مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

امروز یکی از گندترین اتفاقایی که ممکنه برا یه مادر بیفته برا من رخ داد: فسقل موند توی خونه و من بیرون و درب قفل! موبایل و کلید هم داخل!!


میخواستم بعد از چن روز برم پیاده روی خیر سرم! دو سه روز بود آشغالا هم مونده بود، گفتم آشغالا رو هم ببرم. فسقل خواب بود، پوشکش رو عوض کردم و گذاشتمش توی کالسکه که بریم که بیدار شد. پستونک رو گذاشتم دهنش، کلید و موبایلم رو هم گذاشتم بالای کالسکه و رفتم آشغالا رو بیرون گذاشتم که بریم که... بعله! باد زد درب بسته شد و من موندم و حوضم... یه لحظه دیونه شدم، دیونه! اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم. پریدم سمت آسانسور. همون لحظه یه تعمیرکار ازش اومد بیرون (تعمیرکارا با لباس فرم مخصوص هستن و تحت مدیریت ساختمون هم میان. از خود حساب میشن!). بهش گفتم مشکلم چیه. فقط اومد دست زد به دستگیره در و پرسید که کلید؟ گفتم داخله... واساد و گفت تو برو به نگهبانی بگو. بدبختیش ساعت هم هنوز 9 نشده بود که مدیریت ساختمون بیان).

خلاصه پریدم پایین و به اونا گفتم و دو تا از نگهبانا همرام اومدن. میگه بچه میتونه حرف بزنه؟ میگم بابا شش ماهشه!! اون طفلیا هم ترسیدن... دیگه هی با بی سیم یه نفر دیگه رو پیج کردن و همزمان یکیشون تلاش کرد با کارتی چیزی بزنه کنار زبونه در از شکاف در، که زبونه کنار بره و در باز شه، ولی نشد... ده بیس دقه واسادم! اتفاقی نیفتاد. صدای فسقل نمیومد. یحتمل خوابش برده بود... باز جای شکرش باقی بود. وگرنه من رو نمیدید دنیا رو روی سرش میذاشت.

این قد نیومدن که یکیشون گفت خودم میرم دنبالشون. بیس دقه ای گذشته بود. اون که رفت و باز مدتی گذشت و خبری نشد، از این یکی موبایلش رو گرفتم زنگ زدم به مسترنیک. اونم از شانس من امروز رفته بود دنبال یه مشت کارای ثبت سند و اینا، اسیر بود. جالبه که اولین سوالش از من اینه: با چه لباسی؟ لباس توو خونه ای؟ میگم بابا میخواستم برم پیاده روی! با لباس خونه ای که نمیرم که!!! گفت فعلاً کارمون گیر کرده اینجا جلوی کانتر هستم. اگه زود شد میام! قبلش زنگ میزنم ببینم تونستن کاری کنن یا نه...

باز ناامید شدم...

همینطور واساده بودیم که بالاخره یکی اومد! اونم از اون نگهبانا شوت تر! اومد یه کم دست به دستگیره زد و باز با یه کارت امتحان کرد کنار در رو و رفت که یکی دیگه رو بیاره!

باز 5-6 دقه ای (شایدم بیشتر! نمیدونم! الان که نیگا میکنم همش حس میکنم خیلی طول کشیده بوده. ولی در عمل نباید اینطور بوده باشه) واسادیم خبری نشد. دیگه رفتم پایین که برم مدیریت ساختمون (اصولاً دیگه 9 شده بود که بیان)، داشتم میدویدم که یکی از نگهبانا که رفته بود دنبال کسی رو با یه آدم دیگه دیدم. رفتم سمتش پرسیدم ایشون برا کار ما قراره بیان؟ دیگه اون آقاهه خودش جواب داد و پرسید چی شده. بازم یه سری به ایشون هم توضیح دادم و پرسیدم که کلید زاپاس ندارن؟ با کلی حالت وای عیبه نگو و اینا، گفت که: نه نداریم خب! گفتم بابا ما دوسال پیش که اومدیم یه بار درب قفل شده یکی اومده برامون با کلید باز کرده! حالا ایشون یادش اومده واسه من رو سین جیم کنه ببینه باگ امنیتی مجتمعشون چیه احیانا! خلاصه که دید من خیلی استرس دارم، بی خیال شد و گفت تو برو پیش بچت که اگه بیدار شد باهاش حرف بزنی، من میام بالا. اومدم بالا. طفلک یکی از نگهبانا همینطوری واساده بود پشت درب و کلی مضطرب با انگلیسی دست و پا شکسته گفت که بچت داره گریه میکنه. بمیرم الهی زجه میزد. عادت نداره بیدار که میشه کسی رو نبینه. مخصوصاً الان که توی جای خودش هم نبود و توی کالسکه بود... اشک میریختم و از پشت درب هی باهاش حرف زدم، یه دقه ساکت میشد، دوباره جیغ میکشید. فقط خدا رو شکر کردم که کمربند ایمنی کالسکه رو بستم. وگرنه با تقلاهایی که این میکنه و زورش زیاد شده این روزا، یقیناً از کالسکه میفتاد بیرون! آخه حتی میز جلوی کالسکه رو هم درآورده بودم که به خیال خودم حالا که میریم پیاده روی راحت باشه و آزادانه بتونه تکون بده پاش رو!

اون طرف هم اومد بالا... بازم اینم تنها هنرش همون با کارت از کنار درب امتحان کردن برا کنار زدن زبونهء قفل بود که ناکام موند...

و دوباره اینم رفت که یکی دیگه رو بیاره!!

دخترکم گریه میکرد و قلب من کنده میشد که بهش دسترسی ندارم... دیگه 5 دقه ای بعد سه چارتا تعمیراتچی با آچارفرانسه و اره اومدن! اول شروع کردن قفل رو شدیداً با آچارفرانسه تکون دادن (از این قفل دایره ای ها هست ورودیمون). زورش نرسید! گفت این اوریجنال هست و خیلی سفته! فلانی تو بیا! داشت پاس میداد به نفر بعدی که... وای خدای من! مسترنیک اومد! انگار دنیا رو بهم دادن یه لحظه. اونا هم همه هاج و واج، دیگه رفتن کنار و مسترنیک درب رو باز کرد و تا بیاد تو، منم از روی سرش فک کنم پریدم تو! (دربمون کوچیکه! واقعاً نمیدونم چطور خودم رو رسوندم به فسقل). سریع کمربندش رو باز کردم و ... با تمام قوا داشتم هق هق میکردم. اون طفلیا که پشت درب بودن دیگه یهو همه فرار کردن. فسقل رو گرفته بودم توی بغل و زار زار گریه میکردم. اون طفلک هم اول اومد آروم شه، ولی وقتی میدید من دارم اینطوری گریه میکنم، اونم گریه میکرد. دیگه مسترنیک گرفتش و یه کم آرومش کرد و رفتیم با هم کنار استخر یه کم قدم زدیم و بعدش که همه آروم شدیم، فسقل بغل رفتم پایین که مسترنیک رو همراهی کنم که بره سر کار و ...

یکی از نگهبانا هم اونجا بود، بابت همراهیش ازش کلی تشکر کردیم.

ولی واقعاً خاک بر سر بقیشون! نیگای ساعت که کردم چیزی حدود 45 دقیقه طول کشیده بود این پروسه. ولی آخرش هم هیـــــــــچ غلطی نکردن. آدم بمیره ولی کارش به اینا نیفته! مسترنیکی که اون سر دنیا توی اداره جات بود، خیلی زودتر رسید تا اینا که همه کارگر خدماتی ای رو توی مجتمع آن-کال دارن!

+ همه ماجرا یه طرف، احمقی یه زن هندیه واقعاً یه طرف. اومده می بینه جلوی درب شلوغه و ملت اره به دست، میگه چی شده؟ بهش گفتن یه بچه داخل مونده. برگشته پوزخند و مسخره کردن که: آخه آدم نوزاد رو توی خونه تنها ول میکنه؟!... یعنی کاردم میزدی خونم در نمیومد. میخواستم بهش بگم آخه احمق! فک کن بعد حرف بزن! مرض نداشتم بچه رو بذارم و کلید هم نیارم و درب رو ببندم که!! خب لابد اتفاقی افتاده که درب بسته شده و بچه به این ریزگی اون تو مونده! یه لحظه این قیافهء مسخره کردنش از جلوی چشمم نمیره. آتیش گرفتم توی اون اوج ناراحتیای خودم...

[ سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ]