مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

این پست رو دوشنبهء گذشته نوشتم. ولی از اونجایی که کلاً هی یه نکته به نظرم میرسید و همچنان در حال طویل و عریض کردنش بودم، دیگه پیش نیومد پابلیشش کنم.

در ادامهء مطلب همراه با ادامه مسائل مربوط به این چن روز، همش رو مینویسم...

فعلاً سرماخوردم از دیشب تا حالا!! رفتیم فسقل رو واکسن بزنیم، نگران تب کردن و نکردن اون بودم که خودم تب دار شدم!!! گوشم و گلوم درد میکنه فعلاً! با این که صبح خیلی گیج خواب بودم، ولی پاشدم هم صبونه فسقل رو درست کردم. هم برا مسترنیک نهار آماده کردم ببره. هم خودم یه کم آب گرم و عسل و آبلیمو خوردم... کاش مریض نشم! اصلاً حوصلهء مریضی ندارم! مخصوصاً که 24 ساعته هم فسقل کنارمه و میترسم اونم بگیره. گناه داره ریزه خانوم...

فعلاً که کمی تب دارم با چاشنی گلو درد و گوش درد!! هـــعی...


اون قد زورم گرفته که بتونم بی توجه به این که احتمال این که کسی از خانوادهء مسترنیک هم اینجا رو بخونه، با بی خیالیِ تموم، هر چی دلم میخواد بنویسم! در ضمن اینا فقط یه ثبت نوشت برا خودمه. طولانی و بی سر و ته هست... نخوندی هم نخوندی...

واقعاً من نمیفهمم این عمو خارجیِ اینا چرا اینطوریه؟ واقعاً چرا؟؟؟؟؟ خیلی روی اعصابه! خیلی!!! همش حس میکنه خودش داره برا بقیه برنامه میریزه و اگه اوشون برنامه نریزه بقیه چلاق هستن و نمیتونن کاری کنن!!! خدای اعتماد به نفس کاذبه!! در مورد هر چی که نمیدونه هم با قاطعیت نظر میده!! توی گنتینگ هایلند رفته بودیم یه بوفه، بعد اکثر غذاهاش تایلندی بود، بعد این با اعتماد به نفس تمام برمیگشت به بقیه جمع میگفت: اینجا که آوردمتون(!) دیگه بهترین غذاهایی مالایی رو داره!!!!! (جالبه که این مدت که اینجاس لب به غذای مالایی هم نزده! بعد از کجا میدونه غذای مالایی اصلاً چی هست که خوب یا بدش چی باشه رو الله اعلم!!!). منم دیگه خیلی هم زورم گرفته بود و هم خنده، برگشتم نیمه یواش ولی طوری که بقیه هم بفهمن به پسرش گفتم: نه عزیزم! اینا همشون تای هستن! غذای مالایی اصلاً اینا نیست. جالبه که پسره هم خندید و گفت میدونم!!!!

از اون طرف هم برا خرج کردن که خدای خساسته! انگار نه انگار درآمدش به دلاره! صبونشون که با هتله، ولی طوری برنامه ناهار رو عقب میندازه که ناهار و شام رو میزنن سر هم!!! بعد برا شب همه هم که گفتم هی نظر میده که: یه موز بخور بخواب! یه نون و ماست بخور بخواب!!!! کلاً حس میکنه ایشون باید برا همه نظر بده!! آی کفرم در میاد! آی کفرم در میاددددد! (شایدم خسیس نیست و حس میکنه یه وعده غذایی در روز کافیه! نمیدونم والا!!!)

برا خرید هم هر چی هست رو معادل دلارش رو حساب میکنه، جالبه که بعدشم میگه گرونه!!!!!!!! اصلاً من شاخم در میاد! یه چیز 40-50 دلاری گرون حساب میشه مثلاً؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا برعکسش دقیقاً اون عموبزرگه هست. فقط و فقط جنس رو کار داره.  اصلاً اهل دخالت نیست. هر چی میشه فقط لبخند میزنه. هر بی برنامگی ای که میشه و اون عموهه تا میاد کوفتمون کنه، این بشر لبخند میزنه و همه چی رو میندازه گردن خود. خیلیییییییییی ماهه. خیلیییی... حیف که با این عمو خارجیه اومده. واقعاً نمیتونیم اون طوری که باید از حضورش لذت ببریم... حیفففف... (مثلاً دیروز ما میخواستیم بریم خرید، عموخارجیه گفت من اسهال گرفتم نمیام، شما برید بعد بیاین دنبال من بریم پوتراجایا رو ببینیم. آقا ما رفتیم، خب خریده! معطلی داره. دیر شد یه کم تا برگردیم. جالبه که با این که خودشم نیومده بود، ولی نمیذاشت بقیه ناهار بخورن! دستور روی دستور که بیاین اینجا با هم میریم ناهار! فک کن ما یک از هتل رفتیم خرید، 5 ناهار نخورده برگشتیم!!!! خلاصه که وقتی دیر شد احتمال هر گونه غری بود دیگه. احتمال که چه عرض کنم! تهدیداش رو از پشت تلفن هم پرتاب میکرد!!! دیگه عمو بزرگه همه چی رو گردن گرفت و با ماها هم هماهنگ کرد که: یعنی من گم شدم که دیر برگشتیم!!! ... و خب بخیر گذشت! حالا جالبیش اینجاس که رفتن پوتراجایا، به جای گشتن رفتن نشستن توی رستوران به غذا خوردن حدود دو ساعت و نیم!!!!!! اولشم که همه غذا سفارش دادن که سفارش نداده که! همه که خوردن و جمع شده رفته، تازه یادش اومده ماهی سفارش بده! حالا ماهی هم تا آماده بشه تا بیاد... اووووف... حرص درآره، حرصصصصص)

کلاً نظر دادنش که به این چیزا ختم نمیشه که! حتی مثلاً اون روز که اومدن خونه ما، میخواد به منم کدبانوگری یادبده مثلاً! میگه: خورشته که زیاد اومده رو اینطوری و اون طوری و این قدر و فلان قدر بذا توی فریز برا موقعای دیگه! میخواستم بگم: نه تو رو خدا! خوب شد تو گفتی! وگرنه من احمق بودم!!!!

حالا هم گیر داده که بریم یه فروشگاهی سی.فود بخریم بیاریم خودم توی خونه میخوام براتون درست کنم. وااااااااااای نه... من بدم میاد یکی بیاد توی آشپزخونم واسه آشپزی کنه! اونم یه مرد!!!! اونم به زور نه به درخواست ما!!! اونم این آدم که شدید روی اعصابه! شدید و حال من رو بهم میزنه!! (کاش نیومده بود. کااااااش... واقعاً نظرم نسبت بهش عوض شد. کاش نیومده بود و میذاشت همون ویویی که از دور دارم ازش داشته باشم. جالبه که مسترنیک هم که ایشون الان سی ساله عموشه هم همین نظر رو داره و میگه کاش نیومده بود که ذهنیتم نسبت بهش این قد خراب نمیشد و ازش دلگیر نمیشدم به این شدت...)

میگم برا همه برنامه ریزی میکنه و اصلاً شرایط بقیه رو درک نمیکنه! اینم یه نمونش که: خیلی با اعتماد به نفس تمام داره برا دوشنبه و سه شنبه مسترنیک هم برنامه میریزه که کی میای دنبالمون و کجا بریم و اینا. مسترنیک هم دیگه روو رو گذاشت کنار و گفت که: اگه شما زودتر به من گفته بودین میخواین بیاین و با برنامه اومده بودین، خب منم مرخصی میگرفتم. من چون سرپرست یه قسمتی هستم، به این راحتی و یهویی نمیتونم مرخصی بگیرم. شما تعیین کنید کجا میخواید برید، من یه ساعت بین کارام رو تعطیل میکنم میام دنبالتون میبرمتون، بعد از کارم هم میام برتون میگردونم! (در صورتی که مسترنیک این قد پیش استادش اعتبار داره که هر وقت بگه نمیام اون بنده خدا اصلاً حرفی نداره. حتی الان هم که برا ویزای کوفتیمون مشکل به وجود اومده، اون بنده خدا خودش مستقیماً داره پیگیری میکنه. این قد آدم باشعوری هست...)

تا اینجا رو نوشته بودم دوشنبه... و اما بعد!

خوده دوشنبه رو مسترنیک دیگه اصلاً سراغ اینا نرفت و صرفاً رفت دانشگاه به کاراش رسید. اینا هم ظاهراً تاکسی گرفته بودن و رفته بودن پارک پرندگان. بعدشم رفتن خرید. دیگه مسترنیک عصر که اومد بهشون زنگ زد و اونا گفتن نمیخواد بیای. ولی خودش گفت به خاطر عموبزرگه میخوام برم. توی راه که بودیم تا زنگ زد ببینه کجا هستن، عموبزرگه انگاری منتظر بود بیاد یهو فقط پرسید: عموجون کجایی الان؟ (یعنی منتظرم برسی!)

دیگه رفتیم هم رسوندیمشون هتل هم شام رو باهاشون بودیم و فرداش قرار شد هتل رو که چک-اوت کردن بیان خونه ما. مسترنیک هم گفت صبح میرم دانشگاه و برا ظهر الکی بهشون میگم که جلسه دارم و میام. همون موقع اومدم بهش بگم: بنده خدا! تو هیچ وقت دروغ نگفتی، حالا هم خدا نمیذاره بگی! باور کن تا بگی جلسه، واقعاً برات جلسه میذارن! ... و واقعاً هم همینطور شد!خنده استادشون ایمیل زد که ساعت دو جلسه داریم!!

دیگه فقط اینا رو رسوند و چون عجله ای شد، به سی-فود خریدن هم نرسیدن (بازم بماند که عموش کلی غر هم بابت این زد و گیر هم داده بود که: شما به من گفتین اینجا سی.فودش خوبه، پس دروغ گفتین؟ حالا کی بهش گفته هم نمیدونم والا!! ما که همش میگیم طعم ماهیای ایران... از طرفی مسترنیک هم از این کلمهء "دروغ" بدش میاد. اینم ول کن نبود! یه ریز این کلمه رو تکرار میکرد! یعنی یه ریز هاااا!)....

از اون طرف هم مسترنیک به من گفته بود که ناهار درست نکن که به اختیار خودشون باشه روز آخری. حالا یا هر غذایی میخوان سفارش بدن، یا اگه سی.فود شد بخرن! که بعد عموهه نگه شما از عمد غذا هم آماده کردین وگرنه من سی.فود میخریدم!!

دیگه منم دیدم بیکارم، نشستم برا فسقل دو مدل غذای مختلف برا صبونه و ناهارش آماده کردم. خونه هم که مرتب کردن و جاروی اساسی میخواس، به اونا هم رسیدم و به هر حال تا جایی که جا داشت خودکشی کردم از کار!!!

بعد حالا ظهر که اومدن، قرار شد ناندوز سفارش بدن. گفتن برا ساید هاش برنج و سالاد نمیگیریم، تو پاشو درست کن! دیگه پاشدم براشون برنج درست کردم و سالاد، دخترعموهه میخواست بیاد کمکم که عمو خارجیه برگشته بهش گفته: ولش کن! این امروز کاری نکرده! بره کار کنه!!!!!هیپنوتیزم (به قول مادرشوهره (بعد که رفتن برا مادرشوهره همه رو تعریف کردمشیطان): بچه دار هم کار نیست!!؟؟؟ همین که بچه داری میکنه کسی یعنی دیگه تماااام...)

بازم طبق معمول چنان ناهار خوردن رو کِش داد که شد 5 عصر!! (ناهار گرفتنش هم پروسه ای داشت که دیگه بی خیال! خیلی دارم وراجی میکنم!!!)...

بعد عموهه به شدت هم عصبی!!! مثلاً ازش میپرسی پروازتون ساعت چنده؟ کی میخواین فرودگاه باشین؟ از خونه ما تا فرودگاه یه ساعت و نیم راه هستا!! یهو عصبانی با صدای نیمچه بلند که: خب پاشین همین الان بریم اصلاً! پاشین! غذا هم نمیخواد بخورین! پاشین بریم دیگه!!!... ایش! اعصاب نداره! بنده خدا به خاطر خودت میگن!!نگران

دیگه از اونجایی که احتمال ایران رفتن ما بالای هشتاد درصد هس، یه مقدار شیر و پوشک هم دادیم ببرن برامون اینا که دستشون جا داره...

بعد که رفتن هم دو دقه صب نکردم من! همونطور که گفتم سریع زنگ زدم به مادرشوهره همه گزارشا رو دادم.

فقط این وسط طفلک عموبزرگه... آخراش که اینجا بودن مسترنیک رو برد توی اتاق که هم چیزایی که خریده بودیم رو حساب کنه، هم یه مقدار هدیه نقدی برا فسقل داد، ظاهراً مسترنیک دیگه نتونسته بوده جلوی خودش رو بگیره، بغلش کرده و کلی گریه که وقتی شما رو می بینم یاد زن عمو خدا بیامرز میفتم... اونم گریه کرده و گفته عمو هیچی نگو دیگه، هیچی نگو... و اومده بیرون... خیلی گناه داره، خیلی آدم خوبیه... حقش نبود به این زودی تنها بشه... میدونم حرف قشنگی نیست که بگم، ولی بعید میدونم مدت زیادی بمونه... یه طورایی شور زندگی ازش رفته انگار...

[ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ]