مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

وقتی به این روزای خودم نیگا میکنم، می بینم خیلی تراکتور شدم! این حس مخصوصاً وقتی بیشتر بهم دست میده که مثلاً نصف کارا رو مسترنیک هم پا به پام بوده، ولی وسطش یهو آف شده! ولی من همچنان "باید" زنده باشم!


فور اگزمپل: امروز که مثلاً تعطیل بوده، خب صبح پاشدم صبونه آماده کردم که با خانیفاده صبونه بخوریم یعنی(!)، بعد مسترنیک میخواست ماشین بشوره توی حیاط، دیگه ما هم گفتیم میریم پیاده روی (روزایی که اون هستش می مونم خونه و پیاده روی نمیرم). خلاصه رفتیم با هم پایین. اون شروع کرد به ماشین شستن و من فسقل هم بیس دقیقه ای پیاده روی سریع کردیم. بعد که برگشتیم پیش مسترنیک، دیدم خیلی داره آسه آسه پیش میره کارش. گفتم بده من هم میشورم. خلاصه به همین نوم و نشون، 45 دقه واسادم به ماشین شستن و خب مسترنیک هم یه قسمتای دیگه رو میشست یا آب میریخت... بعد تا اون داخل ماشینم دستمال بکشه، من اومدم بالا که آماده شیم بریم بیرون. اومدن بالا یعنی چی؟ بعله: فسقل نیاز به پا شستن داره! بعد غذا! بعد هم خسته اس، بغل کنم بخوابه!!! و خوابید البته...

از اون طرف واسه مسترنیک یه شربت آماده کردم گذاشتم فریز. بعد بدو بدو لباسای دو سری اخیر لباسشویی رو تا کردم که حداقل اگه یه لباس میخوایم پیدا بشه از توشزبان! و همهء اینا در شرایطی هست که من فقط رسیدم جوراب و شلوارم که موقع ماشین شستن خیس شده بوده رو عوض کنم و هنوز هیچ دوشی هم نگرفتم. دیگه مسترنیک اومده فقط میگه: بدو! امروز شنبه است شرکت اینترنتمون و تعمیرگاه نصفه روز بیشتر نیس (میخواستیم اول بریم نتمون رو کنسل کنیم، بعدشم ماشین رو ببریم سرویس). دیگه بدو بدو فقط به اندازه وقتی که میخواستم لباس عوض کنم، یه دوش هم گرفتم بینش و ... مسترنیگ گفت میرم پایین بیا! بهش میگم خب قرارداد اینترنت رو ببر برا کنسلی شاید نیاز شه؟ میگه من توی این مدارک نمیتونم پیدا کنم! خودت پیدا کن! دیگه بدو بدو مدرک پیدا کردم و خواستم برم که... بعله! فسقل بیدار شد و همزمان دیدم باز کار خرابی کرده و نیاز به شستشو داره!! دیگه همزمان که مسترنیک زنگیده که کوشی پس؟، هم به اون جواب دادم، هم فسقل رو شستم و لباسش رو عوض کردم و جهیدم پایین! (تمام این کارا در حد فاصل یه ساعت انجام شده که من از پیاده روی و ماشین شستن رسیدم خونه تا دوباره رفتم بیرون!)

خلاصه با هم رفتیم اول دنبال کار نت که خب بعد از نزدیک دو ساعت علافی، قرار شد تکنیکال-مَن بفرستن! (میخوایم از یه شرکت دیگه نت بگیریم، گفتیم از شما ناراضی هستیم!). توی این دو ساعت هم، نزدیک سه چارم زمانش فسقل خانم دست من بوده و داشتم باهاش بازی میکردم که این قد جیغ نکشه! (اونجا فضا بزرگ بود و همه جا هم سرامیک و سنگ، صداش می پیچید وقتی بلند حرف میزد. خوشش اومده بود هی جیغ میکشید یا بلند داد میزد!خنده حالا بچهء شش ماهه رو چه به این قرتی بازیا رو والا اگه شما فهمیدین به منم بگین!خنده)

حالا جالبه که اونجا که بودیم، یه بیس دقیقه ایش رو، مسترنیک دیگه خیلی خسته بود، روی یکی از مبلا لم داد و چرت زد (میخوام از بُعد خستگی مقایسه کنم فعالیت های دوتامون رو!چشمک)

خلاصه بعدش رفتیم یه ناهاری زدیم وسط راه و رفتیم سمت تعمیرگاه ماشین. اونجا هم که خب فقط دوتامون واساده بودیم! نه اون کاری میکرد نه من!

بعدشم برگشتیم و ... هنوز نرسیده اون رفت خوابید. و من؟ بعله! طبق معمول فسقل خانم نیاز به شستن داره! بدو بشور و عوض کن، همزمان چایی درست کن! ظرفا رو بشور و یه غذا واسه فسقل درست کن و ... تا بیام بشینم، با خواهره هم حرف میزدم و گاهاً ویدئوی فسقل رو میدادم. دیگه مسترنیک پاشد یه چایی زدیم با هم و بعدش من رفتم غذای فسقل رو میکس کردم و همزمان ظرفایی که تازه کثیف شده بود هم شستم و یه ذرت مکزیکی هم برا مسترنیک آوردم و اومدم نشستم به فسقل غذا دادم. تازه بعدش یادم اومد هنوز خودم حتی دستشویی هم نرفتم از صبح تا حالا!

بعد از غذا دادن به فسقل بازم شستن و پوشک عوض کردن! بعدشم رفتم توی آشپزخونه به جمع و جور کردن و شستن ظرفا باز...

توی این فاصله هم مسترنیک اتاق خودشو مرتب میکرد و فسقل هم خسته شده بود، گرفتش توی بغل و خوابوندش.

بعدش باز خستش شد، اتاقش رو تموم کرد و اومد ولو شد کف هال!

دیگه خندم گرفته بود. بهش گفتم: ببین! صبح تا حالا من و تو مثل هم کار کردیم حتی اگه تو کمتر از من فعالیت نداشته بوده باشی (غذا پختن و غذا دادن به فسقل، شستنش... اینا واقعاً انرژی میگیره. حالا بماند دو دقه یه ذرت مکزیکی درست کردن و ظرف شستن و آشپزخونه مرتب کردن و شام و ...). بعد چطوریاس که تو با چن بار استراحت کوتاه، هنوز لِه هستی و من...؟

این وسط یهو حساب کتابای خونه، نقل و انتقالات پولی و اینا هم انجام میشه (این کارا درسته نیرو نمیخواد، ولی خب تمرکز میخواد!)

خودم خندم میگیره! یادم افتاد به مامانم: واقعاً هیچ وقت تصوری نداشتم که مامان میتونه خسته هم بشه یا مریض هم بشه! توقع داشتم همیشه فول انرژی و سالم باشه، فک کنم اونم از خودش همین توقع رو داشت. چون حتی مریض هم که میشد، باز بدو بدو هاش قطع نمیشد و نمیشه...

انگاری آدم مادر که میشه، از اون آدم قبلیه فاصله میگیره. اصلاً انگاری دیگه جزء موجودات عادی نیست! به خودش اجازه خسته شدن نمیده، اجازه مریض شدن، اجازه هیچی! هر طوریش که باشه، باید فول تایم پُر انرژی باشه... و جالبه که حتی اگه شب قبلش سه بار هم از خوابِ شش ساعتت بیدار شده باشی برا شیر دادن به بچه، بازم انرژیه تا شب بعد یه سره هستش! (شایدم میخوای که باشدش و اونم خجالت میکشه که همکاری نکنه!)

جالبیش اینجاس که یکی مثل من، این وسط تلاش میکنه نیازها یا علایق خودش هم نادیده گرفته نشه! مثلاً توی اوج همه این کارا که هر روز صدبار تکرار میشه و میدونی چقد روزای انرژی نیاز داری، باز کله صبح پامیشه میره پیاده روی! یا میاد میشینه فلان چیزا رو سرچ میکنه حتی توی دو دقه وقت که خدای نکرده از دنیا عقب نمونه(!)، چون شدیداً نیت کرده دوباره شروع کنه به درس خوندن!! یا یهو وسط بازی کردن با فسقلک، عشقش میکشه یه بازی به اسم رقص بازی اختراع کنه و خودش برقصه و ادا و اصول برا فسقلک در بیاره که هم خودش به علاقه و ورزشش برسه، هم فسقل رو سرگرم کنه!

خلاصه که موجود عجیبی هست آدمی! اونم از نوع زنش!...

+ مسلماً من برا این که کسی قدرم رو بدونه کاری نمیکنم. وظیفمه و لذت میبرم از انجام وظایفم. ولی گاهی کاملاً مطمئن میشم که مادرها تراکتورند!

++ از ساعت یه ربع به نُه که مسترنیک اومد وسط هال خوابید، من همینطوری آن-کال واسادم ببینم این کی بیدار میشه شامش رو بدم که بخوابم! از ده هم خواب فسقل سبک شده بود، هر پنج دقه یه بار نق نق میکرد، به هزار زور و زحمت هم اون رو خواب نگه داشتم که اگه پاشه حداقل سه ساعت دارمش!... (در این حین داشتم این پست رو مینوشتم. ولی از ده که فسقل اینطوری کرد، دیگه یه ثانیه هم نشد دست به لپ تاپ بزنم! هی برو شیر بده! بغل کن، بخوابون! دو دقه بعد از اول!!!)... الان ده دقه به یازده هست. مسترنیک هم بیدار نشد که نشد!  یعنی برم بخوابم؟! آقا چرا همچین میکنین با من؟! درسته گفتم سعی میکنم انرژی داشتم باشم همیشه، ولی دیگه نه اینطوری!!

[ شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ]