مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

یه حال خیلی عجیبی ام. یه حس خیلی قاطی پاتی... البته فک کنم از دیروز شروع شد...

بی خیال... نوشتمش هم، ولی دیلیتش کردم! حوصله ندارم بنویسم...

دیشب قاطی کرده بودم. به عنق ترین حالت ممکن که میشد بودم! صبح اومدم یه مقدار از چیزایی که میخوایم رو آنلاین سفارش بدم بیارن (مسترنیک خان کلاً همیشه بیزی!! پوشک بچه رو که دیگه نمیتونم بذارم هر وقت ایشون وقت داشته باشن که ننه!)

بعد همینطوری که داشتم میگشتم، گفتم بذا چارت بهداشت ایران رو نیگا کنم ببینم بعضی چیزا رو از چه سنی توصیه کردن به بچه بدیم. این شد که داشتم توی فایلام دنبال عکسی که از کارت واکسن ایران گرفتم میگشتم که رسیدم به عکسای ماه های آخر زنده بودن مادربزرگ مادریم که با مامان و خواهرم و خالم رفته بودن آرامگاه و سعدی و اینا... یه حس دلتنگی عجیب... یه حال نگنجیدن توی دنیای دلتنگی و تلاشی بیهوده برا پیدا کردن راه گریزی پیدا نشدنی...

همینطور توی فولدره میگردم، عکسای اون سال که ایران بودم بعد از سقطم. حس های اون موقع در مورد برخوردای فوق احتیاطی ملت که بیشتر کلافم میکرد...

یه لحظه نیگای فسقل میکنم که کنارم روی زمین خوابیده. خواب آروم عروسکم... لبریز از آرامش میشم نیگاش که میکنم...

روحم دچار هزارگانگی شده! بین دلتنگیاش و اضطراب و آرامش و عصبانیت گیره! خیلی خیلی خیلی کم پیش اومده که چنین حالتی رو تجربه کنم. هیچی در روح من نمیگنجه در این لحظه. هیچ کدوم. هیچ حالتی...

+ تصمیمم رو گرفتم... باید شروع کنم...!

++ و این دوگانگی ها و تنظیم نبودن های روحی این قد ادامه داره و جلوی پابلیش این پست رو میگیره که چیزی حدود 7 ساعت میگذره و این صفحه فقط جلوی من بازه! یه خط مینویسم، یه خط دیلیت میکنم. میرم به فسقل غذا میدم. ظرف میشورم. فسقل رو میخوابونم. تلفن میزنم. جوابای واتساپ رو میدم. غذا، فسقل، شستن، کار، نشستن، پاشدن... و بالاخره...! من الان خوبم! به مود نرمال خودم برگشتم. بی هیچ حسی از هیجانات! نه این وری، نه اون وری!

[ دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ]