مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

باور کنین من جوگیرم! البته فک کنم تا حالا فهمیدین دیگه بعد از این همه سال که من اندر احوالات میدم!!نیشخند


تا عرض کنم خدمتتون: بعضی وقتا به فسقل این اختیار عمل رو میدم که خودش هم قاشق رو بگیره. البته اصولا دست میکنه توی قسمتی که غذا هست و با دست غذا رو هل میده توی دهنش بعدشم دستش توی موها و صورت و چشمش هس! ولی خب گرچه خیلی زوده ولی ترجیح میدم این اختیار رو بهش بدم که هم علاقمند بشه و هم یاد بگیره خودش غذا بخوره که بعدنا نخوام بدوم دنبالش! حالا فلسفش رو بی خی! این رو داشتم میگفتم که بعد از غذا خب همه هیکل خودش و دستای من و صندلی غذاش و چن تا عروسک که دم دستش بود خب همش کثیف شد. دیگه رفتم سریع وانش رو آب کردم و بردمش توی حموم. توی همون وان شستمش و خواستم بیام بیرون (خودم دیگه خیس نشده بودم!)، دیدم خیلی عرق کردم. دیشبش هم که از پیاده روی اومده بودم نرسیده بودم برم دوش بگیرم (نیاز نیس بگم حتی مسترنیک هم که اومد این قد کار داشت که نشد دو دقه فسقل رو بذارم پیشش و به کارام برسم که؟!چشمک بعله مادرجان! بچه داری تک نفره! همون چیزی که همیشه به نظرم بعیـــــــــد میومد! دقیقاً وسط همون هچل هستم! البته دیگه عادت کردم! بپز، غذا بده، بشور، حموم کن، عوض کن، بازی کن، نگه دار، جارو کن، آشپزی کن، حتی مهمونی بده، همش تنها... پدرجانشون هشت صبح میرن و نُه شب تشریف میارن... البته نه که بخوام حقش رو ضایع کنم، نه خب اونم خیلی کار داره و الان بیش از پیش به هم پیچیده همه کاراش. ولی منم هیــــــــــــــچ وقت فکر نمیکردم قراره بچه دار شم که دست تنهایی بچه داری کنم! همیشه حس میکردم بچه متعلق به حداقل دو نفر هس و کارهاش دونفره هندل میشه! ولی خب فعلاً این روزای زندگی منم اینه! [البته اگه این سوال برا بعضیا پیش اومد که خب مگه کِی شما خیلی متاهلی زندگی کردین هم خب بهشون حق میدمچشمک])

بی خیال! اینو داشتم میگفتم که تصمیم گرفتم خودمم برم حموم! دیگه فسقل رو گذاشتم تو روروک و ... یه لحظه حس کردم کاش موهام رو کوتاه میکردم! خیلی وقت بود تصمیم داشتم برم آرایشگاه موهام رو کوتاه کنم. ولی هر بار به یه دلیلی نمیشد! حالا یا میرفتیم آرایشگاه تعطیل بود، یا میرفتیم وسط راه کار دیگه ای پیش میومد... دیگه یواش یواش ناامید شده بودم که یهو جرقه زدم که خودم موهامو کوتاه کنم!! حالا چه طوری؟ اینطوریا که: خواهرم یه بار تعریف میکرد که توی تلوزیون آموزش سِلف هِرکات بوده، برا کوتاه کردن مدل لَیِر(layer) گفته که همه موها رو بیارین بالای سر و صاف کوتاه کنین، بعد ولش کنین میشه لَیِر! دیگه همین شیوه رو انجام دادم و یه وجب از موهام رو چیدم!!نیشخند... بعد شونش کردم، خوب شده بود. ولی به نظرم پشتش هنوز بلند بود! دیگه به هر زحمتی بود دیده و ندیده پشت موهام رو هم گرفتم باز 5 سانت دیگه کوتاه کردم! بعد به عقلمان خطور فرمود که: بابا چرا این قد سختی خب؟ فرق باز کن از دو طرف بیار روی شونت و بعد تنظیمش کن!زبان...

همین دیگه! و اینگونه بود که 25سانت از موهام کوتاه شد و البته که الان موهام خیلی هم مرتبه! بعله!عینک

+ کلیه سفارشات کوتاهی مو پذیرفته میشود!نیشخند

کلاً خدای جوگیری ام! با سپاس فراوان از خودم!

++ تمام این اعمال شاقه در شرایطی انجام شده که بنده لباس به تن واساده بودم توی حموم و درب هم باز بوده و فسقل خانوم با روروک واساده بوده مث میخ جلوی بنده!! تا یه کم درب رو میبستم جیغ و ویغ و فغان!... هی میومدم بیرون و میرفتم میذاشتمش جلوی تلوزیون (در راستای دیدم بود هنوز)، ولی هنوز خودم برنگشته اون برگشته بود جلوی درب حموم! یا حتی ایشونی که عشق اتاق مسترنیک هست رو هر چی میرفتم میذاشتم اون تو (بین دوتا میز گیر میکنه روروکش و نمیتونه به چیزا دست بزنه. ولی با این اوصاف در حالت عادی ساعت ها میره همینجا وامیسه و زل میزنه به داخل اتاق. حتی اگه چراغ هم خاموش باشه و زیاد چیزی پیدا نباشه!!)، ولی باز به سرعت فشنگ در میرفت و میومد جلوی درب حمام!! هــعی هــعی هعی امان از تنهایی! بد هس یه خواهری مادری کسی رو آدم نداشته باشه که دو دقه بتونه بچه رو بده دستش و به دو تا کار برسه... هــعی... (البته بدتر از اون اینه که این قد هم شوهرش بیزی باشه که حتی وقت نکنه بره آرایشگاه!)

+++ بعدشم اومدم لباسا رو بشورم، جوگیر شدم همهء ملافه های بالش ها و حتی روکش هاش رو هم درآوردم و شستم. بعد بگو چی پیدا کردم؟؟؟ بعـــــــــــله! یه لنگه جورابم که 3 سال پیش گم شده بود!خنده من اون موقعا همش فک میکردم یه لنگش رو ایران جا گذاشتم! طوری که یه بار حتی لنگهء زنده مونده رو بردم ایران. ولی چون ناکام موندم، دیگه انداختمش دور! الان دیدم اون یکی داخل پنبه های یکی از بالش هاس! احتمالاً یه بار که خواستم روکش بالش رو بشورم، وقتی پنبه هاش رو پیچیدم توی پارچه های شسته شده، جورابه هم قاطیش شده. منم وقتی میخوام پنبه ها رو دوباره بذارم داخل پارچه که نخود نخود نمیریزمش توی بالش که! خب همه رو با هم میریزم! و خب ظاهراً لنگه جورابه رو هم باهاشون کرده بودم توی بالش!!خنده آدم عمراً به ذهنش برسه لنگه جورابش رو اونجا گذاشته باشه!!خنده (باز خوبه جوراب شسته شده بود! وگرنه این همه سال و بالش زیر سر گذاشتن و ... پیف پیف پیف!زبانخنده)

++++ همه اینا رو دیروز میخواستم بنویسم. ولی فرصت نشد. نشستم آخه یه کم برنج برا فسقلک پاک کردم (برنج محلی از ایران براش آوردم. برنجه خیلی آشغال داره. کچل میشم تا یه قاشقش رو تمیز کنم). بعدشم کلی با فسقل بازی کردیم و اینا، دو سه سری هم متقاضی ویدئو کال از ایران برا فسقل داشتم، دیگه فرصت نشد بیام اینجا... اینا دیروز نوشت بود! امروز مشغول کیک پختن هستم! فعلاً کیک پایه رو پختم. منتظرم خنک شه تا لایه اول موس رو بهش اضافه کنم... خیلی دوست داشتم شبیه این کیکه لایه بندیش کنم این بار، ولی دیر به فکر افتادم! کیک پایه رو خیلی کم پختم! (این یکی بین لایه هاش کیک داره باز).

هفتهء دیگه هم کیک کدو حلوایی ایشالانیشخندعینک

+++++ دیروز یه حس سبکی خاصی داشتم. با این که خیلی بدو بدو هم کردم و خیلی کار کردم (صبحش آخه برا مسترنیک ناهار درست کردم ببره. بعدش هم همه جا رو جارو کشیده بودم. بعدشم که خب دو مدل غذا برا فسقل و غذا دادناش و حموم و مو کوتاه کردن و دو سری لباس شستن و پهن کردن (یه سری لباسای خانوم ریزه!قلب) و برنج پرآشغال پاک کردن و ...)، ولی کلاً یه حس سبکی خاصی داشتم! یه حس لذت بخش و پرانرژی... خبری بوده دیروز؟زبان

-+ میشه به خیلی چیزای دیگه هم از دید دیگه ای نیگا کرد و هیچ وقت فکر نکنی اون استثنائه یا بدبخته تویی، و اتفاقاً برعکس: خدا برات فان گذاشته توی زندگی. بالا و پایین گذاشته که یکنواخت نباشی... میشه به خیلی چیزا از یه دید دیگه نیگا کرد و حتی لذتشو برد. آره میشه...لبخند

[ جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ]