم را بازخونی کنم... خاطرات...
به چشمانت بیاموز، هنوز برای عاشقی کوچک‌اند... (14/11/1381)