مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

شدیداً و اساساً کار دارم! کاااار هااااا... دیشب قبل از خواب داشتم لیست چیزاییش که یادم میومد رو توی موبایلم مینوشتم. مسائل به سه دسته تقسیم میشدن! چیزایی که باید میخریدیم! کارایی که توی خونه باید انجام میشد و امور مربوط به سفر...

از کارای خونه شروع کردم لیست کردن که یادم نره:


درست کردن ماست
پختن مرغ برا ته چین
سرخ کردن بادمجون برا ته چین
پختن گوشت برا قیمه
پختن سیب زمینی برا قیمه
شستن دو تا سرویس
شستن بالکن
برداشتن کتابا از قفسه فسقل
مرتب کردن اتاق فسقل
مرتب کردن یخچال
جارو و تی کشیدن کل خونه
مرتب کردن میز خودم
مرتب کردن اتاق خواب برا ورود احتمالی عمو
آماده کردن تشکای مهمون برا موندنِ احیانیِ عمو
بستن چمدون برا فردا!

بعدش رسیدم به امور بستن چمدون. اول فسقل خانم! بیش از 15 قلم چیز میز تازه جزء گزینه هایی بود که ممکن بود یادم بره و ذکر شد! وگرنه چیزایی مثل شیر و لباساش که یادم نمیره رو ننوشتم!!! به مسترنیک که رسیدم لیست محدودتر شد! فقط مایو و عینک شنا و شامپوش رو ذکر کردم که ممکن بود از قلم بیفته! به خودم که رسید خدا رو شکر لیست تقلیل یافت به فقط مایو و عینک شنا!! (شانس آوردیم خانوادمون گسترده تر نبود! وگرنه نفر آخر دیگه فقط مینوشتم خودش فراموش نشه!خنده

ننه من برم کارام رو شروع کنم... فعلاً جالبی کار هم اینجاس که دوباره گاز به تِپ تِپ افتاده و عملاً یه شعله گاز دارم! ... گوشت رو گذاشتم بیرون از فریز، دیگه برم بذارمش توی زودپز. باز خدا رو شکر مرغ برا جوجه رو دیشب تیکه کردم...

هوا هم یه ابر تیره و هوای خنک با یه بارون مث بارونای پاییزی ایران داره آدم حظ میکنه... مخصوصاً که چراغا رو هم روشن نکردم و خونه نمیچه تاریکه و دقیقاً مث صبحای زود ایران توی پاییز شده!... برم! برم تا فسقل بیدار نشده! که الان اونم بیدار شه باید عوضش کنم و شیر بدم* و ... اوووف...

* اوایل که مجبور شدم به خاطر کم بودن شیر خودم به فسقل شیر خشک بدم خیلی شاکی بودم. یه عذاب وجدان اساسی گرفته بودم. خیلی هم تلاش کردم که شیر خودم رو غالب کنم که دیگه شیرخشک نخوره، حتی زمانی که شیرخشک هم میخورد، نصف شبا رو صرفاً شیر خودم رو بهش میدادم چون شنیده بودم شب شیر دادن شیر رو بیشتر میکنه... ولی خب خدا نخواست و با شروع شش ماهگیش کلاً و اساساً دیگه لب نزد به شیر مادر... بعد الانا که می بینم خودم و کارایی که به رسم این 9 سال زندگی برا خودم ایجاد کردم و الان ترک کردنش سخته، می بینم واقعاً خدا خودش یه چی میدونست که این بچه رو سوق داد به شیر خشک! فک کن توی این بهبوههء کارایی که یهو از آسمون برا من نازل میشه، شیردادنِ خودم به بچه هم بود! دیگه واقعاً منفجر میشدم... باز الان شیشه رو میدم دستش و خودش تقریباً میگیره و من میتونم کنارش بشینم به دو زار از کارام برسم... (هر چند الان که دیگه افتاده روی غذا، به هر حال تایم غذا درست کردن و نشستن کنارش برا غذا دادن باز خیلی وقت گیر هست و خیلی یهو قاطی پاتی میشه بین کارام. ولی خب امید دارم زودتر مستقل شه و اونم خودش بخوره!نیشخند آخه از همین الان شدیداً تلاش داره که خودش قاشق رو بگیره. هر باری که قاشق میره توی ظرف و پر میشه و میاد سمت دهنش هم تا خودش قاشق رو نگیره و کمک کنه برا توی دهن بردنش، رضایت نمیده ریزه خانم!)

[ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٧ ‎ق.ظ ]