مالزی نشین ِ سابق!

هر روز از یه گوشهء دنیا...

دیروز دیگه فرصت نشد بیام بنویسم. یعنی فرصت شدا! نصفیشم نوشتم، بعد یه تلفن بهمون شد دال بر یک خبر(!)، دیگه اومدم اون خبره رو بنویسم، این قد حواشیش کِشدار شد که دیگه حواسم پرت شد و صفحه رو پابلیش نکرده بستم و باز پرید!

دیروز صبح ما اومدیم بریم پیاده روی، یعنی فسقل بیدار شد که بریم(!)، بعد مسترنیک گف اگه میشه صبونه برا من لقمه بگیر ببرم بعد برو. خلاصه لباس پوشیدم و لقمه اونم گرفتم دادم و اومدم برم که یادم اومد فسقل رو هنوز عوض نکردم! خلاصه اوشونم عوض کردیم باز اومدیم بریم دیدیم خانوم نق نق میکنه! با این که یه ساعتی به گرسنگیش مونده بود، شیرش رو دادم و اومدیم باز بریم که ... بعله! خانوم داشتن زور زدن میفرمودن! خلاصه کارش تموم شد و شستمش و اومدیم بریم که... اینبار رفتیم دیگه بابا!! رفتیم و اومدیم از درب مجتمع هم بریم بیرون که...! بله! نم بارون شروع شد!! خلاصه گفتیم نم نم هس، میریم حالا! 3 دقه رفتیم، بارونه هی شدیدتر شد! این شد که از پشت بلوکمون از قسمت پارکینگ برگشتیم خونه و خلاصه پیاده رویش به ما نیومده بود!!!

حالا اومدیم بیایم توی خونه که...! واااای نگووو! یه دانه نوزاد مارمولک(!) روی دیوار نزدیک ورودی خونهء ما بود!! حالا هر چی هم چپ چپ نیگاش میکنم که بیا برو اون ور ما میخوایم بریم خونمون، حالیش نبود که!! خلاصه که نمیشد بیرون هم موند که! نهایتاً که در یه عملیات انتحاری و به سرعت برق، درب رو باز کردم و اومدیم داخل ما دو تا! مارمولک نوزاده هم ظاهراً خواب بود، چون تکون از تکون نخورد! ولی خب وقتی اومدیم خونه، هر چی فک کردم دیدم همش فوبیای این رو دارم که این الان بیدار میشه یه راه نفوذی پیدا میکنه میاد خونهء ما و ما رو میخوره!!! این بود که اسپری سم رو ورداشتم و از داخل خونه کِش اومدم و زدم به سمتش!! ولی... بعله! خاک به سرش! نمُرد که! فقط از روی دیوار افتاد زمین و نزدیک بود بیاد خونهء ما که شانس آوردیم جلوی ورودی یه نیمچه پله داره! ... با این که داشتم سکته میکردم ولی دوباره سم رو خالی کردم رووش. به حدی که دیگه داشت فِر میشد و حس کردم داره جون میده! درب رو بستم و اومدم داخل. دو دقه بعد رفتم دیدم چقد جون داره!! نمُرده هنوز! داره تقلا میکنه!... خلاصه که به همین نوم و نشون تا دو سه ساعت بعدش و حتی زمانی که دیروز داشتم پُستی که پرید رو مینوشتم، دو دقه ای یه بار بهش سر میزدم ببینم چی شد؟، مُرد یا نه، که دیدم یه دو سه متری از خونهء ما فاصله گرفت و نهایتاً با تلاش فراوان مُرد!!

خلاصه که کلاً دیروز روزگار با ما سر ناسازگاری داشت! هنوزم یادم به مارمولکه که میفته سکته میکنم...!

طرفای عصر بود و داشتم دوباره این اراجیف بالایی رو مینوشتم که خواهرشوهره زنگول کرد که: یه خبر داریم براتون! حدس بزنید کی میخواد بیاد پیشتون!؟ (یا ابرفرض!! توی بهبوههء دفاع مسترنیک فقط همین یکی رو کم داشتیم که یکی بخواد بیاد اینجا! یحتمل هفتهء اول یا حداکثر دوم بعد از تعطیلات صداش کنن برا دفاع.)


داشتم میگفتم: گفتن حدس بزنین و ... تا جملشون بخواد تموم شه، مسترنیک گفت: عمو که از امریکا اومده؟! اونا هم همزمان همونو گفتن! (چن ماه پیش که ما رفته بودیم ایران اونم با پسربزرگش اومده بود ایران. گفته بود چن ماه دیگه هم با پسرکوچیکه میام. و طبق حرفایی که میزد، حس میشد بخواد یه سر هم بیاد پیش ما)...

ظاهراً عموبزرگه رو هم میخوان بیارن که روحیش عوض بشه (همون عموش که من عاشقشم. زنش خیلی خیلی ناگهانی و به خاطر قصور پزشکی، 5 ماه پیش فوت شد و شوک خیلی بزرگی برا هممون بود). خلاصه که ظاهراً عمو هم قبول کرده و پسربزرگ و عروسشم میان.

مهمونای خوبی ان، واقعاً شور و ذوق دارم برا اومدنشون. عموبزرگه که خب واقعاً از عمو و دایی های خودم برام عموتر بوده، عموامریکایی هم که خوبه بنده خدا. زیاد تا حالا باهاش برخورد خاصی نداشتم و در کل شاید سه یا چهار بار که ایران رفتیم اونا هم اومدن و دیدیم هم دیگه رو. پسرشم که عاشق فسقله و حتی عکسای فسقل رو بکگراند کامپیوترش کرده و الان نصفیش به عشق فسقل داره میاد...!

فقط یه حس ناخودآگاه بهم میگه این عروس عموبزرگه که داره میاد همراشون... ولش کن که حسه چی میگه! اینجا یحتمل زیاد فک و فامیل رد میشه! بذا نگم ننه! هر چند اونا خودشون میدونن حسه چیه!چشمک

گرچه وقتی میان میرن هتل، ولی خب مسلماً خونهء ما هم میان. خانوادهء مسترنیک هم خیلی خیلی اهل تجملات هستن. دیگه از الان زدم توی فاز آشپزی و کلی چیز میز آماده کردن که یهو اگه مهمون گیر شدم، دستم توی حنا نمونه... بار اول هست که کلاً کسی از خانوادهء مسترنیک میخواد مهمون ما بشه. خب تا زمانی که ایران بودیم که خونهء بابام اینا بودیم و مستقل نبودیم، از وقتی اومدیم اینجا هم کسی از اقوامشون نیومده... با یه بچهء کوچیک و دو شعله گاز چیکار میخوام بکنم هم اللهُ اعلم!!! (حالا زیاد هم الله فقط اعلم نیس! به شما هم میگن اعلم شین: مواد اولیه قیمه بوشهریم رو دارم آماده میکنم، این یک غذا! تا امشب برم بادمجون هم بگیرم سرخ کنم و مرغ برا ته چینِ مرغ و بادمجون رو آماده کنم! اینم دو تا غذا! (این روزا اکثراً مهمونیای من این دو تا غذا رو دارن! چون هم خوش خوراک هستن، هم راحتن به نسبت و آدم نگران خراب شدن قیافهء خورش برا قیمه بوشهری یا دونهء برنج برا ته چین نیست مثلاً! قیمه بوشهری رو هم وقتی موادش رو مخلوط کردم میذارمش توی فر که هم جابیفته و هم گرم بمونه و خب باز شعله ای از گازهام رو اشغال نمیکنه). جوجه کباب هم که میشه روی این گاز مسافرتیه بذاریم و شعله گازای آشپزخونه رو نمیگیره، پس اینم یه غذا! برا پیش غذا هم یحتمل آش ماست شیرازی و سالاد ماکارونی درست کنم که نیاز به گرم کردن اون موقع نداشته باشه و گاز بخواد! آش ماست که مواد اولیش هم نصفیش با قیمه مشترکه! پس یه بار پخت میبره! (شاید سالاد ماکارونی رو فاکتور گرفتم. نمیدونم! هنوز تصمیمم نهایی نشده!). دیگه سالاد و ژله هم که جزء لاینفک سفره هستن... خیلی فکر کردم که هم بتونم چن رنگ غذاش کنم ولی کم وقتم رو بگیره و قابل مدیریت باشه، هم همزمان قابل پخت و سرو کردن باشه که مشکل کمبود شعله گاز نداشته باشم!! بدبختی ای داریما!! بابا قدر بدونین اجاقای 5شعله ایران رو!!)

خلاصه که اینم از برنامه های پیش رومون... کلی هم برنامه ریزی کردیم برا جاهایی که ببریمشون. فقط موندیم ماشین رو چیکار کنیم؟ اونا حداقل 5 نفرن (حدس میزنیم شاید بیشتر هم بشن. احتمال داره از تهران هم کسی اضافه بشه به گروه)، خودمون هم که دوتا! ماشینمون جا نمیده خب!! گفتیم ماشین یکی از بچا که نیمچه ون هست رو بگیریم، ولی اونم یه کم بلنده برا سوار شدن عمو امریکاییه سخته (عموش ویلچری هست)... به نظرمون زشت هم هست بگیم نصفی از ملت با تاکسی بیان! مخصوصاً عموبزرگه این قد همیشه نسبت به ما لطف داشته که شده حتی خودمون بریم ون کرایه کنیم براشون، نباید بذاریم خودشون دست به جیب ببرن.... نمیدونم حالا... هزارتا جانب باید بررسی کنه آدم! حتی برا جاهایی که میخوایم برنامه ریزی کنیم بریم هم باید به این مورد حواسمون باشه که قابل رفت و آمد عمو هم باشه...

فعلاً جالبیش اینجاس که دقیقاً روزی که اینا میرسن، ما عازم سفر هستیم (البته سفر دو روزه!). قبلاً به عموهه که از امریکا اومده گفته بودیم البته... ولی فک کنم یادش رفته که چنین برنامه ای ریختن! عصری چیزی زنگ بزنیم ببینیم شاید اصلاً گفتن همراه ما میان مسافرت! (مسافرت توو مسافرت میشنزبان)

حالا جالبه که اینا فردا دارن میرن تهران، ولی گفتن هنوز بلیط برا مالزی رو نگرفتن!!! میگن تور بهمون گفته دوشنبه و پنجشنبه حرکت دارم، ولی حتی معلوم نیس جاشون بشه یا نه!... هر چند فک کنم چون همزمان با فصل امتحانات مدارس و دانشگاهای ایران هس، تورها زیاد شلوغ نباشن. امیدواااااااارم همون دوشنبه بیان که نصف بیشتری که اینجا هستن توی تعطیلات باشه. وگرنه بشه پنجشنبه، میخوره به هفتهء دیگه و خب هفتهء کاری هست و مسترنیک قاطی میکنه! بعد مثلاً فک کن وسط هفته براش تاریخ دفاع هم بزنن، دیگه چه شود!؟سبز

+ دیروز عصر تا حالا هم به شدت حالمان نزار و مریضضضض... طوری که مجبور شدم رژیم پژیم رو بشکنم! ... خدا بخیر بگذرونه! همه با هم تشریف آوردن یهو!

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ]