مالزی نشین!

برای دریافت مشاوره اقامتیِ مالزی به سایت های مربوطه مراجعه کنید، اینجا فقط مالزی نوشتهای یک مالزی نشین است

دلیلِ رفتنم اینه!
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠

برای خوانندگانِ گلـــــــــم(قلب): فدااااااااای همتون. اینقد نگرانِ نوادگانم نباشین! دیگه هشـــــــت سالشون شده! وقتش بود یواش یواش مادربزرگشون بمیره و روی پای خودشون وایسن!چشمک (هی ملت میگفتن مگه برا نوادگانت نمینوشتی؟ پس اونا چی؟)

جدای از شوخی، راستش دلیل رفتن من و تموم شدن این بلاگ، شاید از اون جا شروع شد که ایران مالزی پاشد پُست بلاگ من رو تیتر خبری زد و خب از اونجایی که من همیشه تاپیک های خاص میزنم، بعضی ملت بی توجه به متنی که نوشتم، نسبت به تاپیک جوگیر شدن و ... ولی راستش رفتن کاملم، زیاد ربطی به اون خبر و جنجالها و بی تربیتی های کامنت های خصوصیِ قشر تحصیلکردهء خارج رفتمون(!) نداشت! من درسته یه پُست با یه تاپیک خاص زدم، ولی هنوز هم پاش وایسادم و معتقدم نه دروغی گفتم، نه اغراقی کردم و نه به کسی توهینی کردم. پس مشکل من با اون پُست و تربیت بعضی خوانندگان اون پُست نبود.

اون فقط یه جرقه بود برا من...

همون طور که خودتون هم میدونید، خیلی از ملت وبلاگخون نیستن، ولی خبرخون هستن. وقتی اون پُست من خبر شد، خیلی ها از اون سایت خبری پیدام کردن. منم که ماشالا ضایع و پیشونی سیا(!)، ملت کافی بود یه روز که با من بودن، پُست مربوط به تاریخش رو نیگا کنن! می دیدن که همه جزئیات و تفسیرات شخصی خودم هم  ریز به ریز نوشته شده!

درسته من در مورد اتفاقات روزمرم دروغی نمیگفتم، بدگویی هم سعی میکردم نکنم در مورد کسی. ولی خب به هر حال برداشت های شخصی خودم بود. هر برداشتی ممکنه برا هر کسی خوش نیاد. دیگه واقعاً هیچی رو نمیتونستم بنویسم و اصلاً راحت نبودم. آخه اگه از زندگیم و دغدغه های مسخرهء دور و برم و آب خوردنم نگم، از چی بگم؟ اینجا زندگیم بود... یادتون که نرفته...؟ اینجا از مهر82 تا حالا زندگی نوشتِ من بود، اصلاً خودِ زندگیِ من بود. لحظه های غم و شادیم با تفسیراتِ خودم، با زبونِ خودم. شادی هایی که با شما شریک شدم و غم هایی که کمتر کسی فهمیدش ولی من با بیانِ خودم نوشتم و تخلیه شدم و شما به دیدِ یک نوشتار نیمچه طنز، باهاش لبخندی زدی و رفتی... حرفایی که کسی نبود براش بگم، یا قابل گفتن نبود، ولی مینوشتم و تخلیه میشدم و راحت میشدم و در این بین دوستانی هم همراه شدن که برام ارزشمندن...

نمیدونم تصمیمم چیه، ولی دوست ندارم اسکلت این بلاگ رو هم حذف کنم. mn64 برا من خاطره ها داره... دنبال آرشیو هم نباشید، منتقلش کردم به صندوقچهء اسرار خودم. (شاید بعده ها آرشیوم رو تحت کتابی با عنوانِ مالزی نَنِشین دادم بیرون!چشمک

همچنان نمیدونم تصمیمم چیه! ولی هر چی هست، دیگه اونطور هم نخواهم نوشت، اگه هم بخوام بنویسم، اینجا نخواهم نوشت!

پ.ن: اینم در نظر داشته باشین که اگه من یهو جوگیر شدم خواستم باز جفنگ نگاریم رو ادامه بدم جایی دیگه، به کسی که فقط ازش یه اسم دارم نمیتونم آدرس بدم! گفته باشم...!چشمک