مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

اون قد خستم که جون نوشتنم ندارم. شایدم بهتره بگم کوفته هستم دیگه: تا روز قبل از مسافرتمون که کماکان نوشتم در چه حالم: ماست درست کن، غذا بپز، خونه تمیز کن، چمدون بپیچ!... نهایتاً که مقداری از کارا شد و مقداری نشد و بدو بدو رفتیم مسافرت بازی! با احتساب مسیرایی که جی.پی.اس گممون کرد(!) دو ساعت و اندی توی راه بودیم تا حدود دو اینا رسیدیم. هنوز نرسیده متوجه شدیم یکی از قسمتای تفریحی مجتمعی که رفتیم فقط همون روز عصر تا 7 باز هست و فرداش برا تعمیرات تعطیل بود! دیگه بدو بدو رفتیم ناهار بخوریم که رستورانه 45 دقیقه ای علافمون کرد ولی خب خودمون رو نباختیم و رفتیم پارک!

اینجا بود که متوجه شدم ننه شدن یعنی چی! بعله... منی که عشق آب و استخر و اینا هستم، تمام مدت دولا شده بودم و تیوب-قایق دخترک رو گرفته بودم و مواظب اون بودم! خسته تر و کوفته تر از زمانی که رسیدیم، برگشتیم توی هتل! بدو بدو بچه حموم کن و بعد دوباره خراب کاری کنه و دوباره بشور و ... و اینا در چه حالی؟ در حالی که روشویی سرویس بهداشتی هتل خرابه و آب رو پایین نمیده!!! و آبگرمکنش هم آبش داره یخ میشه و من نمیدونم چرا!!

دیگه با همون وضعیت آسف بار مایوها و اینا رو هم شستم (تازه آخرش یادم اومد لباسای خیس فسقل هم بوده و خب شستم! کلاً در حال بدو بدو بودم!)

شبش هم همزمان با شام، میتینگ داشتن مسترنیک اینا با استادشون. شام رو در فضایی پر از مارمولک(!) با استرس تمام خوردم و بعدشم فسقلک خانم همش ناآرومی میکرد که فهمیدم باز نیاز به شستشو داره! دیگه تا اونا میوه و چایی بیارن من رفتم باز بچه رو شستم و اومدم که وقتی برگشتم دیدم میوه هم تموم شده خدا رو شکر و سرم بی کلاه مونده!!! بعدشم همش من بچه بغل، هی تلاش میکردم خودم رو زنده نگه دارم! آخرشم دیدم نمیشه، پاشدم رفتم توی اتاق دیگه... تا دوباره شیری به بچه دادم و خوابوندمش و خودم غش کردم صبح شد!!...

صبح قصد نداشتم فسقل رو ببرم توی آب باز، واقعاً توان دوباره حمام دادنش رو نداشتم. مخصوصاً که تا قبل از 12 هم باید اتاق رو تحویل میدادیم و خب خیلی سخت بود این همه عجله! ولی خب پشیمون شدم و گفتم گناه داره. دیگه بردمش استخر آب گرم و اونم برا خودش بسی حال کرد! طوری که وقتی برگشتیم و داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون، بازم شکمش کار کرد و من و روشوییِ خراب و بچه شستن!!!آخ

هتل رو تحویل دادیم و اومدیم و ... ناهار رو هم توی راه زدیم و سه ساعت و نیم بعد خونه بودیم! حالا رسیدیم چیکار کردم؟ بعله! اول که خب طبق معمول بچه رو عوض کن و شیر بده! بعدش واسادم سرویس بهداشتیا رو شستم و یه کم اتاق فسقل رو مرتب کردم (توی این فاصله هم مسترنیک یه چرت زد)، و بعد بدو بدو رفتیم هتل سمت عموش اینا!... و رفتن همان و ... همان!!!

بگم بعدشو؟؟! نـــه...


ساعت 6-7 اینا بود فک کنم رسیدیم بهشون. فک کن حالا ما خسته و کوفته، مُرده! اینا هم گیر سه پیچ که اِلا و بلا باید برا سال نو میلادی بریم توی مراسم جشن شرکت کنیم!! دیگه تا به خودشون یه تکونی بدن و راه بیفتیم شد هشت و نیم اینا! رفتیم توی KLCC، تا اینا از یه مغازه به مغازه دوم برسن شد ده!!!! من واقعاً نمیدونم چطوری این همه وقت می کُشتن!!!! وسط پاساژ یهو غرق بحث فلسفی میشدن اینا!!!! طوری این عمو خارجیه علافی تولید میکرد آدم اصلاً می موند! فک کن ما یه دستشویی رفتیم، شاید بیش از 20 نفر توی صف بودن! تا ما رفتیم و برگشتیم، اینا شاید 3 متر هم جابجا نشده بودن!!!! در این حد خدای علاف کردن آدم هستا!!! واقعاً در این حد!!!

خلاصه که به حدی لِفتش دادن که همه خروجیا به سمت محوطهء جشن سال نو بسته شد!! حالا هر چی بگو بابا بیاین خب از این خروجی میریم، نیم دور میزنیم از پشت میرسیم به محل مورد نظر دوباره! عموش گیر و گیر به نگهبانا که راهش بدن از همین ور بره!! یعنی کچلمون کرد! هر چی اونا میگفتن نمیشه، از این اصرار! آخرشم این قد لفتش داد که درب این وری رو هم بستن باز مجبور شدیم بریم یه خروجیِ دورتر!!! اصلاً یه وعضی بود!

از اونجایی که توی ماشین جا نداشتیم هم خب من کالسکهء فسقل رو نبُرده بودم. یعنی کمرم شکست این همه ساعت بچه بغل! فسقل هم خب خسته میشد بدبخ!!!... یعنی مُردم! مُردم!!!

نهایتاً که از یازده بیرون مستقر شدیم و فسقل کماکان با صدای بوق و شیپورا داشت عادت میکرد و گرما رو هم تحمل! تا شد دوازده! هم خب خسته بود، هم یهو صدای انفجارای آتیش بازی سکتش داد بچم رو!!! (گوشاش رو گرفتم موقع شروع برنامه، اولش هم بیشتر از این هنگ بود که چی شد یهو من گوشش رو گرفتم! ولی خب تا میومد به صداها عادت کنه، یه صدای بمبی اساسی تر میومد، سکته میکرد!!!)... وای اوضاعی داشتم! حالا مسترنیک هم رفته بود جلوترا که پسرعموش اینا گم نشن (عمو خارجیه توی حاشیه واساده بود که یه کم جای مانور داشته باشه اگه بخواد جابجا بشه، و خب لاید جمعیت گیر نکنه با ویلچرش یهو).

خلاصه که وسط سر و صداها بود که مسترنیک یهو پیدامون کرد. فسقل رو گرفت. اونم همچنان عررررر میزد... گلوش پاره شد بدبخ!...

از طرفی هم هممون گشنه و نالون... این قد اینا لِفتش داده بودن که غذا هم گیرمون نیومد. همه رستورانای اطراف هم که شده بودن "بار" اون ساعت! اصلاً وعضی داشتیم اساسی!

خلاصه که تموم شد و موج جمعیت هم ما رو آنچنان لِه نکرد و برگشتیم هتل که اونا رو برسونیم... توی راه هم خدا رو شکر عموش برا هممون تصمیم میگرفت (همین عمو ویلچریه! عمو بزرگه بدبخ کاری به هیچی نداره. اصلاً دخالت نمیکنه. خیلیییییییی گل هس). اوشون تصمیم فرمودن که: یه نون و ماست میگیریم یه کم بچا میخورن میخوابن! اون بدبختا هر چی میگفتن گشنمونه، ایشون میفرمودن: نه نمیخواد! یه موز میخورن میخوابن!!! حالا هر چی بگو این موقع شب ماست و موز از کجا گیر بیاریم ما؟ میگفتم میریم سِون اِلون! هر چی بوگو عامو اینجا ماست ساده به این راحتیا گیر نمیاد که! باورش نمیشد!! تا رفتیم و دید ماستا همش میوه ای هست توی سون-الون و اینا! دیگه شانسش چن تا موز ریزه گیرش اومد.

ساعت یک و نیم اینا بود رسیدیم هتل.

از اون طرف هم بچه ها گیر دادن که شبی میخوایم بریم بار و کلاب و اینا!! ظاهراً با یکی از دوستای همین پسرعموهه که مالایی بود ولی 4 سال امریکا بوده و الان برگشته بود قرار گذاشتن توی یه کلاب خاص. که خب بعد از مقادیری گم شدن(!) رسوندیمشون. فک کن ما بدبختای تازه از سفر برگشته، ساعت یه ربع به چار صبح رسیدیم خونه!!!

وای اینو یادم رفت بگم که: همون شب عموش هم برامون تصمیم گرفت که فرداش میان خونهء ما! حالا ما از قبلش خودمون یه ساعت داشتیم برنامه ریزی میکردیم که برا جمعه بگیم بیان! ولی خب عموهه خودشو دعوت کرد دیگه! نمیشد کاریش کرد!!!

دیگه چار ربع کم که رسیدیم طبق معمول بچه عوض کردن و شیردادن و خوابوندن که تموم شده، تازه رفتم توی آشپزخونه! باز شانس آوردم خورشتم رو قبل از سفر آماده کرده بودم.... دیگه جوجه ها رو توی مواد گذاشتم و آشپزخونه رو شستم و میوه هایی که از ایران برامون فرستاده بودن رو جا دادم و ... نهایتاً 5 خوابیدم و ... فسقل خانم بجز شش و نیم که برا شیر پاشد، هشت و نیم دیگه اساساً بیدارباش زد!!!خمیازه

دیگه پاشدم برنجم رو خیسوندم و ...

کاش بقیش رو نگم دیگه! خوابم میاد! یک و ربع شب هست الان! نمیدونم چرا جوگیر شدم نشستم نوشتن! میخواستم فقط بیام بگم به این خوشی ها که فک میکنین نبوده! بعد الک الکی همینطوری هی نوشتم!!!

آقا خلاصه بعدش واسادم به هال مرتب کردن و جارو کردن که دیدم کپسول گاز واقعاً نمیکشه! مسترنیک رفت اونو عوض کرد و آب برا برنج گذاشتم که قرار شد بره مواد کسری سالاد رو بخره و بیاد جوجه رو خودش بزنه که... بعله! اون قد دیر شد که به جای این که مواد رو به من برسونه و جوجه رو آماده کنه، رفت دنبال عموش اینا!!

توی همین فاصله هم فسقل خانم غرغرو شد! یه دستم به برنج صاف کردن بود، یه دستم به جوجه زدن، یه دستم به غذادادن به بچه!!!

ها اینم یادم رفت بگم که از شب قبلش هم شیر فسقلک تموم شد و موقعی که توی KLCC بودیم گفتم میرم از داروخانه ای چیزی میخرم! که خب اونطوری لفتش دادن و به هیچ کاری نرسیدم! بعدشم هر جا گشتیم شیر فسقل رو نداشتن این سوپریای بیرون که باز بودن. صبح هم که مسترنیک رفت براش شیر خرید که دیگه نشد بیاد خونه و رفت دنبال عموش اینا خب! بعد من همش سرلاک آماده و شربت رقیق و اینا میدادم به این بچه! نمیرسیدم حتی براش یه حریره درست کنم خب وسط این همه کار! اینم عادت نداره زیاد به سرلاک و اینا، از طرفی هم شیر میخواست، دیگه غرغرو شده بود... اصلاً یه وعضی داشتم.

باز اگه میدونستم مسترنیک نیست که کمکم کنه و حتی جوجه هم میفته روی دوش خودم، شاید صبح برنج برا چلو بیشتر خیس کرده بودم که دیگه یه برنج درست کنم فقط که وقت بیشتری داشته باشم (برنج برا ته چین رو دیگه خیس نکردم چون دونش مهم نبود!). ولی خب همه چی با هم داشتم!!! از اون طرف هم هر چی توی یخچال داشتیم برا سالاد رو تبدیل به سالاد کردم و جای خیار رو خالی گذاشتم. کلم هم خیلی کم بود گفتم دیگه بی خیال...

خداییش یه وعضی بود اصلاً اشک درآر!!!

دیگه سه اینا بود که اینا اومدن و همه غذاهای منم آماده بود...

عصر هم میوه بیار، چایی بیار، میوه استوایی! میوه معمولی! عموبزرگه سرماخورده برا اون دارو گیاهی دم کن... خلاصه بدو بدویی بود!!

از اون طرف هم این عمو خارجیه همش ویار میکرد: از اون نبات یزدی که عموبزرگه براتون آورده بیار! از این پرتقالا که پدرشوهرت از درخت خونشون چیده برات فرستاده بده ببرم! (پرتقالای نازنینم رو بردن! اصلاً نمیفهمم چرا درک نمیکرد؟! بابا ما صدباااااااااااار گفتیمت اینجا طعم پرتقالاش با ایران فرق داره و مث امریکای شما نیس که همه چی گیر بیاد. دیدی که بابای مسترنیک با چه شوقی پرتقال خونش رو برا بچش فرستاد! حالا شب تا صبح پرتقال نمیخوردی و صبح میرفتی از همینجا میخریدی نمیشد؟! ما که گفتیم اینجا لیموشیرین کلا نیست!! لیموشیرین خونتون کم میشد همین یه هفته؟ بابا خب تو که هم داری برمیگردی ایران از اینجا و خب توی ایران لیموشیرین گیرت میومد، هم توی امریکا هست! ...اصلاً اصلاً اصلاً نمیتونم درک کنم کاراش رو! خودش معتقده آدم رک و راحتی هس! ولی من به نظرم آدم پررو و درک نکنی بود! (من تا حالا از نزدیک باهاش برخوردی نداشتم. تا حالا فقط 3-4 بار دیده بودمش، اونم وقتی ایران رفتنامون هماهنگ میشد و اونجا تو در حد توی یه مهمونی ای چیزی... اصلاً فکر نمیکردم این قد آدم غیرمنطقی ای و درک نکنی باشه!!).

اصلاً یه وعضی بود مسخره! خیلی بدم اومد! خیلی!!!... عموبزرگه خیلی حواسش بود بنده خدا. با این که من از همه میوه هایی که از ایران فرستاده شده بود هم براشون گذاشتم توی ظرف میوم، (پرتقال و لیموشیرین و انار)، ولی لب نزد به هیچ کدوم. فقط از میوه های اینجا که میدونست گیرمون میاد همیشه خورد. ولی این بشر نه! اصلاً درک نداشت! حالا چیزی که خورد که خب نوش جونش. مسلماً من اگه نمیخواستم کسی بخوره، توی ظرف میوه نمیذاشتم. ولی این مدل که بگه این قد هم بذار ببرم اصلاً برام جا نمیفته هنوزم!! حدود 3-4 کیلو میوه فقط دادم بردن! دیگه ماست و نون و اینا هم که طبق معمول ویار کرده بود! (شب تا صبح توی هتل قرار بود اینا رو قحطی بگیره احیاناً؟)

ببین من عادت دارم کلاً وقتی مهمون میاد خونم حتی از غذاها که زیاد میاد یا کیک و شیرینی و اینا بدم ببره، ولی هنوزم میگم: برام جا نمیفته چطور عموش درک نکرد چیزایی که اینجا نایاب یا کمیاب هست رو و دقیقاً همونا رو ویار کرد! حتی نبات هم گفت برام بذارین یه مقدار ببرم! مسترنیک هم آی زورش گرفته بود!! بابا دیگه نبات برا چی میخوای خب؟!

کلاً یه خصلتایی داشت عجیب!

حتی لباساش رو هم ورداشته بود آورده بود خونهء ما که بریزیم ماشین لباسشویی بشوریم. البته خب این به نظر من زیاد مهم نبود. اوکی بودم باهاش. ولی عروس عموبزرگه (یا به عبارتی دختر یه عموی دیگشون) که اومده بود توی آشپزخونه کمکم، توی صحبتا گفت که عموبزرگه خیلی بهش گفته: "نکن همچین، داریم میریم خونهء عروس فامیل! ما تا حالا خونشون نرفتیم، خصلت هاش رو نمیدونیم. شاید بدش بیاد. نیار زشته!" من حتی گفتم با دست میشورم خودم، نبر اونجا! ولی اون عین خیالش نبوده...

البته من بهش گفتم که من برام مهم نیست و اوکی هستم. ولی کلاً گفتم که خصلتاش و کاراش از دید برادر و برادرزادهء خودش هم عجیبه و نسنجیده هست.

طفلک دخترعموهه هم خیلی کمکم کرد. همون که تازه میگفتم شاید بعضی خصلتاش یه کم عجیب باشه. ولی روی مود این وری بود و کلی هم دردودل کرد برام طفلک...

خلاصه که چندین روز بسیار بسیار عجیب و سختی رو پشت سر گذاشتم! چه از قبل از سفر، چه خوده سفر و چه بعدش!

دیگه آخر شب هم مسترنیک رفت رسوندشون هتل و تا برگشت دو و نیم اینا بود!

امروز هم باز میخواستن برن باتو-کِیو و برجایا هیلز و اینا که دیگه من نرفتم!... فسقل بدبخ هم امروز همش گیج بود. یا خواب بود یا توی هپروت!...

حالا فردا رو نمیدونم چیکار کنم؟ چن تا چیز میز هم برا مادرشوهره باید بخرم، اصلاً وقتا این قد قاطی پاتیه که نمیدونم چیکار کنم و کی برم براش بخرم؟ باید با اینا بدم ببرن ایران...

طفلک مسترنیک که قاطیک کرده. بدبخ یه مقالهء در دست احداث(!) داشت، دیگه دست بهش نمیتونه بزنه! هر لحظه هم ممکنه صداش کنن برا دفاع! دست به هیچ کاریش نمیتونه بزنه... داره خل میشه! از طرفی هم ویزامون گیر کرده! (قانون جدید زدن که اونایی که ویزای کار دارن سقف حقوقشون باید فلان قدر باشه که برا افراد تحت پوششون هم ویزا صادر بشه! و حقوق مسترنیک زیر اون حد هست! دیگه دانشجو هم نیست که ویزای دانشجویی بگیره! در نتیجه ما پا در هواییم! استادش گفته سعی ام رو میکنم! ولی امکان حل شدن مسئله زیر 20 درصده! جالبیش اینجاس که این قانون از ژانویه به بعد باید اجرا میشده و ما پاس رو دسامبر برا تمدید ویزا دادیم، ولی سهل انگاری خودشون باعث شده ما به ژانویه بخوریم و قانون جدید دست و پامون رو ببنده!)... شاید من و فسقل مجبور شیم تا دو سه هفته دیگه بیایم ایران!!! نمیدونم... اصلاً یه وعضیه!!! همه زندگی قاطی کرده!

+ نمیدونم چی نوشتم اصلاً! اگه قاطی پاتیه ببخشید! برم بخوابم که شد ده دقه به دو! الانه که فسقل هم بیدار شه برا شیر!!آخ

[ جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ]