مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امروز عصر میخواستیم بریم یه حراجی. یه مدت پیشا یکی از بچا پیشنهاد داده بود. خلاصه که آدرس رو از سایتشون هم درآوردم زدیم جی.پی.اس و رفتیم. ولی هوا به شدت بارونی بود و گوشی مسترنیک هم به شدت مُرده بود، این شد که آنتن نمیداد! گفتیم خب اون دوسته که پیشنهاد داده،، گفته فلان طرف! اون مسیر رو که بلدیم، میریم، برا پیدا کردن محل فروشگاه هم لابد تا اون موقع دیگه آنتن جی.پی.اس زنده شده دیگه (آدرس جزئی ای که سایت خوده شرکت زده بود برامون زیاد اسامی آشنایی نداشت. کلاً همه اسم خیابونا رو که بلد نیستیم ننه که!)...

خلاصه بیش از 40 دقه رفته بودیم که جی.پی.اس آنتن داد و فرمود که: برگردین!!! بعله!!! جای حراجی اصلاً اون قسمت که دوست محترم فرموده بودن نبودن! شایدم اون اسم خیابونا رو اشتباه کرده. نمیدونم...

خلاصه که مسترنیک هم حالا عصبانی که چرا وقتی یه برنامه ریخته، نتونسته بهش عمل کنه. گفت بریم خونه. دیدم داره قاط میزنه، گفتم من پیاز و اینا میخوام، بیا هر جا یه هایبرمارکت دیدی واسا بریم خرید... دیگه الک الکی رفتیم و الک الکی یه مشت خرت و وپرت خریدیم و الک الکی وقتی داشتیم میومدیم بیرون، من جوگیر شدم گفتم بریم یه سر به سامسونگ جون بزنیم ببینیم حالش چطوره که ... الک الکی دیدیم یه گوشی جدید آورده، ما هم الک الکی ورداشتیم نیگاش کردیم و همینطوری الک الکی عاشقش شدم من و ... هیچی دیگه! به همین الکی ای الان لج رفتم که اینو میخوام! دارم همه سایتا رو هم زیر و رو میکنم که بهترین قیمت رو پیدا کنم!نیشخند

البته کلاً گوشی میخواستم نه که نخوام! گوشیم هم کلاً از دیشب مث که بوی نویی به مشامش خورده بود! چون هم نصفه شب یه بار هنگ کرد وقتی خواستم ساعت رو چک کنم، هم صبح که میخواستم زنگول کنم... ولی خب نه دیگه به این زودی که بخوام بخرم. الانم بعید میدونم فعلاً اقدامی بکنم (یعنی دارم با این حسِ "هر چی خواستی تا نیت کردی بخر" ِ خودم مقابله میکنم!خجالت ولی خب شما که من رو میشناسین! خدا رو چه دیدی، شاید فردا صبح اومدم گفتم خریدم!زبان).

حالا گوشیه همچین هم مالی نبودا! ولی چون قیمتش به نسبت خیلی مناسب بود، خیلی بیشتر به دلم نشست فک کنم. ولی حالا هر چی هم قیمت مناسب، کو پول؟ باز دوباره حقوقا رو واریز کردن من دیدم توی حساب دو زار پول هس، جوگیر شدم! بی خیال ننه! این ماهه بدبختیِ ویزا داریم ما! بعدشم شاااااااااید بدبختیِ ایران رفتن! (فعلا داره از سرم میپره! خخخخ! شاید ایران رو فروختم به یه گوشی!نیشخند)


+ صبح همینطوری که نشسته بودم بیکار بودم، یادم افتاد که این چن روز خیلی از بچه ها توی فیس بوک عکس و اینا گذاشتن که تولد 100 روزگی نی نی هاشون بوده (گفته بودم سال 93 سالِ نی نی هست دور و بر ما دیگه!چشمک). یادم افتاد به تولد 100 روزگی فسقل که ایران بودیم و یه تولد خودمون با خونواده هامون گرفتیم... بعد یه لحظه گفتم بذا حساب کنم ببینم فسقل چن روزشه الان؟ دیدم دقیقاً امروز 200 روزه شد! 197 روزه (شش ماه و نیم) بود که برا بار اول هم گف ماما. و چه غلیــــــــــظ هم میم هاش رو میگفت بچهء بی دندونم! (با، آب، بابا، عم، همّ، آقا و اینا رو میگفت. هر چند هنوز مفهوم هیچ کدوم رو نمیدونه. "آب با" رو اولین بار 15 روز پیش گفت. روزی که من مریض بودم و کنارش خوابیده بودم و بیدار شده بود و گرسنه بود ولی صدا نداده بود که من بیدار نشم. فک کنم یه ساعتی صبر کرده بود (خواب و بیدار و گیج بودم. هی بیدار میشدم می دیدم بیداره و داره نیگام میکنه ولی نمیتونستم عکس العملی داشته باشه)، که بالاخره طاقتش طاق شد و غلت زد اومد کنارم و آروم ناز کرد من رو و گفت "آب با"... و دیگه پاشدم بهش غذا دادم...

خلاصه که زمان مثل برق و باد داره میگذره و اون بزرگ میشه و ... منم لابد کوچیک!زبان

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ]